خانوم شیرین
Kanalga Telegram’da o‘tish
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
398
Obunachilar
-324 soatlar
-57 kun
-2530 kun
Postlar arxiv
398
نمیدونم چطوری باید اینو توضیح بدم
من اینجا تو دانشگاه آدمای زیادی میشناسم، اما هیچ دوستی ندارم و این واقعا باعث میشه دانشگاه برام خیلی خیلی کسالت بار باشه
398
کاش سهم تو از عشق، دستی باشد که هنگام لرزیدن دستت، محکمتر دستت را بگیرد...
پ.ن: یکی از بهترین نامه هایی بود که تاحالا گرفتم و اینکه واقعا حس قشنگی داد، همچنین خانم آبی واقعا شعراتونو دوس دارم و دوستی با آدم خوش ذوقی مثل شما باعث افتخاره برام موفق باشید 🩵
398
Repost from یادداشتهای مهآلود
شیرین عزیزم،
نمیدانم این نامه را در چه ساعتی خواهی خواند و حال دلت در آن لحظه چگونه خواهد بود؛ اما امیدوارم وقتی چشمهایت به این چند سطر میافتد، اندکی از خستگی روز از شانههایت پایین آمده باشد.
گاهی آدم در میان این همه آمدن و رفتنها، دلش میخواهد یک نفر باشد که بتواند بیهیچ مقدمهای برایش بنویسد؛ نه برای آنکه حرف مهمی دارد، نه برای آنکه پاسخی میخواهد؛ فقط برای اینکه بعضی آدمها آنقدر عزیزند که سکوت در برابرشان دشوار میشود.
تو برای من از همان آدمهایی.
اگر روزی از من بپرسند دوست داشتنِ کسی یعنی چه، شاید نتوانم تعریف دقیقی برایش پیدا کنم. شاید بگویم دوست داشتن یعنی وقتی نام کسی را میشنوی، چیزی در دلت آرام و بیصدا نورانی شود. یعنی میان شلوغی روز، ناگهان به یادش بیفتی و لبخندی بیاختیار گوشهی لبَت بنشیند. یعنی برای خوشبختیِ کسی دعا کنی، حتی وقتی خودت سهمی از آن خوشبختی نداری.
و من نمیدانم چه کسی روزی قرار است اینگونه دوستت بدارد؛ اما آرزو میکنم اگر آمد، اهل ماندن باشد.
اهلِ آن دوست داشتنهای آرام و عمیقی که با نخستین اختلاف رنگ نمیبازند و با نخستین فاصله فراموش نمیشوند. کسی که بداند دوست داشتن تنها گفتنِ «دوستت دارم» نیست؛ گاهی یعنی حوصله کردن، فهمیدن، بخشیدن، منتظر ماندن و در روزهایی که هیچ چیز زیبا نیست، هنوز زیباییِ یک نفر را دیدن.
کاش سهم تو از عشق، دستی باشد که هنگام لرزیدن دستت، محکمتر دستت را بگیرد. شانهای که بتوانی بیخجالت سرت را بر آن بگذاری و سکوت کنی. نگاهی که در آن، لازم نباشد خودت را ثابت کنی.
و کاش کسی تو را چنان دوست بدارد که حضورش، آرامش باشد، نه پریشانی.
شیرین جان،
زندگی همیشه مطابق میل ما پیش نمیرود. گاهی کسانی که باید بمانند، میروند و گاهی درست وقتی خیال میکنیم دیگر چیزی برای دل بستن نمانده، کسی از راه میرسد که حضورش معنای تازهای به تمامِ گذشته میدهد.
اگر روزی چنین کسی را پیدا کردی، از ترسِ فردا، زیباییِ امروز را از خودت نگیر.
دوستش بدار.
آرام و بیهراس.
و اگر روزی او هم تو را دوست داشت، بگذار بداند که داشتنِ قلبی که تو در آن خانه کردهای، اتفاق کوچکی نیست.
من برایت عشقِ پرهیاهو نمیخواهم؛
عشقی میخواهم که شبها چراغ خانهات باشد و صبحها دلیلِ لبخندت.
عشقی که بعد از سالها، وقتی موهایت کمی سفید شد و روزگار از کنار هر دویتان گذشت، هنوز بتوانی به او نگاه کنی و با خودت بگویی:
«چقدر خوب که تو را انتخاب کردم.»
عشقی که جناب حافظ فرمودند:
مرا مِهر سیَه چشمـان ز سر بیــرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
همهی اینها را از ته دل برایت میخواهم، شیرین جان.
نه فقط برای اکنون،
برای تمام روزهایی که هنوز نیامدهاند.
دوستِ شما آبی،
از دور اما با مهر.
برای: https://t.me/idkattalll
398
و چقدر زیباست
کسی چشمانتظارت باشد؛
کسی که بازگشتنت
بهانهی شکفتن لبخندش باشد...
عزیز من،
تو دلیل منی
برای بازگشت؛
بازگشت جانم
به گورستان تنم.
تویی
که میان تکههای شکستهی قلبم
ستاره کاشتی؛
تو چسب زخم نبودی؛
تو بوسهی خورشید بودی
بر قلب یخزدهام.
شیرین
398
گفتی دوستم داری؛
و آن لحظه،
تمام گلهای جهان
از اعماقِ زخمهایم
روییدند...
انگار عشقِ تو
تکگلی بود
که از خاکسترِ جهنم
سر برآورده بود؛
عشقت
عزیزِ من،
بهار بود...
بهار
در فصلِ دوزخ
شیرین
398
Repost from یادداشتهای مهآلود
این پیام را در کانالتان فوروارد کنید؛ من هم برای شما یک نامهی اختصاصی مینویسم، از حرفهایی که فکر میکنم شاید این روزها شنیدنش را لازم داشته باشید؛ از زبان یک دوست.
کنار نامه هم یک بیت از شاعران، متناسب با حالوهوایتان، شما را مهمان میکنم.
اگر دوست داشتید، با فوروارد کردن این پیام همراه این نامهنگاری کوچک شوید.
398
چای با قند
با نبات
با کشمش
حتی چای و توت خشک را
همه جا میفروشند
اما
چای با تو
« شعبه ی دیگری ندارد »
اصغر اسماعیل نژاد
