بوفِ شور
Kanalga Telegram’da o‘tish
443
Obunachilar
+1924 soatlar
+197 kun
+1930 kun
Postlar arxiv
440
شمعهایمان تمام شده...
_پس تو نور محفل باش.
_من؟
_در خودت نور نمیبینی، ملوان؟
_من جز شئ تاریکی هیچ نیستم.
_پس در تاریکی اقیانوس بمان و
دیگر سوی ساحل نیا.
_اما... اینطور که غرق میشوم، ناخدا.
_اگر تو را با پایبسته در دریا بیندازم، با دستهایت زنجیر را باز میکنی؟
_معلوم است که باز میکنم، وگرنه میمیرم.
_به این میگویند نور، بچه. انسان با فانوس به دنیا نمیآید، اما از نور عاری نیست. این تمنا برای زیستن، نور نامیده میشود. پس زینپس از نور خویشتنت بیبهره مباش، ملوان.
440
تو اگر ماه نبودی، چه بودی؟
نقل چشمت را خواستم بازگو کنم، اما وقتی نوبت به تشبیه رسید، هرچه گشتم هیچچیز نبود که تو را آنطور که شایستهات هست تحسین و وصف کند.
هیچچیز نبود که تو را، تو یار مهروی بیهمتا را وصف کند... تو ماه بودی، زیبای من، ماه بودی.
440
نامههایم را برای تو مینویسم؛ برای تو که خاکستریترین خیالِ این ماتمزدهای.
تویی که جان به دستانت سپردم تا دیگر منی نباشد و از من تنها روحی باقی بماند که بخشی از وجود تو محسوب گردد. جان از کفم برود برای تویی که، زمستانِ بیبرف و سردِ دیگران را سزاوارتر از بارانِ عشقِ من میدانی. صدایم را میشنوی، عزیزم؟ این گلهها را به پای تو نوشتم؛ تو که نه فهمیدی و نه تلاشی برایِ فهمیدنِ «ما»ای که در خیالم، از تو و مفردترین شخص درون آیینه ساخته بودم، کردی. تو مرا بیچاره کردی، عزیزکم! گفتم که جان گرویت دارم؛ رفتی در پیِ عشقِ حقیقی، عطش و عشقام را دروغ خواندی و جان از من گرفتی. از منِ حقیقی، از قلبی که پیالهٔ احساس بود... پیاله و پیمانهٔ عمرم را شکستی و من دیدهٔ نگرانام را بر دستِ به خونآلودهشدهات دوختم. اگرچه من بسیار احمق بودم، اما پیچکِ بیرحمیِ تو نیز خیلی تند به دورِ قلبت تنیده شده بود.
440
440
چیزی که مرا نگران کرد، نه رنگپریدهات بود و نه کتری سررفته و نه چای سردشدهات،
چیزی که مرا نگران کرد چشمانت بود؛
چشمهایی که حال بیش از همیشه زلال بودند.
آنها چشم نبودند، دو گوی زلال،
دو آیینه از اندوه بودند.
440
شعر نبودی که چندبار بخوانمت و باری از حفظ،
بیتبهبیتت را بخوانم.
شمع نبودی که پر بگشایم و آنقدر دورت بگردم که پرهایم بسوزد و تن سوختهام کنارت بیفتد.
سرو نبودی که زیر سایهات بنشینم و خبری از
نگرانی برای شکستنت نباشد.
تو بید مجنون بودی عزیزِکم، سبز بر زمین فرود میآمدی و برگهایت چون قطرات اشک، گونهی خاک را تر میکرد.
نه گذاشتی کسی به پایت بسوزد، نه گذاشتی کسی به پایت بیفتد...تمام وجودت میسوخت اما، به روی خودت نمیآوردی.. شاید هم تو سروناز بودی!
440
من عاشقانه داستان هایی را میپرستم که در ان
زنان را کسی نجات نمیدهد جز... خودشان!
عاشق روایتهایی هستم که در آن، زن تنها به دست خودش رهایی مییابد. اگر ایران به شمایل یک داستان درمیآمد، راوی آن دخترانش میشدند؛ دخترانی که رخت رزم نداشتند، اما چنان جنگیدند که جنگجویان اساطیری نیز در برابرشان زانو زدند. اگر ایران به شمایل یک انسان درمیآمد، ترکیبی میشد از چشمی به زلالی چشمانِ مریم، گیسویی به پیچوتاب گیسوی فروغ، قلبی به وسعت مهر سیمین، ارادهای به قدرت انگیزهی الهام و بالی به امتداد پرواز انوشه.
440
ای غربی عزیز، که شهرتت در گیسوان طلایی
و پوست رنگپریده و چشمان آبی زبانزد است،
به من بگو که زندگی بیدرد چگونه میگذرد؟
ای غربی غریبه، درون چشمان زلال و قهوهایرنگِ شرقیام بنگر و طرههای گندمزارت را در آن مرتب کن...اما از من نخواه که گیسوی سیاه و سپیدم را در اقیانوس چشم بیغَمِ تو شانه زنم.
ای غربی عزیز، تو که هیچچیز از منِ شرقی نمیدانی،
از رقص با نوای گلولهها، از سپیدی شقیقهها...
میان میهمانیها و مجالس شادمانیتان،
اگر وقتی برایت ماند، برایم بنویس
که شاعران شما از چه در کاغذ غزل میسرایند؟
شاعران بیدردتان از چه مینویسند؟ از عشق؟
عشق که برای شما جز وصال چیزی ندارد.
فراق برای منِ شرقیست؛ وصال که چیزی برای سراییدن ندارد.
ای دوستِ آن سوی آبی، برایم بنویس زندگی کردن چگونه است...چرا که اینجا در شرق این کرهی خاکی، خبری از زندگی نیست.
440
جهان دیگری نیز وجود دارد،
روح من در شمایل شمعی نیمهافروخته
جان خواهد گرفت و بار دیگر برای تو بیگلایه خواهد سوخت.
جهان دیگری نیز وجود دارد، اما گل سرخ من،
تو در آن جهان نیز پروانهٔ من نخواهی بود.
من تو را هرگز نمیسوزانم، اما
درد من اینجاست که تو هم هرگز داوطلب سوختن به پای من نمیشوی.
440
همهٔ ما یه بچهٔ هفت ساله درون ذهنمون داریم، که هر وقت چشمامون رو میبندیم، پدیدار میشه. یه لبخند که خورهٔ روحمون شده و وجدانمون رو، پیش از اینکه اصلاً بدونیم وجدان چیه، بیدار کرده. این پادکست همهٔ وجودم رو گرفت...
440
تو تا به حال در شهر خودت غریب بودهای ملوان؟
_آدم که در شهر خودش غریب نمیشود.
_پس غریب نبودهای. غربت در زادگاه یعنی
بفهمی عمری خود را صرف سیاه و سپید و خاکستری کردهای بیآنکه بدانی سبز و آبی هم وجود دارد. بفهمی عمری به آدمهای خاکستری عشق ورزیدی، آدمهایی که آبی بودن تو را نادید گرفتهاند.
غربت در شهر خود یعنی، به خود بیایی و ببینی کوچه غرق آدم است اما تو شبیه هیچ کدام از این آدمها نیستی.
غربت یعنی آبی بودن میان خاکستریهای مایل به سیاه، سبز بودن میان سپیدهای سیاهطلب.
غربت در شهر خویش یعنی، خاکستریها طوری غمگینت کنند که از آنها و از خود رانده شوی، بخواهی بروی به جایی که رنگها بر طیف سیاه و سفید محدود نشوند، به شهر آبیها.
440
عزیزِ من؛ خود را چنان قدرتمند نشان میدهی
که هرکس تو را بیند فکر کند، تو هرگز نمیشکنی.
اما آدمیزاد باید کور باشد که آن ردههای قهوهای
رنگِ سردرگمی و شکنندگی را درون نگاهت نبیند.
440
ای پنجرهها، از پشتِ شیشههای غبارآلودتان،
از پسِ پردههای رقصان و خاکهای سرگردان،
به دنیای آدمها بنگرید.
بنگرید و با چشم ببینید این هیبتهای درشتِ
همخانواده را که بیخبر از حال همسایهی خویش به سر میبرند.
چراغِ اتاقکِ خویش را خاموش میسازند و
توجهی بر نورِ کمسویِ شمعِ نیمهافروختهی
اتاقکِ کناری نمیکنند.
ای پنجرهها، از پنجره بودن خرسند باشید که
فرزند آدم بودن دردِ دیگری دارد.
