یادداشتهای ماتیلدا
Kanalga Telegram’da o‘tish
با لیوان چای وارد بشید. صندوق پستی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=663438206
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 030
Obunachilar
+524 soatlar
+997 kunlar
+11930 kunlar
Postlar arxiv
1 030
برام جالبه بدونم کیه که تکتک غرهای من رو داره پرایوت شیر میزنه. نمیبخشمت اگه داری با دوستت مسخرهام میکنی.
1 030
حالا انگار میمیرن رو تکتک لگ و نیمتنهها و همهچی درج نکنن alo. بس کن ایرانی، ساده بزی و ساده تولید کن که بتونم از خریدم خرسند باشم و برای فیک پوشیدنم گریه نکنم. (پول اصل رو ازم گرفتی).
1 030
مودم وقتی توی جنگ و تورم و اقتصاد فلج و بیکاری رفتم مت خریدم که از فردا برم یوگا:
1 030
راستی یادم رفت بهتون بگم؛ تو این اوضاعی که سگ میزنه و گربه میرقصه کلاس یوگا ثبتنام کردم. امروز هم رفتم مت خریدم.🧘🏻♀
1 030
«اعترافات یک قاتل»، کتابی که مفهوم سرگشتگی انسان، جستوجوی هویت و درگیریهای درونی آدمیزاد با خودش رو روایت میکنه. در دستهی داستانهای کوتاه به شمار میاد؛ اما توصیفات دقیق و جزئی، این اجازه رو به شما نمیده که زود تمومش کنید. نیمهی اول کتاب برای من جذابیت بیشتری داشت اما میتونم بگم که پایانش دوباره من رو مجذوب خودش کرد. توصیفات کتاب، کم از رمانهای بلند روسی نداشت. خوندنش رو به افرادی که با حوصله میشینن یه گوشه، جرعهای چای مینوشن و خط به خط کتاب رو میخونند و لذت میبرند، توصیه میکنم. جملهای که در صفحات آخر کتاب من رو به فکر فرو برد و غم غریبی رو نصیبم کرد رو براتون مینویسم: «در آن ایام، در آرزوی مرگ بودم، چون هنوز خیال میکردم مرگ عذابی است که با آن میشود تقاص پس داد. بعدها بود که فهمیدم مرگ رستگاری است. من شایستهی مرگ نبودم و او هم به همین دلیل برای نجاتم نیامده بود.»
1 030
کتابهایی که تا الان اینجا خوندیم رو پین کردم که راحتتر بهشون دسترسی داشته باشید.✨
1 030
گمان کنم اگر آتش جنسیتی داشته باشد، بیبرو برگرد زن است، بیهیچ دلیل و علت معینی. به گمانم همیشه در جان زنها آتشی بیشعله میدرخشد. گاهگداری هم زبانه میکشد و در چشمانشان شعلهور میشود: آتشی دلپذیر و مرگبار.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
هر وقت به او نگاه میکردم، انگار به ترانهای گوش میسپردم.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
وقتی حرف میزد، حرفهایش به هیچوجه لحن غیر قابل باوری نداشت. سالها بود که با دروغ، با این دروغ خاص، زندگی میکرد و موقتا به داستان خودش باور داشت. او هم مثل من آدم شکستخوردهای بود و آدمهای شکستخورده مثل بچههای معصوم دروغ میگویند.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
باران نرمنرمک و دلپذیر میبارید. به یمن آن باران صبحگاهی و سردرگمی خودم، لحظهای فراموش کردم که در کدام زمان و مکان هستم.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
اندوه سنگینی بر دلم نشست. احساس کردم به مؤمن سرخوردهای میمانم که تمام خدایان را ناگهان از دست داده است.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
آدم بعدها در زندگی عادت میکند تقریبا تمام لحظات را سرنوشتساز بداند. بیتردید زندگی پر است از بحرانها و نقاط اوج و به اصطلاح دگرگونیهای ناگهانی، اما ما چیزی از آنها نمیدانیم و محال است بتوانیم یک نقطهی اوج را از ثانیهای بیاهمیت تمییز دهیم.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
1 030
بدون عشق لوتسیا، به راستی آدمی شوربخت بودم اما خود این عشق بود که همهچیز را جبران و محو میکرد.
اعترافات یک قاتل | یوزف روت
