uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

سرابْ

سرابْ

Kanalga Telegram’da o‘tish

ایـن کانال بخشی از پراگنده یادداشت ها وخیالاتِ روز مره‌ای مـن است. 'توصیه میـکنم اگـر آدمِ پر مشغله ای هستید یادداشت هایـم را نخوانیـد.!' ناشناس من؛http://t.me/HidenChat_Bot?start=8806317294

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
254
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
+1730 kun
Postlar arxiv
این مـرگ چقدر به آدم نزدیک است. مثلاً در بامدادی که خوابِ مردنت را دیده‌ای از خانه بیرون می‌شوی، در حولی اطرافت را می‌پایی. شاید پایت به چیزی گیر کند بی‌افتی، یا ماری-چیزی نیش‌ات بزند یا وقتی در حال وضو گرفتن هستی آب به گلویت بزنت خفه شوی یا هم همانطور بی دلیل نگاه کنی ببینی عزرائیل از دروازه‌ی حولی وارد می‌شود.

کوچک که بودم، دقیقاً مثل همین دوران یا شاید بیشتر منزوی بودم. از بازی کردن خوشم نمی آمد، دوست نداشتم از خانه بیرون بیایم و در کوچه‌و پس کوچه بگردم. آن وقت بچه یا دختری از روی شیطنت یا علاقه به آزار، «عینکی» صدایم بزند. حالم از این کودکان کوچه‌ای به هم می‌خورد. از خودشان، از نگاهشان، از حرف هایشان، و از آن شعرِ لعنتی که به دلیل عینک پوشیدنم برایم می‌خواندند نفرتم می‌گرفت. درکشان نمی‌کردم، مگر تنها کودکی که عینک می‌پوشید من بودم؟ اصلن مگر لازم بود آن شعرِ مزخرف را بخوانند و بعد با خنده های تحقیر آمیزشان منتظر واکنش‌ام بمانند. دوست داشتم در خانه بمانم، از هم‌بازی هایم هم خوشم نمی‌آمد. تازه، پدر‌ و مادرم هم از این بابت که دختر آرام و سر به زیری هستم راضی بودند «یا شاید خودم اینطور فکر می‌کردم». بعد یک تعداد از هم‌دوران های عزیزم بودند که با وجود این‌که خیلی به‌یشان رو نمی‌دادم و چندان رفتار خوبی هم نداشتم می‌آمدند و به التماس یا به زور از خانه بیرونم می‌کردند. به دنبال خودشان می‌کشاندند و مجبورم می‌کردند هم‌قدم با آنها شیطنت کنم، بدوم، خیز بزنم و کودکی کنم. و گه‌گاهی هم با کودکان کوچه‌گرد بخاطر من دعوایشان می‌شد. و فکر می‌کنم بخش بزرگی از خاطرات و تجربیات کودکی‌ام را هم مدیون همان عزیزان هستم. حالا سال‌ها بعد، آنها بزرگ شده و هر کدام برای خودشان مردان و زنانی شده اند. شرایط و جامعه ایجاب نمی‌کند که پسری نوزده یا بیست ساله بیاید خانه و به‌زور از این قفسِ تنهایی‌ام بیرونم کند، بعد در کوچه ها با من بدود... این روز ها حس می‌کنم دیگر باید کاری کنم، دستی بجنبانم و کمی از این گوشه‌ی متروکِ خودم، از این پیله‌ی منزوییَت دور شوم. ولی چطور.؟

سبزی چشمانِ تو دشتی‌ست دویدن دارد. ‌
سبزی چشمانِ تو دشتی‌ست دویدن دارد. ‌

التماس دعا.!

از رفتن و گشتن در شهر خوشم نمی‌آید. انگار رفته‌ام تا بیچاره‌گی مردم این خاک را واضح‌تر حس کنم. جانم به لب می‌رسد از نگاه کردن به چشم های سبز دختری که گدایی می‌کند. چشم‌هایی که در سرشت‌اش می‌تواند دنیایی را در پی خودش آواره و مجنون کند. زنی که روی سنگ‌فرش خیابان خوابیده و کودکی که آن طرف‌ترش در گِل و خاک می‌لولد و گریه می‌کند. پیر مردی که سر راه پیاده رو نشسته و پاهای نداشته اش را در معرض دیدِ رهگذران قرار داده تا مردم بفهمند او بدبخت است و کمک‌اش کنند. پسر بچه‌ای که دامنم را می‌چسپد و التماس می‌کند خریطه‌ای از او بخرم. این‌ها و صد و هزارهای دیگری که در هر قدمی کوچه‌و بازار شهر است. آن‌قدر حالم با نفرت و درد می‌آمیزد که دلم می‌خواهد میانشان بنشینم و زار بزنم. آن‌قدر زار بزنم که دلِ پسر بچه‌ی خریطه فروش برایم بسوزد و دامنم را رها کند. آن‌قدر زار بزنم که زن بلند شود و کودکِ آلوده به گِل‌اش را آرام کند. آن‌قدر زار بزنم تا پیرمرد راه را باز کند، تا دخترکِ چشم آهو دست از گدایی بردارد و مردم برای دیدن چشم‌هایش صف بکشند... اذیت نمی‌شوم که دلم برایشان سوخته باشد، اذیت می‌شوم چون چیزی در وجود تماممان ریشه دوانده و نخ نخ از وجودمان را خورده است. فقرِ لعنتی.! این طلسم جاودانه که در سنگ‌و سنگِ این آدمی ذاتیان خوانده شده. این نفرت‌انگیز، این چندش آور و این غم‌انگیز که هرجا پا بگذاری دیده می‌شود. به هر سو بنگری این فقرِ جان‌کاه روی جوانی، کودکی، پیری و تمام زندگیَ این مردم سایه انداخته است.

برای کمی شناخت از کسی که سخنان نا موزون‌اش را می‌خوانید.

سلام من حُـریه هستم، دختری از سرزمین های شمال افغانستان. علایق من خلاصه می‌شود در هرچیزی که ساد‌ه‌گی در آن نقش اصلی را بازی می‌کنند. من عاشق نقاشی ام، کلمات را محترم می‌شمرم، کتاب ها را می‌زِیّم و فرزند طبیعتم...

اما اگر کسی بتواند در من چیزی را ببینید که نشانش نمی‌دهم، در من چیزی پیدا می‌کند که فقط و فقط برای اوست. اترو ام..

این بی‌کلام و شبی که ماه‌اش نازُک است...🩶

او درین دشتِ بزرگ ، چشمه‌ای کوچک بی نامی بود. که در نهان خانهٔ تاریکِ زمین در سحرگاهِ شبی سردو سیاه به جهان چشم گشود... .

- من قبلن گُل های زیادی در خانه نگه می‌داشتم، از وقتی آمدیم مزار هرچی گل می‌خرم خشک می‌شود. - در این شهر، با این هوا و با این همه... فقط موجودی به سخت‌جانیَ انسان می‌تواند دوام بیاورد، آن هم به سختی. تو می‌گویی گُل ها می‌پژمرند.!؟

او یک دختر است.! می‌تواند نبودن های بسیاری را نادیده بگیرد. می‌تواند نداشته های بسیاری را تنها با بوئیدنِ گُلی جبران کند.! بل
او یک دختر است.! می‌تواند نبودن های بسیاری را نادیده بگیرد. می‌تواند نداشته های بسیاری را تنها با بوئیدنِ گُلی جبران کند.! بلی او یک دختر است و دنیا هیچ شانسی برای از پا درآوردنش ندارد.

مـاه را، در ضعیف ترین حالتِ ممکن‌اش دوست دارم. مثل شام‌های این روزا...!
مـاه را، در ضعیف ترین حالتِ ممکن‌اش دوست دارم. مثل شام‌های این روزا...!

از زندانِ زاویرا امروز، تازه موقع تفریح‌مان شده بود «میان درسی تفریح داریم». با دوستا گِرد آمده بودیم و در مورد چیزهایِ غیر از مدرسه صحبت می‌کردیم «دوستانی که به گفته‌ی خواهرم کپی شده از خودم هستند». کسی داخل صنف آمد وبعد از صدا زدنِ تخلصم گفت که مادرم به دنبالم آمده و گفته‌اند می‌توانم بروم خانه. بلند شدم که بروم، یکی از دخترها دستم را گرفت و گفت؛ « به عزیز مصر بگو ما را هم فراموش نکند، بگو ما را هم از اینجا ببرد... »

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی حافظ

Repost from سرابْ
🤍 عشق زنده می‌کند، نه این که بمیراند. زمانی که از عشق چیز کشندهٔ می‌سازند اسمش جاهلیت است...

ابتهاجِ عزیز.🩶

کاش چیزی به نام اضطراب اجتماعی وجود نداشت و آدم می‌توانست آن‌طوری که می‌خواهد راحت در یک جمع حرف بزند؛ بدون اینکه صدایش بلرزد، حرف‌هایش فراموشش شود و تپش قلب بگیرد.

رهِ پیک و پیغام‌و خبر بسته‌ست نه تنها بال‌و پر، بالِ نظر بسته‌ست قفس تنگ است‌و در بسته‌ست... مهدی اخوان ثالث-

امروز با وجود اینکه انیمیشن شازده کوچولو را برای بارهای چندمین تماشا می‌کردم، - دوبار در جریانِ دیدنش گریه کردم...