گل سوری
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
270
Obunachilar
+324 soatlar
+27 kun
+130 kun
Postlar arxiv
269
از ستم روزگار
پناه بر شعر.
از جور یار
پناه بر شعر.
از ظلم آشکار
پناه بر شعر…
عباس کیارستمی
269
پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است
دلم از سایهء خود نیز گریزان شده است
تازه از آمدن سال دو روزی نشده
که سفر کرده پرستو و زمستان شده است
باد، خوابیده ولی راوی بر بادی هاست
برگ زردی که رها روی خیابان شده است
پاره پاره دل توفان زدهء غمگینم
گل سرخی ست که زیر لگد تان شده است
بی تو، بی صبح تن تو، چه حزین می سوزد
بر سر طاقچه شمعی که فروزان شده است
ردی از سایهء یک سار در آن پیدا نیست
چقدر پنجره لبریز کلاغان شده است
نیشخندی ـ چه گزنده ـ به سیهکاری ماست
پشت لبخندم اگر گریه نمایان شده است
عفیف باختری
269
در مکتب از جمله مضامین که خیلی زیاد میخواندم، تا نمره خوب بگیرم، پشتو بود. ولی حالی همو چیزای که خوانده بودم هم یادم نیست.
269
این متن را در حالی مینویسم که هر لحظه یک توپ به کلهام اصابت میکند. مقدس با خواهرزادهام در اتاقی که من خواب هستم، والیبال بازی میکنند و اذیت شدن من اصلاً برایشان مهم نیست. در اصل، به خودم هم مهم نیست. چون میخواهم تا میتوانم خواهرزادهام را تماشا کنم، چون دوباره از هم جدا خواهیم شد و باز نمیدانم چند سال طول خواهد کشید تا دوباره همدیگر را ببینیم.
این روزها تمام کارم وقت گذراندن با جسور جان و صوفیا خانم است. از عقب ماندن برنامههایم هم ناراحت نیستم. این روزها تنها چیزی که میتواند ناراحتم کند، تصور رفتن دوبارهشان است.
از این که صوفیا در اول احساس بیگانگی میکرد، خیلی ناراحت بودم، ولی در چند روز همه چیز تغییر کرد و امروز از همه روزها قشنگتر بود. در آماده ساختن صبحانه هر دو به من کمک کردند. صوفیا در موتر در آغوشم خوابید. عصر هم با هم یکجا کتاب خواندیم. هرچند که خواندن و نوشتن بلد نیست، ولی از خود یک داستان ساخت و بعدش با هم غروب را تماشا کردیم.
و من خوشحالترینم.
