اتاقِ آخر
Kanalga Telegram’da o‘tish
آخرین اتاقِ ذهن؛ جایی برای حرفهایی که هیچوقت از در بیرون نرفتند. https://t.me/pinkChats_bot?start=sec-ibddeaibih. ⚘️ناشناسمون
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
178
Obunachilar
+124 soatlar
-107 kun
-4330 kun
Ma'lumotlar yuklanmoqda
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Oktabr '26Okt '26
Oktabr '26
+7
0 kanalda
Sentabr '26
+82
2 kanalda
Get PRO
Avgust '260
2 kanalda
Get PRO
Iyul '26
+142
2 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 16 Oktabr | +1 | |||
| 15 Oktabr | 0 | |||
| 14 Oktabr | 0 | |||
| 13 Oktabr | 0 | |||
| 12 Oktabr | 0 | |||
| 11 Oktabr | 0 | |||
| 10 Oktabr | 0 | |||
| 09 Oktabr | 0 | |||
| 08 Oktabr | 0 | |||
| 07 Oktabr | 0 | |||
| 06 Oktabr | 0 | |||
| 05 Oktabr | 0 | |||
| 04 Oktabr | 0 | |||
| 03 Oktabr | 0 | |||
| 02 Oktabr | 0 | |||
| 01 Oktabr | +6 |
Kanal postlari
یه زمانی فکر میکردم تا این سن، خیلی چیزها فرق کرده؛
فکر میکردم بعضی آرزوها دیگه آرزو نیستن، بخشی از زندگیان.
نمیدونستم بزرگ شدن، بیشتر از اینکه رسیدن باشه،
تمرینِ کنار اومدن با نرسیدنه.
بعضی روزها فقط به خودم نگاه میکنم و میبینم
چقدر برای چیزهایی که فکر میکردم حق طبیعیِ این سنه،
بیشتر از حد توانم جنگیدم.
دلم برای خودمِ چند سال پیش تنگ شده؛
برای دختری که هنوز فکر میکرد
زندگی بالاخره یک جایی، یک روزی،
شبیه چیزی میشه که توی ذهنش ساخته بود.
کاش سختیِ زندگی فقط سخت بودنِ راه بود؛
نه اینکه آدم وسط راه،
آرزوهای خودش رو هم یکییکی کوچک کنه.
| 2 | برین چنلش همین یدونه پست رو ری اکت قلب بزنین | 1 |
| 3 | هر علمی برای ورود به مباحث اصلی، یک مقدمه و پیشنیاز دارد.
در آموزش عربی هم نمیتوان بدون اینکه دانشآموز با مفاهیم پایه آشنا شود، مستقیماً وارد قواعد شد ، به خصوص دانش آموز پایه هفتم که اولین بار با عربی روبرو میشود به همین دلیل، آموزش را از سادهترین و آشناترین مفهوم، یعنی «کلمه» شروع میکنیم ؛ زیرا دانش آموز قبلا در ادبیات فارسی با آن آشنا شده است.
ابتدا دانشآموز با مفهوم مفرد و مرکب آشنا میشود؛ یعنی یک کلمه، مفرد است و با اضافه شدن کلمه ی معنا دار دیگر، مرکب شکل میگیرد. سپس از این پایه به انواع کلمه؛ اسم، فعل و حرف میرسیم.
در این مرحله هم قرار نیست تعریفها صرفاً حفظ شوند؛ بلکه با مثال و سؤال، مفهوم را برای دانشآموز میسازیم. مثلاً برای معنای مستقل، کلمهای مثل «کشتی» را میگوییم؛ با شنیدن آن، یک تصویر و مفهوم مشخص در ذهنمان ایجاد میشود. برای تشخیص زمان هم از خودمان میپرسیم: «کی؟ چه زمانی؟» و بررسی میکنیم که آیا میتوان برای آن گذشته، حال یا آینده در نظر گرفت یا نه.
بنابراین مسیر تدریس از مقدمه و مفاهیم ساده به سمت قواعد و مفاهیم تخصصیتر پیش میرود؛ تا دانشآموز بهجای حفظ کردن تعریفها، منطق تشخیص آنها را یاد بگیرد. | 1 |
| 4 | خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
ابتهاج | 65 |
| 5 | @Afkar | 65 |
| 6 | sticker.webp | 68 |
| 7 | « نه راهی برای رفتن،
نه جایی برای ماندن؛
منم و شب،
و قلبی که نمیداند
به کدام سمت بتپد. » | 70 |
| 8 | Matn yo'q... | 93 |
| 9 | Morteza Pashaei - Nafas (320).mp3 | 103 |
| 10 | «یه وقتایی ضربه رو از کسی میخوری که اصلاً فکرش رو نمیکردی.
نه چون غریبه بوده، دقیقاً برعکس… چون آشنا بوده، چون بهش اعتماد داشتی، چون فکر میکردی حداقل از اون یکی خیالت راحته.
بعد میفهمی بعضی آدما رو نباید از حرفاشون شناخت، باید از کاری که وقتی خیالشون از اعتمادت راحته میکنن، شناخت.» | 120 |
| 11 | «بدترین ضربهها را همیشه غریبهها نمیزنند؛
گاهی دستی که فکر میکردی پناهت است،
دقیقاً همانجایی میزند که بیشتر از همه اعتماد کرده بودی.» | 114 |
| 12 | من در حال نوشیدن چای سبز برای لاغری بعد از خوردن یک پیتزای خانواده و ۱۰ تا نون خامه ای
@amroozrozah | 121 |
| 13 | بزرگسالی فقط اونجایی که دیگه از پیاز بدت نمیاد. | 100 |
| 14 | فعلا تنها جایی که ممکنه و ناگهان نوبت من بشه تیمارستان یا قبرستونه. | 160 |
| 15 | بعضی خداحافظیها، آدم رو با هزار حرفِ نگفته تنها میذارن. | 136 |
| 16 | «ساعت از عددی گذشت که دیگر در هیچ تقویمی وجود نداشت.» | 133 |
| 17 | کاش میشد بعضی حماقت هارو از گذشته پاک کرد. | 173 |
| 18 | " Belki de en büyük hatamız hep iyi niyetli olmaktı.." | 180 |
| 19 | Matn yo'q... | 231 |
| 20 | نور کمجون آفتاب میریزه روی دیوار، چای هنوز بخار میکنه و شهر، با چشمهای نیمهبازش دوباره شروع میشه.
گاهی فکر میکنم هر صبح، یه نامهی سفید از طرف زندگیه؛
نه توش نوشته قراره چی بشه، نه تضمین کرده امروز قشنگ باشه…
فقط یه فرصت گذاشته وسط دستامون و منتظره ببینه باهاش چی کار میکنیم. 🌤️ | 217 |
