uz
Feedback
-نامه‌هایِ اتوبوسی-

-نامه‌هایِ اتوبوسی-

Kanalga Telegram’da o‘tish

"بسمِ‌ربِ‌نامه‌هایِ‌خوانده‌نشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافی‌ست یکی از نامه‌ها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
265
Obunachilar
-224 soatlar
+47 kun
+430 kun
Postlar arxiv
الان باید بگی وای هجران چرا به عشقت نرسیدی عزیزم

🗿🗿🗿

مرد بدبخت 😭💔

براچیییی😭😂

بمیرم ✨😭🤣

کاش قهوه دستش بود 🐥🤣

مرد به این خوبی سی سال دیر رفتی اخه؟

از همین تریبون خاک تو سر هجران🗿

Repost from N/a
هجران
کارآگاه هجران، زنی بود که پرونده‌ها را با چشم می‌خواند و با دل حل می‌کرد. آن شب، جسدی در خانه‌ای قدیمی پیدا شد. مردی میانسال، نشسته کنار پنجره، با فنجانی چای سرد در دست. هیچ نشانی از زور، هیچ زخمی، هیچ دردی. پزشک قانونی گفت: «علت مرگ نامشخصه. انگار فقط... ایستاده.» هجران به اتاق نگاه کرد. همه چیز مرتب بود. فقط یک چیز عجیب بود: تقویم روی دیوار، سی سال عقب بود. از همسایه‌ها پرسید. پیرزنی گفت: «این مرد سی سال پیش نامه‌ای نوشت و منتظر جوابش ماند. هیچ‌وقت جوابی نیامد.» هجران پرونده را باز کرد. نامه‌ای پیدا کرد — باز نشده. روی پاکت نوشته بود: «به دست هجران برسد.» دستش لرزید. پاکت را باز کرد. داخلش یک بلیت قطار بود، برای سی سال پیش. و یک جمله: «اگر نیامدی، من همان‌جا می‌مانم تا تو بیایی.» هجران نشست. چای سرد را برداشت. دستش را روی فنجان گذاشت. سرد بود، اما نه مثل مرگ — مثل انتظار. پیرزن همسایه از پشت در گفت: «تو همان هجرانی؟» هجران سر تکان داد. پیرزن گفت: «او هر روز می‌پرسید: امروز می‌آید؟» هجران بلند شد. به سمت در رفت. اما قبل از بیرون رفتن، ایستاد و گفت: «من آمدم. فقط سی سال دیر.» آن شب، پرونده بسته شد. علت مرگ: انتظار.
@nameotbosy

مردم چالش میزارن زیاد میشن ما کم میشیم🥱

هجران-

sticker.webp0.04 KB

sticker.webp0.09 KB

وای🤣🤣🤣

بوفه اتوبوسیه

فقط این حالمو خوب میکنه