بوفِ شور
Открыть в Telegram
425
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
426
همهٔ ما یه بچهٔ هفت ساله درون ذهنمون داریم، که هر وقت چشمامون رو میبندیم، پدیدار میشه. یه لبخند که خورهٔ روحمون شده و وجدانمون رو، پیش از اینکه اصلاً بدونیم وجدان چیه، بیدار کرده. این پادکست همهٔ وجودم رو گرفت...
426
تو تا به حال در شهر خودت غریب بودهای ملوان؟
_آدم که در شهر خودش غریب نمیشود.
_پس غریب نبودهای. غربت در زادگاه یعنی
بفهمی عمری خود را صرف سیاه و سپید و خاکستری کردهای بیآنکه بدانی سبز و آبی هم وجود دارد. بفهمی عمری به آدمهای خاکستری عشق ورزیدی، آدمهایی که آبی بودن تو را نادید گرفتهاند.
غربت در شهر خود یعنی، به خود بیایی و ببینی کوچه غرق آدم است اما تو شبیه هیچ کدام از این آدمها نیستی.
غربت یعنی آبی بودن میان خاکستریهای مایل به سیاه، سبز بودن میان سپیدهای سیاهطلب.
غربت در شهر خویش یعنی، خاکستریها طوری غمگینت کنند که از آنها و از خود رانده شوی، بخواهی بروی به جایی که رنگها بر طیف سیاه و سفید محدود نشوند، به شهر آبیها.
426
عزیزِ من؛ خود را چنان قدرتمند نشان میدهی
که هرکس تو را بیند فکر کند، تو هرگز نمیشکنی.
اما آدمیزاد باید کور باشد که آن ردههای قهوهای
رنگِ سردرگمی و شکنندگی را درون نگاهت نبیند.
426
ای پنجرهها، از پشتِ شیشههای غبارآلودتان،
از پسِ پردههای رقصان و خاکهای سرگردان،
به دنیای آدمها بنگرید.
بنگرید و با چشم ببینید این هیبتهای درشتِ
همخانواده را که بیخبر از حال همسایهی خویش به سر میبرند.
چراغِ اتاقکِ خویش را خاموش میسازند و
توجهی بر نورِ کمسویِ شمعِ نیمهافروختهی
اتاقکِ کناری نمیکنند.
ای پنجرهها، از پنجره بودن خرسند باشید که
فرزند آدم بودن دردِ دیگری دارد.
426
من، کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اَکد، شاه چهار گوشهٔ جهانم.
هنگامی که بدون جنگ و نبرد وارد بابل شدم، با شادی و شادمانی به کاخ شاهانه درآمدم. به خواست مردوک، خدای بزرگ، دلهای مردم بابل را به سوی من گرداندم؛ زیرا من به آنان احترام گذاشتم و آرامش را به شهر بازگرداندم. خدایانی را که به بابل آورده شده بودند، به جایگاههای خود بازگرداندم و مردمانی را که از سرزمینهایشان دور شده بودند، به خانههایشان بازگرداندم.من برای آسایش مردم کوشیدم و نگذاشتم کسی در برابر قدرت، بیپناه بماند.» _بر طبق برخی منابع احتمالا چهار شهریور ماه، سالروز تولد کوروش بزرگ هست. حتی اگر این چنین نباشه امروز بهانه ی خوبی هست برای اینکه به یاد کسی باشیم که بیش از هرکس دیگری به ایران خاتون احترام گذاشت.
426
در پی تاریشب، روز شدی و بغلِ غزلی که در خموشی سروده بودم نشستی.
گفتی که غمت نباشد ای دوست، صبح میدمد و نور از پس این ابر سیاه بیرون میجهد.
چه تو را بنامم جز امید، وقتی در تارترین شبهای من نوری عزیز؟
چه بگویم به تو جز زادهی نور، وقتی خورشیدترین شرقی این قارهای؟
چه به تو بگویم خورشید خانم؟ چه به تو بگویم؟
426
شبی که بارون شدیدی می بارید،
" پرویز شاپور " از " احمد شاملو " پرسید:
چرا اینقدر عجله داری؟! شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم. شاپور گفت: من می رسونمت. شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟ شاپور گفت: نه، اما چتر دارم. (روایتی منسوب به شاملو و شاپور)
426
برایم نامه بنویس، صدای ضبطشدهات را
گوشی لرزانم شاید روزی از بین ببرد.
پیامهایت را شاید روزی پیامرسان از میان ببرد،
حرفهایت را شاید گوشهایم از یاد ببرد، اما...
نوشتههایت را من هم که از یاد ببرم؛
خاطرهها از یاد نمیبرند،
جعبهی کوچک زیر تختم از یاد نمیبرد،
اسبابکشیهایم از یاد نمیبرد.
برایم نامه بنویس که ماندگار بمانی،
تا ابد، تا همیشه.
تا یادت، مثل عطر همیشهبهار،
یک دم در اتاق زیرشیروانی به مشامم برسد
و مرا مستِ دیاری کند که تو در آن به سر میبری.
426
به خودت زیبا نگفتی، چرا که پیش چشم من ننشسته بودی.
گل کوچکم، اگر تو از آن سوی آیینهی چشمان من خودت را مینگریستی، به من حق میدادی که تو را زیبا بنامم. تو از پیش چشم من ندیدی،
که ای کاش میدیدی و خامِ حسد این مردمان کور نمیشدی.
تو زیبا بودی و اگر چنین نبود، این همه بدخواه نداشتی. تو درخشان بودی که اگر چنین نبود،
این زغالسنگهای پلیدِ هزارچهره، نقلِ تکراریِ بودنِ چشمروشنَت را بر زبان نمیآوردند.
به من و این زغالسنگها نیز حق بده، آخر ما که تا کنون ماه در زمین ندیده بودیم،
چه میدانستیم از زیبایی؟ چه میدانستیم از درخشانی؟ ما دستمان را بر صورت که میگذاشتیم، تنها سایه به چشم میآمد.
تو دست بر صورت نهادی و...
عزیزترینم، ما چه از ماهگرفتگی میدانستیم؟
426
نوشتهای از دفتر مهر تاریخ:
«بانوی چراغ به دست»
فلورانس نایتینگل، نامی که با ایثار عجین شده و بنیانگذار پرستاری نوین است، در خانوادهای اشرافی در انگلستان قرن نوزدهم به دنیا آمد، اما تجمل را رها کرد تا راهی درد و رنج شود. شهرت جهانی او مرهون رشادتهایش در جنگ کریمه است؛ جایی که با چراغی در دست، در دل شبهای تاریک بیمارستان، از بستر مجروحان عبور میکرد و با اصلاح شرایط غیربهداشتی، مرگومیر را بهشدت کاهش داد. پس از جنگ، دستاوردش را در قالب تأسیس اولین مدرسهی علمی پرستاری و نگارش کتب مرجع ماندگار کرد و ثابت نمود که پرستاری فراتر از یک حرفه، رسالتی انسانی و علمی است. امروز نام او نماد تعهد، دانش و عشق به همنوع است.
426
آخر،چه کسی خواهد فهمید که با کوچکترین حرف او تو شکستی؟
چه کسی میخواهد به او تعداد اشکهای چشم چپت را بگوید؟هیچکس، این فقط تویی که به غم دچار شدهای بیآنکه حتی مردم بفهمند.
این فقط تویی که نفس کشیدن برایت سخت شده. هیچکس به احساسات تو فکر نمیکند.
درآخر تو میمانی و قلبی شکسته.
تکههای شکستهی قلبت را قبل از آنکه کل وجودت را بِبُرد، بریز دور؛
تو وجودت هم که ببرد، کسی چسبزخم نمیشود.
426
خورشید که طلوع کرد؛
اشکهای خشکِ روی گونهاش درخشید.
تیرگی پای چشمش پدیدار شد و
موهای آشفتهاش بیشتر به چشم آمد.
نمیدانم چرا سیابهارِ ما انقدر طولانی شد.
سیابهارِ ما به خزان رسید و پایان نیافت، چراکه تمام لبخندهای تهجیبمان را برای عکسِ دستهجمعی نوروز خرج کردیم!
426
فروغِ دیدهی همگان بودی و
چون به من میرسیدی، خموش.
من خود میدانستم دوستداشتنی نیستم، اما
تو که گویای مهربانی بودی، چرا به رویم آوردی؟
426
اشتباه از من بود که در تو پی مهر گشتم.
هیچ انسان عاقلی در خرازی، پی رول دارچینی نمیگردد.
تو عاری از مهر بودی که اگر اینچنین نبود،
میان چشمان تیرهات کمی نور مینهادی که
نفهمم تو مرا در دیار خیانتکاران، اضافی میدانی.
تو را چه به بهار، تو را چه به شکوفههای گیلاس... تو علف هرز بودی و اشتباه از من بود که تو را از باغچهی دلم هرس نکردم.
426
منِ خاکستری، میان شلوغی گم میشدم.
تقصیر گردن تو نیست.
اما من تو را هیچگاه گم نکردم؛ همانگونه که خورشید را در آسمان روز پیدا میکردم، تو را هم از میان مشتی سیاهچالهی عمیق مییافتم.
تو از تاریکیهای روحت، مقابل چشمانی گفتی که تو را جز نور هیچ ندیدند.
اینکه مرا ندیدی، لابد از نامهریات نبوده، از تاریکی من بوده.
من چون تو خورشید نبودم جانکم؛ کافی بود غروب کنی تا خموش و سرددل گوشهای پنهان گردم.
