Hope|ٱمــیـد
Kanalga Telegram’da o‘tish
765
Obunachilar
+224 soatlar
+147 kun
+13830 kun
Postlar arxiv
763
و شبی باران میبارید
پاییز بود و شب، آرام تر از همیشه بر شهر سایه انداخته بود.
صدای باران در سکوت گم می شد و من، بی آنکه بدانم چرا
ناگاه دیدنم چشمانم
رنگ باران گرفته اند
انگار تمام پاییز،
راهش را از آسمان به چشم های من پیدا کرده بود.
