763
Подписчики
+1924 часа
+97 дней
+14230 дней
Архив постов
763
و شبی باران میبارید
پاییز بود و شب، آرام تر از همیشه بر شهر سایه انداخته بود.
صدای باران در سکوت گم می شد و من، بی آنکه بدانم چرا
ناگاه دیدنم چشمانم
رنگ باران گرفته اند
انگار تمام پاییز،
راهش را از آسمان به چشم های من پیدا کرده بود.
