𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒖𝒏𝒔𝒆𝒕 𝑭𝒂𝒅𝒆𝒔🍂
Kanalga Telegram’da o‘tish
310
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+47 kun
+1630 kun
Postlar arxiv
Repost from ℰ𝑑𝑤𝑎𝑟𝑑'𝑠 ℋ𝑜𝑚𝑒 "ᴿᵉˢᵗ"
✨ پـاکـسـازی✨از اونجایی که اکانتم خیلی شلوغ شده لطفا اگه اینجا رو چک میکنین این پیامو فروارد کنین. Duration: 48h
تگتون رو برمیدارم بعد ۴۸ ساعت از همه چنلا لفت میدم و به چنلایی که تگشون رو برداشتم دوباره برمیگردم(شایدم لفت ندادم ازشون).✨
Repost from جنایت مورتیمر🖋️
گاهی جایگاه مشخص میکند رابطه بین دو نفر چطور پیش برود، یا چه مدل باشد.اگر در جایی در این دنیا، مردی،نگاه به مرد دیگری بیاندازد، افرادی پیدا میشوند که ان رابطه را شوم بنامند، همیشه نام هایی برای هر نوع رابطه وجود دارد، با توجه به پوسته بیرونی اش. هیچکس نگاهی به احساسات شکفته درون رگ های ان دو نفر توجه نمیکــ...هلمز با شدت دفترچه را بست با چهره ای منزجر به واتسون که روی صندلی رو به رویش نشسته بود نگاه کرد: واقعا واتسون؟ جان واتسون نگاهش را از روی لپ تاپ بالا اورد: خب نظرت چیه؟ خوبه؟. نیازی نبود تا حرفش را ادامه دهد، چنانچه چهره هلمز، احساسش را به دست نوشته، لو میداد. برای خواندن ادامه و پارت دوم کلیک کنید...
-Mortimer
Repost from ࣪⋆کلبـهٔ دِنـج🚬𓍼 ּ
پاکسازی
اگه چک و حمایت میکنین فور کنید از بقیه لف بدم (دوستامم فور کنن لطفن)
بعد از مدت ها تحلیل و معرفی یکی از کتاب های مورد علاقمو گذاشتم. امیدوارم که دوست داشته باشید و خیلی خوشحال میشم که ریاکت بزنید🕊
اگه نظر یا پیشنهادی داشتید توی بات پیام بزارید قشنگا✨
@Jensensgirlbot
در نهایت، این کتاب برای من فقط دربارهی جنگ نیست؛ دربارهی آدمهاست، دربارهی پیوندهایی که توی سختترین شرایط شکل میگیرن و دربارهی اینکه چطور تجربههای دشوار میتونن ما رو با بخشهایی از وجودمون آشنا کنن که قبل از اون نمیشناختیم.
در این کتاب جنگ فقط به معنی گلوله و ویرانی نیست. جنگ میتونه آدمها رو از زندگی معمولشون جدا کنه، ترسهاشون رو بهشون نشون بده و مجبورشون کنه با چیزهایی روبهرو بشن که شاید هیچوقت فکر نمیکردن بتونن تحملشون کنن. با این حال، حتی وسط چنین شرایطی هم زندگی متوقف نمیشه؛ آدمها هنوز به هم وابسته میشن، دوستی شکل میگیره و امید، با وجود تمام سختیها، جایی برای خودش پیدا میکنه.
فضای داستان در تضاد بین تاریکی جنگ و ادامه داشتن زندگیه؛ بین ترس از دست دادن و امید به پیدا کردن، بین خاطرات گذشته و آیندهای که دیگه هیچ تضمینی براش وجود نداره. آدمها وسط دنیایی که هر روز بیشتر از قبل تغییر میکنه، هنوز به خاطراتشون فکر میکنن، به هم نزدیک میشن و سعی میکنن چیزی از زندگی رو برای خودشون نگه دارن. انگار حتی وقتی همهچیز در حال فروپاشیه، زندگی راهی برای ادامه دادن پیدا میکنه.
یکی از چیزهایی که فضای این کتاب رو برام جذاب میکنه، اینه که داستان فقط در زمان حال پیش نمیره؛ مدام بین گذشته و حال رفتوآمد میکنه. این رفت و برگشت ها باعث میشن شخصیتها رو فقط از روی تصمیمهایی که در لحظه میگیرن نشناسیم، بلکه کمکم بفهمیم چی اونها رو به آدمهایی که الان هستن تبدیل کرده. گاهی برای درک یه احساس، باید برگردیم به روزهایی که هنوز همهچیز سادهتر بود؛ به زمانی که آینده شکل مشخصی داشت و آدمها فکر میکردن زندگی قراره همونطور که براش برنامه ریختن پیش بره.
