ناز.
Kanalga Telegram’da o‘tish
http://t.me/BluChtBot?start=6ea2ab07bcddae8f8c44
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
250
Obunachilar
+4124 soatlar
+307 kun
+1830 kun
Postlar arxiv
249
Repost from ژِنـِرآلِنَقـآشـ اَرتِشهیتلِر
A collection of autumn-themed folders:
one for long nights and hot chocolate
and another for cold days and scarves.
249
موافقم.بنظرت توی مسیری که تلاش میکنیم به جای درستمون برسیم،درسته چه حسی داشته باشیم؟اصلا اون حس رو نادیده بگیریم یا قبولش کنیم؟
249
Repost from Tomato story🍁
تو اگه جای درستت باشی زیبا میشی خوشحال میشی لبخند میزنی حالت خوبه لباسای بهتر میپوشی زندگیت رو روال پیش میره ولی اگه جای اشتباهی باشی همش اذیت میشی و حالت بده تا اینکه بفهمی باید بری البته امیدوارم که بفهمی.
249
1:17
مادر، بیپنجره ماندهام
مادر، بیپنجره ماندهام
بادبادکم به سیمها گیر کرده
جوانیام کجاست؟
هر آنچه بخارش راه گلو را میسوزاند،
مثل نان، مثل عشق
آه، هر آنچه از جنس زیبایی بود،
با دیگران قسمت کردم و با آن بزرگ شدم.
249
1:01
مادر، بیپنجره ماندهام
مادر، بیپنجره ماندهام
بادبادکم به سیمها گیر کرده
جوانیام کجاست؟
هر آنچه بخارش راه گلو را میسوزاند،
مثل نان، مثل عشق
آه، هر آنچه از جنس زیبایی بود،
با دیگران قسمت کردم و با آن بزرگ شدم.
249
۲۹ژوئن۱۹۲۲ برلین.
باریس لئونیدو ویچِ عزیز،گذاشتم نامه شما در من سرد شود،گذاشتم زیر خرابه های دو روزه خاک خورد،از آن چه خواهد ماند؟
خاکسپاری تاتیانافیادرونا با کوگان هستم و با کسی دیگر.ناگهان دستی روی آستینم،مثلِ پنجه،شما.وتابوت،سفید،بدون دسته گل و نه چندان دور گنبندِ صومعه دویچی.تسکین دهنده و غمخوار.اکنون مهم تر از همه؛ما کنار قبر هستیم.دیگر دست روی آستینم نیست.شانه ام گواهی میدهد مثل همیشه در نخستین ثانیه پس از جدایی،شما اینجا هستید و یک قدم عقب رفته اید.به تاتیانافیادرونا می اندیشم،به آخرین آسمانِ زمینی اش.وقتی که به دور و ور نگاه میکنم شما دیگر اینجا نیستید.
غیبت.این آخرین دیدار من با شماست.دقیقا یک ماه بعد روز به روز.من رفتم.از رفتن خودتان بنویسید؛آیا برای همیشه میروید؟آیا متعلق به دنیای ویزاها،
فرم ها،میلیاردها نیستید؟
249
۲۹ژوئن۱۹۲۲ برلین.
باریس لئونیدو ویچِ عزیز،گذاشتم نامه شما در من سرد شود،گذاشتم زیر خرابه های دو روزه خاک خورد،از آن چه خواهد ماند؟
خاکسپاری تاتیانافیادرونا با کوگان هستم و با کسی دیگر.ناگهان دستی روی آستینم،مثلِ پنجه،شما.وتابوت،سفید،بدون دسته گل و نه چندان دور گنبندِ صومعه دویچی.تسکین دهنده و غمخوار.اکنون مهم تر از همه؛ما کنار قبر هستیم.دیگر دست روی آستینم نیست.شانه ام گواهی میدهد مثل همیشه در نخستین ثانیه پس از جدایی،شما اینجا هستید و یک قدم عقب رفته اید.به تاتیانافیادرونا می اندیشم،به آخرین آسمانِ زمینی اش.وقتی که به دور و ور نگاه میکنم شما دیگر اینجا نیستید.
غیبت.این آخرین دیدار من با شماست.دقیقا یک ماه بعد روز به روز.من رفتم.از رفتن خودتان بنویسید؛آیا برای همیشه میروید؟آیا متعلق به دنیای ویزاها،فرم ها،میلیاردها نیستید؟
