uz
Feedback
Alien.‌‌

Alien.‌‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

من نمی‌دانم‌ گناه چیست. آنها فقط به من فهمانده بودند که من مقصرم. _ @Russian1999bot wlw ✄🏳️‍🌈 http://t.me/safeCht_bot?start=5gDvaN

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
369
Obunachilar
+224 soatlar
+137 kun
+1330 kun
Postlar arxiv
اگر کوه‌ها کر نبودند  اگر آب‌ها تر نبودند  اگر باد می‌ایستاد  اگر حرف‌های دلم بی اگر بود  اگر فرصت چشم من بیشتر بود  اگر می‌توانستم از خاک  یک دسته لبخند پرپر بچینم  تو را می‌توانستم ای دور  از دور ، یک‌بار دیگر ببینم

وای =)

به کمینِ آب صدای آمدن از هر سو می‌آمد به چشمی تر دهان به سینه‌ی باد بود که بوی باران می‌آورد و زخم از حلق برمی‌داشت بر سپیدی که دلِ شیر می‌خواهد از تو نوشتن که تنِ آهو داری نمی‌دهی بنوشم

sticker.webp0.40 KB

کاش بازگشت را بهانه‌ای بود یا سوگ شاعر را گشایشی کاش تشنه‌ی شوریده در سرابی نو می‌نگریست یا توفان در ساعتی سزاوار درمی‌رسید به تو رشک می‌برم، به تو به تو که در سپیده‌دمِ شعفْ جوان بوده‌ای و هرگز مجال نیافته‌ای که به افسون‌های نادمیده دل خوش داری و از نقاب‌های دریده به شگفت آیی چه کنم که باور کنی؟ نه مرا از نواختن پرده‌ای نو پروایی بود و نه نغمه‌گران را بر لب دریغایی لیک ماه رخ ننمود و هر اختری که پی افگندیم نیک نیامد شاید نجات در اشک بود و نمی‌دانستیم شاید بیگانگی‌مان نشانِ بُرنایی بود و دیوانگی‌مان گُواهِ دانایی اما ای گسیخته از منّتِ تن، ای گریخته در تمنای تداعی، سوگند می‌خورم که خون تابناک تو هم طلسم تیره‌چشمان را خواهد شکست و هم رونق دروغزنان را.

گفتی احساس به یغما برده داری، می‌خرم باغبانی و گل پژمرده داری، می‌خرم گفتی از ترس فلک، یک عالم احساس نجیب گوشه‌ی پیراهنت افسرده داری، می‌خرم گفتی انگار از نبرد خویش با دل می‌رسی نوجوان کشته‌ای بر گُرده داری، می‌خرم گفتی از بی‌عاشقی در تیر باران غزل یک بغل مصراع پیکان خورده داری، می‌خرم جای فریاد و سرور کودکانه در دلت گفته بودی عندلیب مرده داری، می‌خرم گفتی از آن عمر سرتاسر زمستان، یادگار بی‌نهایت شعر سرما خورده داری، می‌خرم عمر کوتاه من و تو در حد اندازه نیست هر چه اندوه و غم نشمرده داری، می‌خرم

ولی خب

شعرهایی که من دوست دارم بیشترشون معاصر نیستن

هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز! تا چند زني به جانم آتش؟ يا چشم مرا ز جاي بَركَن، يا پرده ز روي خود فروكش، يا باز گذار تا بميرم كز ديدنِ روزگار سيرم. ديري ست كه در زمانه ي دون از ديده هميشه اشكبارم، عمري به كدورت و اَلَم رفت تا باقيِ عمر چون سپارم. نه بختِ بدِ مَراست سامان و اي شب، نه تُراست هيچ پايان. چندين چه كني مرا ستيزه بس نيست مرا غمِ زمانه؟ دل مي بَري و قرار از من هر لحظه به يك ره و فسانه بَس بَس كه شدي تو فتنه اي سخت سرمايه ي درد و دشمنِ بخت. اين قصه كه مي كني تو با من زين خوبتر ايچ قصه اي نيست، خوبست وليك بايد از درد نالان شد و زار زار بگريست بشكست دلم ز بيقراري كوتاه كن اين فسانه، باري. بین این همه شعر زیبا واقعا سخته شعری رو به عنوان شعر مورد علاقه انتخاب کرد. ولی این رو این روزها زیاد میخونم.

چقدر خدا بود.

Who made the world? Who made the swan, and the black bear? Who made the grasshopper? This grasshopper, I mean— the one who has flung herself out of the grass, the one who is eating sugar out of my hand, who is moving her jaws back and forth instead of up and down— who is gazing around with her enormous and complicated eyes. Now she lifts her pale forearms and thoroughly washes her face. Now she snaps her wings open, and floats away. I don't know exactly what a prayer is. I do know how to pay attention, how to fall down into the grass, how to kneel down in the grass, how to be idle and blessed, how to stroll through the fields, which is what I have been doing all day. Tell me, what else should I have done? Doesn't everything die at last, and too soon? Tell me, what is it you plan to do with your one wild and precious life
شعر the summer day از Mary Oliver انگار که احساساتمو بهتر از خودم ابراز میکنه چون همیشه اینجوریم که تو این زندگی باید چیکار کنم؟ باید چجوری باشم؟ و همیشه به این فکر میکنم که چجوری زندگی‌ای بسازم که کاملا مال خودم باشه و بتونم خودم رو داخلش تعریف کنم

=))

تا ابد شعر موردعلاقه‌‌ام.

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران...

کتاب 'نیست' - فاضل نظری - ۱۳ مرگ تماشایی از تو دل کندم که تمرین شکیبایی کنم تا خودم را تشنه روزی که می‌آیی کنم آبرویی که کم کم جمع کردم حاضرم روز دیدار تو یک جا خرج رسوایی کنم از کتاب گیسوانت صفحه‌ای باز کن تا برایت مو به مو تفسیر زیبایی کنم می‌پذیرم عشق هم دروغی بیش نیست گر در آغوش تو هم احساس تنهایی کنم صبر کن تا مثل رودی بر فراز پرتگاه مرگ را در دیده مردم تماشایی کنم

و خداحافظی اش، آنچنان چلچله سانست که من می خواهم، دائما باز بگوید که: خداحافظ، اما نرود.

خیلی من core بود.