-نامههایِ اتوبوسی-
الذهاب إلى القناة على Telegram
"بسمِربِنامههایِخواندهنشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافیست یکی از نامهها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
265
المشتركون
-224 ساعات
+47 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
هجران
کارآگاه هجران، زنی بود که پروندهها را با چشم میخواند و با دل حل میکرد. آن شب، جسدی در خانهای قدیمی پیدا شد. مردی میانسال، نشسته کنار پنجره، با فنجانی چای سرد در دست. هیچ نشانی از زور، هیچ زخمی، هیچ دردی. پزشک قانونی گفت: «علت مرگ نامشخصه. انگار فقط... ایستاده.» هجران به اتاق نگاه کرد. همه چیز مرتب بود. فقط یک چیز عجیب بود: تقویم روی دیوار، سی سال عقب بود. از همسایهها پرسید. پیرزنی گفت: «این مرد سی سال پیش نامهای نوشت و منتظر جوابش ماند. هیچوقت جوابی نیامد.» هجران پرونده را باز کرد. نامهای پیدا کرد — باز نشده. روی پاکت نوشته بود: «به دست هجران برسد.» دستش لرزید. پاکت را باز کرد. داخلش یک بلیت قطار بود، برای سی سال پیش. و یک جمله: «اگر نیامدی، من همانجا میمانم تا تو بیایی.» هجران نشست. چای سرد را برداشت. دستش را روی فنجان گذاشت. سرد بود، اما نه مثل مرگ — مثل انتظار. پیرزن همسایه از پشت در گفت: «تو همان هجرانی؟» هجران سر تکان داد. پیرزن گفت: «او هر روز میپرسید: امروز میآید؟» هجران بلند شد. به سمت در رفت. اما قبل از بیرون رفتن، ایستاد و گفت: «من آمدم. فقط سی سال دیر.» آن شب، پرونده بسته شد. علت مرگ: انتظار.@nameotbosy
