uz
Feedback
بوفِ شور

بوفِ شور

Kanalga Telegram’da o‘tish

نوشته های کاذب هدایت @vangogh_buf_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
443
Obunachilar
+1924 soatlar
+197 kun
+1930 kun
Postlar arxiv
شمع‌هایمان تمام شده... _پس تو نور محفل باش. _من؟ _در خودت نور نمی‌بینی، ملوان؟ _من جز شئ تاریکی هیچ نیستم. _پس در تاریکی اقیانوس بمان و دیگر سوی ساحل نیا. _اما... این‌طور که غرق می‌شوم، ناخدا. _اگر تو را با پای‌بسته در دریا بیندازم، با دست‌هایت زنجیر را باز می‌کنی؟ _معلوم است که باز می‌کنم، وگرنه می‌میرم. _به این می‌گویند نور، بچه. انسان با فانوس به دنیا نمی‌آید، اما از نور عاری نیست. این تمنا برای زیستن، نور نامیده می‌شود. پس زین‌پس از نور خویشتنت بی‌بهره مباش، ملوان.

تو اگر ماه نبودی، چه بودی؟ نقل چشمت را خواستم بازگو کنم، اما وقتی نوبت به تشبیه رسید، هرچه گشتم هیچ‌چیز نبود که تو را آن‌طور که شایسته‌ات هست تحسین و وصف کند. هیچ‌چیز نبود که تو را، تو یار مه‌روی بی‌همتا را وصف کند... تو ماه بودی، زیبای من، ماه بودی.

نامه‌هایم را برای تو می‌نویسم؛ برای تو که خاکستری‌ترین خیالِ این ماتم‌زده‌ای. تویی که جان به دستانت سپردم تا دیگر منی نباشد و
نامه‌هایم را برای تو می‌نویسم؛ برای تو که خاکستری‌ترین خیالِ این ماتم‌زده‌ای.
تویی که جان به دستانت سپردم تا دیگر منی نباشد و از من تنها روحی باقی بماند که بخشی از وجود تو محسوب گردد. جان از کفم برود برای تویی که، زمستانِ بی‌برف و سردِ دیگران را سزاوارتر از بارانِ عشقِ من می‌دانی. صدایم را می‌شنوی، عزیزم؟ این گله‌ها را به پای تو نوشتم؛ تو که نه فهمیدی و نه تلاشی برایِ فهمیدنِ «ما»ای که در خیالم، از تو و مفردترین شخص درون آیینه ساخته بودم، کردی. تو مرا بیچاره کردی، عزیزکم! گفتم که جان گرویت دارم؛ رفتی در پیِ عشقِ حقیقی، عطش و عشق‌ام را دروغ خواندی و جان از من گرفتی. از منِ حقیقی، از قلبی که پیالهٔ احساس بود... پیاله و پیمانهٔ عمرم را شکستی و من دیدهٔ نگران‌ام را بر دستِ به خون‌آلوده‌شده‌ات دوختم. اگرچه من بسیار احمق بودم، اما پیچکِ بی‌رحمیِ تو نیز خیلی تند به دورِ قلبت تنیده شده بود.

کلمه از شما، نوشته از من: @vangogh_buf_bot نوشته های امروز با کلمه های شما شکل میگیره نقش هرکس یه کلمه ست.

چیزی که مرا نگران کرد، نه رنگ‌پریده‌ات بود و نه کتری سررفته و نه چای سردشده‌ات، چیزی که مرا نگران کرد چشمانت بود؛ چشم‌هایی که حال بیش از همیشه زلال بودند. آن‌ها چشم نبودند، دو گوی زلال، دو آیینه از اندوه بودند.

شعر نبودی که چندبار بخوانمت و باری از حفظ، بیت‌به‌بیتت را بخوانم. شمع نبودی که پر بگشایم و آن‌قدر دورت بگردم که پرهایم بسوزد و تن سوخته‌ام کنارت بیفتد. سرو نبودی که زیر سایه‌ات بنشینم و خبری از نگرانی برای شکستنت نباشد. تو بید مجنون بودی عزیزِکم، سبز بر زمین فرود می‌آمدی و برگ‌هایت چون قطرات اشک، گونه‌ی خاک را تر می‌کرد. نه گذاشتی کسی به پایت بسوزد، نه گذاشتی کسی به پایت بیفتد...تمام وجودت می‌سوخت اما، به روی خودت نمی‌آوردی.. شاید هم تو سروناز بودی!

من عاشقانه داستان هایی را میپرستم که در ان زنان را کسی نجات نمی‌دهد جز... خودشان! عاشق روایت‌هایی هستم که در آن، زن تنها به د
من عاشقانه داستان هایی را میپرستم که در ان زنان را کسی نجات نمی‌دهد جز... خودشان!
عاشق روایت‌هایی هستم که در آن، زن تنها به دست خودش رهایی می‌یابد. اگر ایران به شمایل یک داستان درمی‌آمد، راوی آن دخترانش می‌شدند؛ دخترانی که رخت رزم نداشتند، اما چنان جنگیدند که جنگجویان اساطیری نیز در برابرشان زانو زدند. اگر ایران به شمایل یک انسان درمی‌آمد، ترکیبی می‌شد از چشمی به زلالی چشمانِ مریم، گیسویی به پیچ‌وتاب گیسوی فروغ، قلبی به وسعت مهر سیمین، اراده‌ای به قدرت انگیزه‌ی الهام و بالی به امتداد پرواز انوشه.

😭🫂.

ای غربی عزیز، که شهرتت در گیسوان طلایی و پوست رنگ‌پریده و چشمان آبی زبان‌زد است، به من بگو که زندگی بی‌درد چگونه می‌گذرد؟ ای غربی غریبه، درون چشمان زلال و قهوه‌ای‌رنگِ شرقی‌ام بنگر و طره‌های گندم‌زارت را در آن مرتب کن...اما از من نخواه که گیسوی سیاه و سپیدم را در اقیانوس چشم بی‌غَمِ تو شانه زنم. ای غربی عزیز، تو که هیچ‌چیز از منِ شرقی نمی‌دانی، از رقص با نوای گلوله‌ها، از سپیدی شقیقه‌ها... میان میهمانی‌ها و مجالس شادمانی‌تان، اگر وقتی برایت ماند، برایم بنویس که شاعران شما از چه در کاغذ غزل می‌سرایند؟ شاعران بی‌دردتان از چه می‌نویسند؟ از عشق؟ عشق که برای شما جز وصال چیزی ندارد. فراق برای منِ شرقی‌ست؛ وصال که چیزی برای سراییدن ندارد. ای دوستِ آن سوی آبی، برایم بنویس زندگی کردن چگونه است...چرا که اینجا در شرق این کره‌ی خاکی، خبری از زندگی نیست.

جهان دیگری نیز وجود دارد، روح من در شمایل شمعی نیمه‌افروخته جان خواهد گرفت و بار دیگر برای تو بی‌گلایه خواهد سوخت. جهان دیگری نیز وجود دارد، اما گل سرخ من، تو در آن جهان نیز پروانهٔ من نخواهی بود. من تو را هرگز نمی‌سوزانم، اما درد من اینجاست که تو هم هرگز داوطلب سوختن به پای من نمی‌شوی.

photo content

ای جانم عزیزدل، بزرگترین افتخار برای بوف شور من اینه که موردعلاقه شما باشه✨

همهٔ ما یه بچهٔ هفت ساله درون ذهنمون داریم، که هر وقت چشمامون رو میبندیم، پدیدار میشه. یه لبخند که خورهٔ روحمون شده و وجدانمون رو، پیش از اینکه اصلاً بدونیم وجدان چیه، بیدار کرده. این پادکست همهٔ وجودم رو گرفت...

Repost from Arianfar
21 - Arianfar.mp329.69 MB

امیدوارم حضرت حافظ کاذب رو بابت اینجوری به تصویر کشیدنش ببخشه💔.

تو تا به حال در شهر خودت غریب بوده‌ای ملوان؟ _آدم که در شهر خودش غریب نمی‌شود. _پس غریب نبوده‌ای. غربت در زادگاه یعنی بفهمی عمری خود را صرف سیاه و سپید و خاکستری کرده‌ای بی‌آنکه بدانی سبز و آبی هم وجود دارد. بفهمی عمری به آدم‌های خاکستری عشق ورزیدی، آدم‌هایی که آبی بودن تو را نادید گرفته‌اند. غربت در شهر خود یعنی، به خود بیایی و ببینی کوچه غرق آدم است اما تو شبیه هیچ کدام از این آدم‌ها نیستی. غربت یعنی آبی بودن میان خاکستری‌های مایل به سیاه، سبز بودن میان سپیدهای سیاه‌طلب. غربت در شهر خویش یعنی، خاکستری‌ها طوری غمگینت کنند که از آنها و از خود رانده شوی، بخواهی بروی به جایی که رنگ‌ها بر طیف سیاه و سفید محدود نشوند، به شهر آبی‌ها.

یک مصراع، دو قرن، دو معنا. سعدی آفرید، حافظ تضمین کرد.
یک مصراع، دو قرن، دو معنا.
سعدی آفرید، حافظ تضمین کرد.

عزیزِ من؛ خود را چنان قدرتمند نشان می‌دهی که هرکس تو را بیند فکر کند، تو هرگز نمی‌شکنی. اما آدمیزاد باید کور باشد که آن رده‌های قهوه‌ای رنگِ سردرگمی و شکنندگی را درون نگاهت نبیند.

ای پنجره‌ها، از پشتِ شیشه‌های غبارآلودتان، از پسِ پرده‌های رقصان و خاک‌های سرگردان، به دنیای آدم‌ها بنگرید. بنگرید و با چشم ببینید این هیبت‌های درشتِ هم‌خانواده را که بی‌خبر از حال همسایه‌ی خویش به سر می‌برند. چراغِ اتاقکِ خویش را خاموش می‌سازند و توجهی بر نورِ کم‌سویِ شمعِ نیمه‌افروخته‌ی اتاقکِ کناری نمی‌کنند. ای پنجره‌ها، از پنجره بودن خرسند باشید که فرزند آدم بودن دردِ دیگری دارد.