uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

رواء ؛

رواء ؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 117
Obunachilar
-124 soatlar
-147 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
یک عمر یه عشق این و اون خندیدم چنان عشقی سرم آمد که من دیگر نمیخندم:)

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من ، مگر آن روز که در خاک شود منزل من ..

در حسرت زیارت تو رفت عمر من:)))))

میانِ شانه و پیراهنم خبر ها بود غمت به موی من از ریشه کارگر شده بود به آیینه رسیدم و دچار شک شدم انگار کسی که خیره به من بود ، منِ دگر شده بود .. علی آبادی

وطنم زنده بمان، زخم تو را ميبنديم تهِ اين قصه ى غم، از تهِ دل ميخنديم - حسين غياثى

ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه عمر ماست می پیمایند -خیام

تو می‌آیی و زمین بوی خدا خواهد داد دلِ عاشق به تماشای تو جان خواهد داد ب امید ظهورِ هرچه زودتر انشالله

دردناک ترین قسمت نبودنت این است که زندگی ادامه دارد،آدم ها می خندند و‌ تکه ای از من هنوز منتظر است تا بیایی.

میپرسی چرا چه شد که شاعر شده ام فقط از شوق همین که تو بگویی احسنت

ای صبا، گر بگذری در کوی او نزد او ما را جُز این پیغام نیست: کای دلآرامی که جان ما تویی بی‌تو ما را یک نفس آرام نیست - فخرالدین عراقی

گذشت عمرم و بختم نشد موافق طبع ...

چشم‌بستم‌که‌شدم‌غرق‌خیالی‌الکی قصه‌عاشقی‌و‌شوق‌ِ‌وصالی‌الکی.. :)

گر بیایی دهمت جان و نیایی کشتم غم من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی ..

ندادی‌مهلتم‌حتی‌بگویم‌من‌خداحافظ؛ که‌حافظ‌در‌گلو‌ماندو‌چه‌گریه‌با‌خدا‌کردم‌‌‌‌.

814ac37f.mp35.35 MB

t.me/HidenChat_Bot?start=7831875332 یک‌ بیت‌شعر مهمونمون کنید

من اما ماندم گفته بودم که فعل رفتن‌را‌ از همان‌ کودکی هم نیاموختم برای همین هم ماندم ، درد خستگی را به جان خریدم که مبادا احساس کند تنهاست و دوباره دست بر گلویمان بگذارد و به یکباره فعل رفتن را برای تمام این دنیا مادی ، صرف کنم مدت زیادی‌ست که با خستگی دست رفاقت داده‌ایم ..

نگو از بی‌کسی‌ به منه آدمیزاد‌ پناه اورده بود تا کمی از درد تنهایی خویش کم کند .. می ترسید مثل هزار ادمیزاد دیگر که از فرط خستگی به خواب می‌روند‌ و به هر نحوی اورا رها میکنند ، تنهایش بگذارم

راستش‌ راه‌ بخواهید‌ خستگی‌ گه‌گاهی‌ چنان‌ دست خود را به دور گلویمان می‌اندازد‌ که مبادا‌ از قصد فرار از او را داشته باشیم از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ، با زبان بی زبانی با او سخن گفتیم و دردش را فهمیدیم .. تنها بود

یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم از دل نرود هر آنکه از دیده رود ..