uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

بیا در موردش حرف بزنیم.

بیا در موردش حرف بزنیم.

Kanalga Telegram’da o‘tish

خلوتگاه مردی از اردیبهشت شصت و هشت؛ ساکن اتاق درمان مرکز شماره شش.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
236
Obunachilar
-224 soatlar
-37 kun
-430 kun
Postlar arxiv
یکی از خطرناک‌ترین سوءتفاهم‌ها در رابطه‌ها اینه که سکوت رو با حل شدن اشتباه می‌گیریم. خیلی از آدم‌ها وقتی حرف نمی‌زنن، آروم نشدن؛ فقط به این نتیجه رسیدن که شنیده نمیشن. از یک جایی به بعد، دعوا کمتر می‌شه، اما فاصله بیشتر. نه چون همه‌چیز بهتر شده، چون امید به تغییر کمتر شده. وقتی یک نفر دیگه درباره‌ی ناراحتی‌هاش حرف نمیزنه، همیشه نشانه‌ی بلوغ نیست؛ گاهی یعنی اونقدر تنها مونده که ترجیح داده دردش رو فقط با خودش حمل کنه.

تا وقتی از تنهایی فرار می‌کنی، ناچار به هر همراهی‌ تن می‌دهی.

سورن کی‌یرکگور در جایی میگه: ″زندگی را فقط به عقب می‌توان فهمید، اما باید رو به جلو زندگی کرد.″ اگر اون روز اون تصمیم رو نمی‌گرفتم، اگر اون آدم رو نمی‌شناختم، اگر دیرتر یا زودتر بود و خیلی اگر‌های دیگه؛ ذهن عاشق ساختن دنیاهاییه که هیچ‌وقت وجود نداشتن. اما حقیقت اینه که ما فقط یک زندگی داریم؛ همونی که همین الان داره از کنارمون رد می‌شه.

تحقیقات نشون میده اگر سال‌ها در محیطی پر از تنش زندگی کرده باشی، سیستم عصبی به استرس عادت می‌کنه. اون‌وقت آرامش، به‌جای اینکه آشنا باشه، غریبه به نظر می‌رسه. برای همین بعضی‌ها وقتی همه‌چیز خوب پیش میره، ناخودآگاه دنبال یک دعوا یا بهانه می‌گردن. نه چون آرامش رو دوست ندارن؛ چون مغزشون هنوز امنیت رو باور نکرده.

وقتی مدت زیادی تحت استرس باشی، مغز کم‌کم انرژی خودش رو از بخش تصمیم‌گیری برمی‌داره و به بخش بقا منتقل می‌کنه. نتیجه‌اش اینه که آدم احساس می‌کنه حوصله هیچ کاری رو نداره، تمرکزش کم شده و حتی تصمیم‌های ساده هم براش سخت شده. خیلی وقت‌ها مشکل، تنبلی نیست؛ مغزه که هنوز فکر می‌کنه در خطره.

تحقیقات میگن قبل از اینکه خودت متوجه بشی، سیستم عصبی‌ات تصمیم می‌گیره یک آدم امنه یا نه. لحن صدا، حالت چشم‌ها، ریتم حرکت بدن و حتی فاصله‌ای که باهات حفظ می‌کنه، همه در چند ثانیه تحلیل می‌شن. برای همین گاهی بدون هیچ دلیل منطقی، کنار بعضی‌ها آروم میشی و کنار بعضی‌ها فقط دلت می‌خواد زودتر اونجا رو ترک کنی.

همه‌ی درهای بسته، شکست نیستند؛ بعضی، فقط مسیر اشتباه را زودتر تمام می‌کنند.

تحقیقات نشون داده وقتی بتونی احساسی که داری رو دقیق نام‌گذاری کنی؛ مثلاً به جای «حالم بده» بگی «ناامیدم»، «خجالت می‌کشم» یا «نگرانم»، فعالیت بخش‌های هیجانی مغز کمتر می‌شه. گاهی فقط اسم گذاشتن روی احساس، اولین قدم برای آروم شدن ذهنه.

بعضی دلخوری‌ها از یک اتفاق شروع نمی‌شن؛ آخرِ کلی اتفاق کوچیک هستن که هیچ‌وقت درباره‌شون حرف زده نشده.

همیشه عصبانیت، نقطه‌ی شروع نیست؛ خیلی وقت‌ها آخرین ایستگاهِ غمیه که دیده نشده.

آدمی که مدام خودش رو سرزنش می‌کنه، معمولا قبلا این صدا رو از یکی دیگه زیاد شنیده.

احساسات فقط توی خودمون نمی‌مونن. مغز ما ناخودآگاه حالت چهره، لحن صدا و حتی استرس آدم‌های اطرافمون رو دریافت می‌کنه. برای همینه که گاهی بدون اینکه اتفاقی برای خودمون افتاده باشه، بعد از چند ساعت کنار یک آدم مضطرب، خودمون هم احساس آشفتگی می‌کنیم.

فریتس پرلز یه جمله خوبی داره که بنظرم به تنهایی یک سوم مسیر درمانه: «من مسئول زندگی خودم هستم و تو مسئول زندگی خودت.» دست بردار از نجات بقیه، تو این زندگی رو فقط به خودت مدیونی.

یه پارادوکس در بخشش اینه که هرچی بیشتر احساساتت رو نادیده بگیری و اسمش رو «بخشش» بذاری، احتمال اینکه یه روز با یک اتفاق کوچیک منفجر بشی بیشتر میشه. احساسات دفن می‌شن، اما از بین نمیرن.

مغز تفاوت زیادی بین یک خطر واقعی و یک خطری که فقط بارها توی ذهنت تصورش کردی، قائل نیست. برای همین، اگر مدام بدترین سناریوها رو توی ذهنت مرور کنی، بدنت ممکنه دقیقاً همون واکنشی رو نشون بده که انگار اون اتفاق واقعاً داره می‌افته.

مغز عاشق تکراره. هر رفتاری که بارها انجام بدی، مسیرهای عصبی مربوط به اون قوی‌تر میشن. برای همین، ترک یک عادت فقط به اراده مربوط نیست؛ به این هم مربوطه که مغزت سال‌ها اون مسیر رو تمرین کرده و حالا باید مسیر جدیدی یاد بگیره.

جالبه که بدونیم مغز، آهنگ‌ها رو فقط به‌عنوان صدا ذخیره نمیکنه؛ اون‌ها رو کنار احساسات، آدم‌ها و اتفاقات هم بایگانی میکنه. برای همینه که گاهی با شنیدن فقط چند ثانیه از یک آهنگ، انگار دوباره به همون دوره از زندگیت برمی‌گردی؛ نه فقط خاطره، بلکه همون احساس هم دوباره زنده میشه.

مغز ما بیشتر از اینکه به اتفاقات واکنش نشون بده، مدام داره آینده رو پیش‌بینی میکنه. برای همین، اگر سال‌ها در محیطی پر از تنش زندگی کرده باشی، ممکنه حتی وقتی همه‌چیز آرومه، ذهنت هنوز منتظر اتفاق بد بعدی باشه.

از وقتی دست از راضی نگه داشتن همه برداری، می‌بینی بعضی رابطه‌ها فقط روی خستگی تو سرپا بودن.

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم اگر به فلان هدف برسیم، بالاخره احساس خوشبختی می‌کنیم. اما ذهن خیلی زود به شرایط جدید عادت می‌کنه و دوباره دنبال هدف بعدی می‌گرده. به همین خاطر، اگر یاد نگیری وسط مسیر هم از زندگی لذت ببری، هیچ مقصدی احساس کافی بودن بهت نمی‌ده.