uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒖𝒏𝒔𝒆𝒕 𝑭𝒂𝒅𝒆𝒔🍂

𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒖𝒏𝒔𝒆𝒕 𝑭𝒂𝒅𝒆𝒔🍂

Відкрити в Telegram

𝘐𝘧 𝘺𝘰𝘶 𝘸𝘢𝘯𝘵 𝘵𝘰 𝘵𝘢𝘭𝘬: @Elizabethtalkbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
310
Підписники
Немає даних24 години
+47 днів
+1630 днів
Архів дописів
برداشتم تگت رو عزیزم🩶

✨ پـاکـسـازی✨
از اونجایی که اکانتم خیلی شلوغ شده لطفا اگه اینجا رو چک میکنین این پیامو فروارد کنین. Duration: 48h
تگتون رو برمیدارم بعد ۴۸ ساعت از همه چنلا لفت میدم و به چنلایی که تگشون رو برداشتم دوباره برمیگردم(شایدم لفت ندادم ازشون).✨

“𝒂 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏 𝒔𝒕𝒂𝒓 𝒅𝒓𝒆𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒊𝒏 𝒈𝒓𝒂𝒄𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒉𝒆𝒂𝒗𝒆𝒏 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒉𝒊𝒔 𝒆𝒚𝒆𝒔.”

این پست + همین پیام رو فور کنید.
دو پست مشخص کنید، فور‌ کنم +80 ویو بدم.
جوین باشی سیبولی عزیزم.

گاهی جایگاه مشخص می‌کند رابطه بین دو نفر چطور پیش برود، یا چه مدل باشد.اگر در جایی در این دنیا، مردی،نگاه به مرد دیگری بی‌اند
گاهی جایگاه مشخص می‌کند رابطه بین دو نفر چطور پیش برود، یا چه مدل باشد.اگر در جایی در این دنیا، مردی،نگاه به مرد دیگری بی‌اندازد، افرادی پیدا میشوند که ان رابطه را شوم‌ بنامند، همیشه نام هایی برای هر نوع رابطه وجود دارد، با توجه به پوسته بیرونی اش. هیچکس نگاهی به احساسات شکفته درون رگ های ان دو نفر توجه نمیکــ...هلمز با شدت دفترچه را بست با چهره ای منزجر به واتسون که روی صندلی رو به رویش نشسته بود نگاه کرد: واقعا واتسون؟ جان واتسون نگاهش را از روی لپ تاپ بالا اورد: خب نظرت چیه؟ خوبه؟. نیازی نبود تا حرفش را ادامه دهد، چنانچه چهره هلمز، احساسش را به دست نوشته، لو میداد. برای خواندن ادامه و پارت دوم کلیک کنید... -Mortimer

پاکسازی
اگه چک و حمایت میکنین فور کنید از بقیه لف بدم (دوستامم فور کنن لطفن)

+1
“𝑺𝒐𝒎𝒆𝒘𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒃𝒆𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏 𝒕𝒊𝒎𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒊𝒕𝒚, 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒘𝒂𝒊𝒕𝒆𝒅 𝒇𝒐𝒓 𝒖𝒔.” ⌛

ری‌اکتا رو بیشتر می‌کنید؟🎀

بعد از مدت ها تحلیل و معرفی یکی از کتاب های مورد علاقمو گذاشتم. امیدوارم که دوست داشته باشید و خیلی خوشحال میشم که ری‌اکت بزنید🕊 اگه نظر یا پیشنهادی داشتید توی بات پیام بزارید قشنگا✨ @Jensensgirlbot

در نهایت، این کتاب برای من فقط درباره‌ی جنگ نیست؛ درباره‌ی آدم‌هاست، درباره‌ی پیوندهایی که توی سخت‌ترین شرایط شکل می‌گیرن و د
در نهایت، این کتاب برای من فقط درباره‌ی جنگ نیست؛ درباره‌ی آدم‌هاست، درباره‌ی پیوندهایی که توی سخت‌ترین شرایط شکل می‌گیرن و درباره‌ی اینکه چطور تجربه‌های دشوار می‌تونن ما رو با بخش‌هایی از وجودمون آشنا کنن که قبل از اون نمی‌شناختیم.

در این کتاب جنگ فقط به معنی گلوله و ویرانی نیست. جنگ می‌تونه آدم‌ها رو از زندگی معمولشون جدا کنه، ترس‌هاشون رو بهشون نشون بده و مجبورشون کنه با چیزهایی روبه‌رو بشن که شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کردن بتونن تحملشون کنن. با این‌ حال، حتی وسط چنین شرایطی هم زندگی متوقف نمی‌شه؛ آدم‌ها هنوز به هم وابسته می‌شن، دوستی شکل می‌گیره و امید، با وجود تمام سختی‌ها، جایی برای خودش پیدا می‌کنه.

فضای داستان در تضاد بین تاریکی جنگ و ادامه داشتن زندگیه؛ بین ترس از دست دادن و امید به پیدا کردن، بین خاطرات گذشته و آینده‌ای
فضای داستان در تضاد بین تاریکی جنگ و ادامه داشتن زندگیه؛ بین ترس از دست دادن و امید به پیدا کردن، بین خاطرات گذشته و آینده‌ای که دیگه هیچ تضمینی براش وجود نداره. آدم‌ها وسط دنیایی که هر روز بیشتر از قبل تغییر می‌کنه، هنوز به خاطراتشون فکر میکنن، به هم نزدیک می‌شن و سعی می‌کنن چیزی از زندگی رو برای خودشون نگه دارن. انگار حتی وقتی همه‌چیز در حال فروپاشیه، زندگی راهی برای ادامه دادن پیدا می‌کنه.


یکی از چیزهایی که فضای این کتاب رو برام جذاب می‌کنه، اینه که داستان فقط در زمان حال پیش نمی‌ره؛ مدام بین گذشته و حال رفت‌وآمد می‌کنه. این رفت‌ و برگشت‌ ها باعث می‌شن شخصیت‌ها رو فقط از روی تصمیم‌هایی که در لحظه می‌گیرن نشناسیم، بلکه کم‌کم بفهمیم چی اونها رو به آدم‌هایی که الان هستن تبدیل کرده. گاهی برای درک یه احساس، باید برگردیم به روزهایی که هنوز همه‌چیز ساده‌تر بود؛ به زمانی که آینده شکل مشخصی داشت و آدم‌ها فکر می‌کردن زندگی قراره همون‌طور که براش برنامه ریختن پیش بره.