?
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
4 770
Obunachilar
-4824 soatlar
-1807 kun
+21830 kun
Postlar arxiv
4 767
بزار داستان کات کردنم رو بگم
ساعت ۳:۷۲ دقیقهی شب بود که یخچال از خواب بیدار شد و اعلام کرد:
«دیگه نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم.»
ماشین لباسشویی که از صبح دور خودش میچرخید، ایستاد و گفت:
«تو هیچوقت منو درک نکردی.»
جاروبرقی از گوشهی اتاق آه کشید:
«من همهچی رو جمع کردم، جز احساساتم.»
تلویزیون ناگهان روشن شد، اما به جای شبکهها، تصویر یک سیبزمینی را نشان داد که داشت با کنترل تلویزیون مذاکره میکرد.
قابلمه با عصبانیت از آشپزخانه بیرون آمد:
«من دیگه برای هیچکس غذا درست نمیکنم!»
قاشق جواب داد:
«تو اصلاً دستپخت نداری.»
قابلمه سکوت کرد.
در همین لحظه، مبل از شدت فشار زندگی یک کوسنش را انداخت روی زمین و گفت:
«من از اول هم فقط یه صندلی بزرگ بودم.»
لامپ اتاق سه بار چشمک زد.
همه ساکت شدند.
لامپ گفت:
«بچهها... برق قطع شده.»
یخچال با وحشت گفت:
«پس من الان چرا هنوز روشنم؟»
ساعت دیواری به آرامی برگشت و گفت:
«چون امروز چهارشنبه نیست.»
همه به هم نگاه کردند.
چهارشنبه نبود.
هیچوقت چهارشنبه نبود.
و از آن شب به بعد، هیچکس دیگر به مایکروویو اعتماد نکرد.
