uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 236
Obunachilar
+624 soatlar
+1547 kun
+27130 kun
Postlar arxiv
کاش بعضی از دردها و زخم‌ها قابل لمس بودن که وقتی نمی‌تونستی خودت بهشون دست بزنی، یکی دیگه می‌تونست پیداشون کنه، روشون چسب زخم بزنه و حداقل برای چند دقیقه، دردت کمتر بشه. کاش آدم‌ها می‌تونستن ببینن کجای روحت زخم شده؛ شاید اون‌وقت بعضی‌ها به‌جای اینکه بپرسن «چته؟» فقط آروم می‌گفتن: «بیا زخمِ اینجا رو ببندیم.»

مشکل اینجاست که من هیچ‌وقت واقعاً و از تهِ دل نمی‌خواستم بمیرم. فقط می‌خواستم جوری زندگی کنم که مجبور نباشم از تک‌تک لحظه‌هاش متنفر باشم. وگرنه کیه که دلش نخواد زندگی کنه؟ این حجمِ کینه، نفرت، حسرت و سردرگمیه که آدم رو از پا درمیاره؛ نه خودِ زندگی. زندگی که این‌همه قشنگه، شاید ما باید شرمنده باشیم که فقط یه بار فرصت داشتیم زندگی‌ش کنیم و آخرش این‌طوری ازش گذشتیم.

رفیقم سر صبحی ماشینشو فروخت، تا ظهر ۷۰۰ تومن ناقابل رفت روی قیمت ماشینی که می‌خواست بخره، الان نه می‌تونه ماشینی که مد نظرش بود رو بخره نه می‌تونه ماشینی که خودش داشت رو پس بگیره.

از تجربه‌های شخصی: دوستانِ عزیز، اگر روی Chatgpt و باقی هوش مصنوعی‌ها برای طرح‌های نهایی‌تون، مخصوصاً کارهای گرافیکی حساب باز کردید، باید خدمتتون عرض کنم که بعد از چاپ، کیفیت رو پایین میاره، خروجی‌ای که می‌گیره فقط در حد همون صفحه‌ی گوشی خوبه، فقط کافیه اثر چاپ بشه تا متوجه بشید چطور ریده شده توی کیفیت و رنگ و غیره. هیچ‌وقت هم بابتِ فونتِ فارسی روش حساب باز نکنید، همیشه هرجایی رو شده در حد یک نقطه‌ی اضافه زیرِ کلمه؛ می‌رینه. می‌تونید ازش ایده بگیرید، الهام بگیرید، یا بخواید کمکتون کنه ولی در نهایت خروجی کار رو خودتون بزنید، مخصوصاً اگر بنر یا پوستری برای چاپ باشه.

از قهوه، چای و هر چیزی توی این دنیا که کافئین داره، بابتِ اینکه وجود دارن صمیمانه ممنونم. واقعاً نمی‌دونم بدون شماها چطور باید ادامه بدم.

دوره‌زمونه‌ای شده که اضطراب و دلشوره رو به عنوان یه یارِ همیشگی پذیرفتم. دیگه حتی یادم نیست زندگی بدونِ این دوتا چه شکلی بود.

تا حالا شده انقدر بی‌پناه بمونی که کم‌کم یادت بره «امنیت» اصلاً چه حسیه؟ حس می‌کنم دیگه یادم نیست امنیت یعنی چی. پناه داشتن یعنی چی. اینکه یکی یا یه جایی باشه که بشه بهش تکیه کرد، مثل یه کوه پشتت باشه و بدونی هر اتفاقی بیفته، تنها نمی‌مونی. معنیِ مراقبت کردن رو یادم رفته. آرامش رو. پناه بردن رو، و بیشتر از همه، می‌ترسم زمان بگذره و این فراموشی عمیق‌تر بشه. می‌ترسم یه روز انقدر به بی‌پناهی عادت کنم که دیگه حتی یادم نیاد امنیت چه شکلی بود.

Repost from دوات
زندگی بدون مفهوم "خانواده" شاید قابل‌درک باشه. ولی بدون "رفیق" نه. واقعا نه.

رانندگی ۷ صبح و ترافیکش و این همه شلوغی واقعاً ظلمه. بزرگسالی جالب نیست.

فقط نمی‌دونم چرا هر سالی که جواب‌های کنکور میاد، همه از چنل من شروع می‌کنن به لفت دادن؟ انگار تقصیر منه.

Seether - Let Me Heal.mp39.14 MB

از اون شباس که از سکوت و تاریکی‌ش بیش از حد می‌ترسم ولی خب مجبورم تحملش کنم توی ترس و تاریکی‌ بتونم بخوابم. پس شب‌بخیر. امیدوارم کابوس نبینم.

کاش می‌تونستم برگردم عقب، یک سری بخش‌هایی از زندگیم رو دوباره زندگی کنم ‌و یک سری بخش‌هاییش رو برای همیشه پاک کنم.

تاحالا شده بعضی وقتا دلتون بخواد همه چی مثلِ قبل بشه؟ من مدت‌هاس که دلم می‌خواد همه چی مثلِ قبل بشه.

مدت‌هاس که نمی‌تونم متمرکز بشم و ذهنم سرجاش نیست. یک جور کلافگیِ همیشگی‌ای محاصره‌ام کرده که نمی‌دونم راهِ حلش چیه و چطوری باید درستش کنم. درونم عصبیه. به‌هم ریخته‌س. کلماتم رو دوست ندارم. قلمم رو دوست ندارم. هرچیزی که می‌نویسم رو بازنویسی نمی‌کنم و دیگه نمی‌رم سراغش. چون دوستش ندارم.

Repost from کلافه.
نمی‌دونم چجوری توضیح بدم، ولی همون‌طور که آهنگا خاطره دارن، یا یادآور یه مکان خاص‌ان، بعضی از آهنگا دما دارن. سردی و گرمی دارن. یه آهنگی که تو پاییز روی ریپیت میذاریش ممکنه تو تابستون ازش خوشت نیاد.

کاش یه دکمه داشتی هرموقع می‌زدیش می‌تونستی بغض رو از روی خودت برداری.

دلم می‌خواد برگردم به روزهای اوج.

دلم نمی‌خواست شرایطی ایجاد بشه که فکر و ذهنم بشه پول و فقط و فقط به پول درآوردن و پس‌انداز کردن و سرمایه‌‌ام فکر کنم. دلم می‌خواست کار کنم، پول در بیارم و در کنارش هم زندگی کنم. حتی اگه تا اطلاع ثانوی هیچ آینده‌ای نداشته باشم و فقط بتونم به لذت‌های زودگذر تکیه کنم.

از اونجایی که دنیا هنوز به آخر نرسیده، تصمیم گرفتم بجنگم و به جنگیدن ادامه بدم و کم نیارم، حتی اگه این جنگیدن فقط توی حالتِ بقا و زنده موندن باشه.