خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
398
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+2630 дней
Архив постов
398
گفتی دوستم داری؛
و آن لحظه،
تمام گلهای جهان
از اعماقِ زخمهایم
روییدند...
انگار عشقِ تو
تکگلی بود
که از خاکسترِ جهنم
سر برآورده بود؛
عشقت
عزیزِ من،
بهار بود...
بهار
در فصلِ دوزخ
شیرین
398
Repost from یادداشتهای مهآلود
این پیام را در کانالتان فوروارد کنید؛ من هم برای شما یک نامهی اختصاصی مینویسم، از حرفهایی که فکر میکنم شاید این روزها شنیدنش را لازم داشته باشید؛ از زبان یک دوست.
کنار نامه هم یک بیت از شاعران، متناسب با حالوهوایتان، شما را مهمان میکنم.
اگر دوست داشتید، با فوروارد کردن این پیام همراه این نامهنگاری کوچک شوید.
398
چای با قند
با نبات
با کشمش
حتی چای و توت خشک را
همه جا میفروشند
اما
چای با تو
« شعبه ی دیگری ندارد »
اصغر اسماعیل نژاد
398
فقط یک صفحه برای نوشتن باقی مانده و من آن را با این کلمات پر میکنم: دوستت دارم، دوستت داشتم و دوستت خواهم داشت.
قلعه را تسخیر میکنم، دودی اسمیت
398
فقط یک صفحه برای نوشتن باقی مانده و من آن را با این کلمات پر میکنم: دوستت دارم، دوستت داشتم و دوستت خواهم داشت.قلعه را تسخیر میکنم، دودی اسمیت
398
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی🩵
سعدی
