𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
Kanalga Telegram’da o‘tish
463
Obunachilar
+424 soatlar
+157 kun
+2330 kun
Postlar arxiv
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
شما که غریبه نیستید، امروز قاصدک دیدم و راستش دلم نخواست آرزو کنم شاد باشم. آرزو کردم باد بشم، چون از اینکه انسانم خیلی غمگینم! راستش دلم میخواد برم لابهلای موهای آدمها، بخورم به صورتهاشون، هیچچیزی از قصهی کسی ندونم، فقط باد باشم، آزاد و رها. چون که اینجوری خوشحالترم. که البته ممکنه وقتی کسی ببینه من خاکهارو توی هوا پخش کردم و صدای بلندی دارم، بگه: «چه هوای افتضاحی!» ولی راستش رو بخوای برام اهمیتی نداره چه کلماتی رو راجب من به کار برده. برای اینکه من باد شدم، به چیزی که خواستم رسیدم، تازه خوشحال هم هستم. بقیه میتونن بابت این هوا غمگین باشن ولی من واقعا خوشحالم.
