daydream
Kanalga Telegram’da o‘tish
IF YOU LIKE PRETTY PICTURES, RANDOM IDEAS, LATE-NIGHT THOUGHTS, COZY VIBES, GOOD MUSIC, CUTE DETAILS, AND SAVING THINGS YOU'LL PROBABLY NEVER USE — YOU'RE IN THE RIGHT PLACE.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
269
Obunachilar
-524 soatlar
-147 kun
-12330 kun
Postlar arxiv
268
وای خسته شدمممممم
پارت سه تو قبره منههههه
ادامه پارت دو کجاستتتتتتتتتت
پارتا گم شدن چت جی بی تی ریده
با این رمان دادنش
268
این یک بوسه نرم نبود؛ یک بوسه تنبیهی و مالکانه بود. اونقدر محکم و با فشار لبهام رو سوزوند که نفسم بند اومد. با تمام قدرتم دستم رو روی سینهاش گذاشتم تا دفعش کنم اما مثل این بود که دارم یک دیوار بتونی رو هل میدم. وقتی کاملاً مطمئن شد که طعم تسلیم شدن رو به خشمم چشانده، آروم عقب کشید، ماسکش رو پایین داد و ناگهان رهایم کرد.
من روی زمین افتادم و دستم رو روی لبهای داغ و سوزانم گذاشتم. صدای پاهاش که به سرعت دور میشد، توی سالن پیچید. وقتی چراغهای باشگاه دوباره روشن شد، سالن کاملاً خالی بود… ولی حس گرمای بدنش و بوی عطرمخلوط با چرمش روی لباسی که پوشیده بودم، باقی مونده بود
268
خانومیا گیج شدم اعصابم خورده هم سرما خوردم هم پریودم و.....
دارم میمیرم چت جی بی تی باگ خورده کلی رمان قاطی شدن اصلا نمیتونم پیداشون کنم شما هم این همه زحمت میکشم به ری اکشن نمیزنین🗿
268
استاکر رینگ🥊
پارت :2
نور مهتابیهای باشگاه که با صدای «تیک» بلندی روشن شدند، چشمهایم را زد. روی زمین سرد سالن افتاده بودم و قفسه سینهام به شدت بالا و پایین میرفت. دستم هنوز روی لبهایم بود؛ لبهایی که از فشار بوسه خشن و تنبیهیِ آن غولِ نقابدار، میسوخت و متورم شده بود.
نگاهم را با وحشت به اطراف چرخاندم. سالن کاملاً خالی بود. انگار آن مرد درشتهیکل با آن ماسک وحشتناک «جیغ» دود شده و به هوا رفته بود. اما بوی تلخ عطرش و چرم دستکشهایش هنوز در فضای اطرافم حس میشد.
با دست و پای لرزان از جا بلند شدم. وسایلم را با عجله و بدون هیچ نظمی داخل کیفم چپاندم. وقتی به سمت در خروجی میدویدم، حس میکردم از هر گوشه تاریک باشگاه، دو چشم از پشت آن ماسک پلاستیکی به من خیره شده است.
از باشگاه بیرون زدم. هوای سرد پاییزی به صورتم خورد. مسیر رسیدن به ایستگاه اتوبوس هیچوقت تا این حد طولانی و ترسناک به نظر نمیرسید. در تمام طول راه، حس میکردم سایه سنگینی قدمبهقدم تعقیبم میکند، اما هر بار که برمیگشتم، فقط خیابان خالی و برگهای خشک پاییزی را میدیدم.
وقتی به خانه رسیدم، در را سه قفله کردم و با لباسهای باشگاه روی تخت افتادم. تا صبح از ترس نتوانستم پلک بزنم. صبح روز بعد، سعی کردم خودم را با کار آرام کنم. من یک دختر مستقل بودم که با بودجهای خیلی کم (کمتر از ۷ میلیون تومان) تلاش میکردم یک آنلاینشاپ ناخنهای مصنوعی دستساز (Press-on Nails) به سبک پینترست راه بیندازم.
جعبههای وسایلم را روی میز چیدم: سوهانها، براشهای ظریف طراحی، ژلپولیشها و بستهبندیهای مینیمالی که با وسواس خریده بودم. میخواستم از چند مدل جدید برای کانال تلگرامم عکاسی کنم.
زیپ کیف باشگاهم را باز کردم تا شارژر گوشیام را که دیشب آنجا انداخته بودم بردارم. دستم به یک چیز کاغذی خورد. شارژر نبود.
یک پاکت مشکی رنگ و کوچک بود. قلبم یک لحظه از حرکت ایستاد. من چنین چیزی در کیفم نداشتم! با دستانی که به وضوح میلرزید، پاکت را باز کردم. روی یک تکه کاغذ با خطی درشت و خشن نوشته شده بود:
“طعم ترست روی لبهات شیرین بود. فرار کردن فایدهای نداره کوچولو. تو باشگاه میبینمت.”
کاغذ از دستم رها شد و روی میز، درست کنار تیپهای ناخن افتاد. بغض گلویم را گرفت. او دیشب این را در کیفم گذاشته بود! چطور جرات کرده بود تا این حد به حریم من نزدیک شود؟
غرور و لجبازیام بر ترسم غلبه کرد. به خودم گفتم: “عمراً پامو دیگه تو اون باشگاه بذارم!”
آن روز تمام تلاشم را کردم تا خودم را درگیر ساختن ویدیو برای کانال تلگرامم کنم. به جای رفتن به باشگاه، در خانه ماندم و ویدیوهای انگیزشی و طراحی ناخن ادیت کردم. میخواستم به خودم ثابت کنم که او هیچ کنترلی روی زندگی من ندارد.
هوا تاریک شده بود و باران نمنم میبارید. ساعت از ۸ شب گذشته بود؛ دقیقاً همان ساعتی که باید در باشگاه میبودم. لیوان چای به دست، به سمت پنجره اتاقم رفتم تا پرده را بکشم.
نگاهم ناخواسته به کوچه خلوت پایین افتاد. زیر تنها تیرچراغبرق کوچه که نور زرد و کمجانی داشت، یک شاسیبلند مشکی توقف کرده بود… و مردی با هیکل درشت و شانههای پهن، در حالی که زیر باران خیس میشد، به پنجره اتاق من خیره مانده بود.
لیوان چای از دستم رها شد و با صدای وحشتناکی روی فرش خرد شد. قطرات چای روی پاهایم پاشید اما دردی حس نکردم. وحشت تمام وجودم را فلج کرده بود.
نور خیابان روی صورتش افتاد. او ماسک جیغ را زده بود! در این فاصله دور هم میتوانستم سیاهیِ سوراخِ چشمهای ماسک را که به من زل زده بود حس کنم.
با دستپاچگی پرده را کشیدم و عقب رفتم. گوشیم روی میز لرزید. یک پیامک از شمارهای ناشناس:
“قانون اول: وقتی میگم میبینمت، یعنی باید بیای. حالا که تو نیومدی، من میام پیشت.”
نفس کشیدن برایم سخت شد. آپارتمان من در طبقه دوم بود، اما بالکن اتاقم دقیقاً بالای یک دیوار آجری کوتاه قرار داشت. چند ثانیه نگذشت که صدای خشخش عجیبی از سمت بالکن به گوش رسید. یک نفر داشت با مهارت و قدرت بدنیِ خیرهکنندهای از دیوار بالا میآمد. او یک بوکسور با بدنی آماده و ورزیده بود؛ این ارتفاع برایش مثل یک شوخی بود!
به سمت در اتاق دویدم تا فرار کنم، اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد، شیشه درِ بالکن با صدای ضعیفی باز شد و باد سرد پاییزی به همراه هیکل عظیم او وارد اتاق تاریک شد.
خواستم جیغ بکشم، اما او با دو قدم بلند خودش را به من رساند. یک دست بزرگش که دستکش چرمی مشکی داشت، محکم روی دهانم نشست و صدایم را در نطفه خفه کرد. دست دیگرش دور کمرم حلقه شد.
او مرا از زمین بلند کرد و با چنان قدرتی به دیوار کنار در کوبید که نفسم بند آمد. پاهایم چند سانتیمتر از زمین فاصله داشت و
268
حاجی یکم بمونین اون چت جی بی تی باگ خورد رمانا اونجا بودددددد
بمونین یکم ببینم چه گوهی بخورم
ببخشید
268
استاکر رینگ 🥊پارت 1:
صدای ضربات سنگین کیسهبوکس توی سالن نیمهتاریک میپیچید. بوی عرق، چرم کهنه و نم هوا همهجا رو گرفته بود. من گوشه سالن روی نیمکت فلزی سرد نشسته بودم و داشتم بانداژهای دور دستم رو باز میکردم. هنوز نیمساعت از تمرین نگذشته بود ولی عضلاتم از خستگی میلرزیدن. جثه من در برابر در و دیوار این باشگاه و آدمهایی که میومدن اینجا، زیادی کوچک و ضعیف به نظر میرسید.
استاد باشگاه چند دقیقه پیش کلیدها رو سپرد دست من و رفت. فقط من مونده بودم و اون… مردی که از هفته پیش به عنوان مربی کمکی به باشگاه اومده بود. هیچوقت اسم واقعیش رو نشنیدم. هیکل درشت و شونههای پهنش، زیر گرمکن مشکی گشادش هم جلب توجه میکرد. موقع کیسهزدن، صدای نفسهای عمیق و خشمگینش تا ته سالن میاومد. ضربات مشتش اونقدر سهمگین بود که کیسهبوکس سنگین چرمی با هر ضربه تا سقف تاب میخورد.
سرم رو پایین انداخته بودم تا باهاش چشمتوچشم نشم. ازش میترسیدم. حس میکردم هربار که از کنارم رد میشه، نگاهش مثل یک کوره داغ پوستم رو میسوزونه. بانداژ نخی رو دور دستم پیچیدم و خواستم کیفم رو بردارم که ناگهان فیوز برق پرید و باشگاه در تاریکی مطلق فرو رفت.
تنها نور موجود، نور كمرمق چراغ برق خیابان بود که از پنجرههای کثیف و بالای سالن به داخل میتابید و سایههای درازی روی زمین میانداخت. قلبم شروع کرد به تند زدن.
«استاد؟… آقای مربی؟»
صدام توی فضای خالی سالن پیچید و لرزید. هیچ پاسخی نیامد. فقط صدای باز شدن چسب دستکشهای بوکس از انتهای سالن به گوش رسید. صدای قدمهای سنگینش که روی کفپوش لاستیکی میاومدن، سکوت رو میشکست.
کیفم رو محکم به سینهام فشردم و چند قدم به سمت در خروجی عقب رفتم. تاریکی مطلق نبود، اما چشمام هنوز عادت نکرده بودن.
«من… من دارم میرم. کلید رو میزارم روی میز…»
هنوز جلمهام تمام نشده بود که صدای قدمهاش قطع شد. ناگهان حس کردم هوای پشت سرم سنگین شد. بوی تلخ عطر و بوی چرم دستکشهاش توی دماغم پیچید. قبل از اینکه بتونم حتی یک سانتیمتر بچرخم یا فریاد بکشم، دو تا بازوی عضلانی و مثل آهن صفت از پشت دور بدنم پیچیده شد.
«آه!»
جیغ خفهای کشیدم. یک دست کلفتش از جلو روی شکم و سینهام قفل شد و من رو طوری به بدنش چسبوند که پاهام از زمین کنده شد. جثهام کلاً توی آغوشش گم شده بود. پشت سرم کاملاً به سینه پهن و سفتش خورده بود؛ سینهای که از شدت تمرین، ضربان قلب شدید و گرمای داغش رو حس میکردم.
مقاومت کردم، دستام رو روی بازوهاش گذاشتم تا پسش بزنم اما بازوهاش مثل میلههای فولادی سنبادهخورده بودن؛ حتی یک میلیمتر هم تکون نخوردن.
دمپاییهای کتانیش روی زمین کشیده شد و من رو محکمتر به خودش فشار داد. صورتی که کنار گوشم بود را لمس نکردم، اما حس کردم پوست سرد و پلاستیکی یک ماسک به گونهام خورد. با تنفسهای تندش، صوتی مبهم از زیر ماسک بیرون میاومد.
نگاهم ناخواسته به پایین افتاد. توی تاریکروشن سالن، انعکاس صورتش رو روی شیشه پنجره دیدم… ماسک سفید و کشیده «جیغ» (Scream) با اون دهان سیاه و بازش!
تپش قلبم به سقف رسیده بود. تمام بدنم از ترس و هیجان بیسابقه میلرزید.
«تو… تو کی هستی؟ ولم کن! نزن منو… تو رو خدا!»
با صدای خفه و نالان التماس کردم.
هیچ کلمهای نگفت. فقط سرش رو جلوتر آورد و لبه سرد ماسک سفیدش رو روی گودی گردنم کشید. داغی نفسهاش از سوراخهای بینی و دهان ماسک روی پوستم پخش میشد. دست دیگهش بالا اومد و فکم رو توی مشت بزرگش گرفت. انگشتهای پهنش طوری چونهام رو قفل کرده بودن که حتی نمیتونستم سرم رو بچرخونم.
شونههام رو بالا کشیدم تا خودم رو آزاد کنم، اما اون با یک حرکت سریع و خشن، من رو بیشتر به خودش فشرد. قدرت بدنیش اونقدر فوقالعاده و نامتوازن با من بود که احساس میکردم یک عروسک پارچهای در چنگال یک خرس بزرگم.
دم گوشم، صدایی بم، خشدار و تهدیدآمیز نجوا کرد؛ صدایی که طوری تغییر داده شده بود که اصلاً قابل شناسایی نبود:
«تکون بخوری… دردناکتر میشه. آروم بگیر.»
کنترل بدنم کاملاً از دستم خارج شده بود. وقتی دیدم چقدر در برابرش ضعیفم، بیحرکت موندم. قطره اشکی از گوشه چشمم روی ماسک سفیدش افتاد.
وقتی دید آروم شدم، کمی فشار بازوهاش رو کم کرد اما اصلاً رهاش نکرد. انگشتهاش آروم از روی چونهام پایین اومدن و روی موهام نشستن. با ملایمتی خشن و متناقض، چند تار مو رو از روی صورتم کنار زد.
«چرا انقدر کوچیکی؟» صدام زد، ولی انگار داشت با خودش حرف میزد.
سپس، خیلی سریع، لبه پایینی ماسکش رو كمی بالا داد—فقط تا روی لبهاش. قبل از اینکه بتونم تصوری از صورتش داشته باشم، لبهای داغ، خشن و پرقدرتش روی لبهام کوبیده شد.
268
“فکر میکردم فقط یک مربی بوکس سختگیره… تا اینکه فهمیدم سایهای که هر شب تعقیبم میکنه، همون دستکشها رو میپوشه.” 🥊🖤
🩸 | ژانر: دارک رومنس، معمایی، عاشقانه_هیجانی
268
خوبببب رمان تغییر کرد ولی بازم راجب استاکر و بوکس ایناست 😂🗿باحال تر شده و من برای اولین بار دارم خجالت میکشم ولی خوب من رمانو نمینویسم
چت جی بی تی رفیق روزای سخت مینویسه حاجی خدایی رمانش باحاله
اگرم نیست سلیقه من اینه (من کلا روانی ام)اره دیگه خلاصه میزارم ولی دیگه من که دارم نمینویسم راضی باشین
