خانوم شیرین
Kanalga Telegram’da o‘tish
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
395
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-4030 kun
Postlar arxiv
395
واقعاً هر آدمی نیاز داره به حضورِ یه نفر توی زندگیش؛
یه نفر که هر جا گند زد،
درست همون وقتی که دلش میخواست از پشیمونی بمیره،
بهش بگه: «اصلاً فدای سرت، چیزی نشده که.»
حتی وقتی مقصر خودت باشی،
پشتت باشه؛
ببین میخوامبگم
همهجوره،
توی تیم تو باشه...
395
+1
همچون دالانی بلند،
تنها بودم.
پرندگان از من رفته بودند.
شب با هجوم بی مروتش
سخت تسخیرم کرده بود.
خواستم زنده بمانم
و فکر کردن به تو، تنها سلاحم بود
تنها کمانم
تنها سنگم...
پابلو نرودا
395
-تو دیوانهای
شاید آره، شاید هم نه.
اما من حسرتی شدهام.
-به چی؟
به تو، لامذهب، به تو
عباس معروفی-سال بلوا
395
کاش پیش از آمدن پاییز
میتوانستم ببوسمت؛
که در پاییز،
بیآتش لبهایت،
تنم سردتر از قطب جنوب است.
برای دوام آوردن این پاییز،
مثل برگهایی که بر زمین میریزند،
بر جانم ببار؛
بوسههای
رنگینتر از برگهای خزانت را
شیرین
395
Repost from ᴅᴇʟ ɴᴇᴠᴇsʜᴛᴇ
تو بزرگترین فتح درمیان فتوحات منی:)
تو اخرین وطنی که در آن زاده شدم
و در آن دفن خواهم شد🔗
@delnveshteh_text
395
به راه عشق بردمت، به سنگِ غم سپردَمَت
سبب شدم که بشکنی، دلا! حلال کن مرا
مجتبی خوشزبان
395
از تمام این دنیای بزرگ و پرزرقوبرقِ شما، من فقط گوشهای میخواهم تا تمام دلتنگیام برای تو را همانجا بگذارم؛
اخر میدانی، دیگر شانههایم توان کشیدنِ یک جهان تنهایی را ندارند.
شیرین
395
ما میگیم هیشکی برام تو نمیشه.
اما امیرخسرو دهلوی به این زیبایی بیانش کرده:
آفاق را گردیدهام، مهر بتان ورزیدهام بسیار خوبان دیدهام، اما تو چیز دیگری
395
هر بار که ترانهای برایت سرودم
قومم بر من تاختند!
که چرا برای میهن شعری نمیسرایی؟
و آیا زن چیزی به جز وطن است؟
نزار قبانی
395
او نمیدانست که وقتی حالم را میپرسید
درخت ها سبزتر میشدند..
شب زیباتر میشد
و خدا به من نزدیک تر...
لاادری
