کافه مستاجر پلاک ۱۲
Открыть в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
2 272
Подписчики
+624 часа
+1607 дней
+24230 дней
Архив постов
2 272
دلم حرف زدن با آدمهای مهربون و پیدا کردنِ افرادِ عمیق، با درک، و باشعور و فهمیده میخواد.
2 272
زندگی به اندازهی کافی داره سخت میگیره. حداقل تو انقدر به خودت سخت نگیر و سعی کن بیشتر خودت رو باور داشته باشی.
2 272
یه سنی میرسه که دیگه نمیفهمی ناراحتی یا خستهای. نه حوصلهی حرف زدن داری، نه حوصلهی توضیح دادن. پیامها رو میبینی و جواب نمیدی، آهنگ میذاری و به سقف خیره میشی، توی جمع میخندی که کسی نفهمه امروزت چقدر بد گذشته. بعد وقتی یکی میپرسه: «چته؟» میگی: «هیچی.» چون واقعاً نمیدونی از کجا شروع کنی. شاید از اون حرفی که توی زمان و مکانِ اشتباهی نباید میزدی، شاید از اون آدمی که دلتنگشی، شاید از خودت که نمیدونی دقیقاً چته و چی میخوای، یا شایدم فقط زیادی خستهای. از اون خستگیهایی که با خواب درست نمیشن.
2 272
کسی سایتی یا کانالی رو میشناسه که کتاب صوتی انگلیسی هری پاتر رو با صداپیشگیِ کامل گویندگان داشته باشه؟
2 272
نیاز دارم ذهنم را مرتب و منظم کنم. این را جدی میگویم. ذهنم در حال حاضر شبیه به اتاقیست که سالهاست هر چیزی را در آن ریختهام و هر بار هم به خودم گفتهام: «بعداً مرتبش میکنم.» و این «بعداً» ظاهراً تبدیل شده به یک واحدِ زمانیِ مستقل که هنوز در تقویم کشف نشده است. همهچیز ریخته روی هم. این شهر یک گوشه افتاده، کار و پول یک گوشه، روابط عاطفی و دوستانه یک گوشه، آینده هم احتمالاً جایی زیر تخت است و من فعلاً آنقدر حوصله ندارم تخت را جابهجا کنم. وسطِ این شلوغی هم خودم نشستهام و سعی میکنم بفهمم اول باید سراغ کدام قسمت بروم. مشکل اینجاست که هر بار دست میبرم یک چیزی را جمع کنم، از زیرش سه چیز دیگر بیرون میآید که اصلاً یادم نبوده وجود دارند. آینده هم، که از اول معلوم نیست کجاست، واقعاً نمیدانم با این حجم از پروندههای باز، چطور هنوز سیستمم بالا میآید. فکر میکنم ذهنم در حال حاضر چیزی حدود صد و هفتاد و سه تبِ باز دارد. یکی دربارهی آینده است، یکی دربارهی گذشته، یکی دربارهی تهران، یکی دربارهی اینکه چرا اینجا ماندهام، یکی دربارهی اینکه باید برگردم یا نه، یکی دنبال کار میگردد، یکی میخواهد جهانگرد شود، یکی میخواهد نویسنده شود، یکی میخواهد یوتیوبر شود و یکی هم فقط باز است و هیچکس نمیداند چرا. ولی ظاهراً بستن آن هم ممکن نیست، چون هر بار میبندم دوباره باز میشود. از همه بدتر این است که مغزم شبها شیفت اضافه میایستد. ساعت سه صبح، مغزم با کت و شلوار وارد اتاق میشود، یک پوشه میگذارد روی میز و میگوید خب، جلسه را شروع کنیم. اول دربارهی انتخابهای اشتباهت از تمامِ این سالها صحبت کنیم. بعد تا صبح، پروندهی تمام تصمیمهای اشتباه زندگیام را باز میکند و در پایان هم هیچ تصمیمی نمیگیریم. صبح که میشود، من خستهام و مغزم احتمالاً از عملکرد خودش راضیست. برای همین فکر میکنم قبل از اینکه بخواهم زندگیام را درست کنم، باید اول این مغز لعنتی را کمی مرتب کنم. باید بنشینم و ببینم واقعاً چه چیزهایی مشکلاند و چه چیزهایی فقط یک مشت فکرند که ساعت سه صبح، با نور کم و موسیقی بیکلام، بیش از اندازه مهم به نظر میرسند. شاید لازم باشد قبول کنم که قرار نیست همهچیز را یکجا درست کنم. نمیتوانم همزمان شهرم را عوض کنم، کار پیدا کنم، پولدار شوم، روابط خرابشدهام را ترمیم کنم، آیندهام را مشخص کنم، نویسنده شوم، جهانگرد شوم، یک سگ بگیرم، یک ون بخرم و تا آخر ماه هم یک کتاب منتشر کنم. هرچند اگر ون را زودتر پیدا کنم، شاید باقی مشکلات خودشان حل شوند. هرچند پولِ همچین زندگیای هم ندارم و فعلاً باید یکییکی جلو بروم. اول ذهنم را مرتب کنم. بعد کار. بعد زندگی. بعد اگر انرژی باقی ماند، روابط و اگر هیچ انرژیای باقی نماند، خب، روابط میتوانند یک روز دیگر خراب شوند. شاید قرار نیست زندگی را یکبار برای همیشه مرتب کنم، شاید فقط باید هر چند وقت یکبار بنشینم، چندتا از پروندهها را ببندم، چندتا را بگذارم برای بعد و وانمود کنم اوضاع تحت کنترل است. فعلاً همین کار را میکنم. یک گوشه مینشینم، یک نفس عمیق میکشم و سعی میکنم بفهمم دقیقاً چه غلطی دارم میکنم. اگر جوابش را پیدا کردم، به شما هم اطلاع میدهم. اگر هم پیدا نکردم، احتمالاً یک تبِ جدید باز میکنم و دربارهاش مجدد فکر میکنم.
.
در حالِ حاضر تنها چیزی که میدانم این است که ایران زندگی میکنم. تورم و تحریم و گرانی تا مرزِ خفگی رسیدهاند و تا وقتی که اوضاع درست شود، باید تحمل کنم. باید این شهر لعنتیای که از آن متنفرم را تحمل کنم. باید دوری از تهران را تحمل کنم. باید این حقیقتی که زیرِ خطِ فقرم را تحمل کنم، باید بپذیرم که تا اطلاع ثانوی، زندانیام، به امیدِ روزی که آزاد شوم، ببینم اوضاع چطور پیش میرود.
2 272
او_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_امروز_خیلی_غمگینم_I'm_So_Sad_Today.mp310.10 MB
2 272
دوستان اگر کسی هست یا کسی رو ساکنِ تهران میشناسید که برای سه روزِ آخرِ هفته بتونه میزبانم باشه ممنون میشم بهم اطلاع بدید :)))
https://t.me/HarfChatBot?start=48e197759602
