uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 279
Obunachilar
+2724 soatlar
+987 kun
+24930 kun
Postlar arxiv
2|3 - Experience (Starkey Remix) - Ludovico Einaudi (320).mp313.52 MB

به جومتسو نیاز دارم.

در ژاپن، ناپدید شدن از زندگی فقط یه کارِ یهویی نیست؛ یه پدیده‌ست که بهش می‌گن «جومَتسو» یا همون «تبخیر شدن» با کمک یه‌سری شرکت‌های مخفی به اسمِ «جابجایی‌های شبانه» هر سال هزاران نفر بی‌سروصدا خونه و زندگی‌شون رو ول می‌کنن و می‌رن؛ بدون اینکه به کسی توضیح بدن، بدون خداحافظی، بدون اینکه کسی بدونه کجا رفتن. بعضی‌هاشون حتی برای این کار برنامه‌ریزی می‌کنن و جوری ناپدید می‌شن که انگار هیچ‌وقت وجود نداشتن. نه خانواده می‌فهمه کجان، نه دوستاشون، نه حتی کسی دنبالشون می‌گرده. انگار یه شب، تصمیم می‌گیرن از زندگی قبلی‌شون «تبخیر» بشن.

به بارون و هوای سرد نیاز دارم.

Repost from نیل‌سآ🪁
فکر می‌کنم باید با "معمولی بودن" آشتی کنیم.

1|1 - Take It As It Comes - Wild Horses (320).mp310.09 MB

پیش‌فرض رو بر این گذاشتم که اول به خودت فکر کن، بقیه‌ی چیزهای خوب خود به خود به سمتت میان.

خونواده‌ی خوب برکته، شفاست، معجزه‌ست، آرامشه؛ دقیقاً شبیه به اینه‌که تویِ زندگی، لاتاری بُرده باشی‌.

دلم حرف زدن با آدم‌های مهربون و پیدا کردنِ افرادِ عمیق، با درک، و باشعور و فهمیده می‌خواد.

خیلی وقتا نمی‌دونم دلم برای چی یا کی تنگ شده، فقط می‌دونم دلم تنگ شده.

زندگی به اندازه‌ی کافی داره سخت می‌گیره. حداقل تو انقدر به خودت سخت نگیر و سعی کن بیشتر خو‌دت رو باور داشته باشی.

آدم‌های امن و مورد علاقمون همیشه ازمون دورن.

ادامه‌ی پادکستِ حرف‌های پوچِ معمولی ؛ به زودی در کست‌باکس و شِنوتو.

یه سنی می‌رسه که دیگه نمی‌فهمی ناراحتی یا خسته‌ای. نه حوصله‌ی حرف زدن داری، نه حوصله‌ی توضیح دادن. پیام‌ها رو می‌بینی و جواب نمی‌دی، آهنگ می‌ذاری و به سقف خیره می‌شی، توی جمع می‌خندی که کسی نفهمه امروزت چقدر بد گذشته. بعد وقتی یکی می‌پرسه: «چته؟» می‌گی: «هیچی.» چون واقعاً نمی‌دونی از کجا شروع کنی. شاید از اون حرفی که توی زمان و مکانِ اشتباهی نباید می‌زدی، شاید از اون آدمی که دلتنگشی، شاید از خودت که نمی‌دونی دقیقاً چته و چی می‌خوای، یا شایدم فقط زیادی خسته‌ای. از اون خستگی‌هایی که با خواب درست نمی‌شن.