آنسو؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
کمی دورتر از آنچه دیده میشود🪴/. [اگر چه در دلِ تو نیستم ولی بسپار؛ مرا به حافظهی چشمهای عکاست..] •📷• @han_so8bot 🫶🏻
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
218
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+57 kun
+530 kun
Postlar arxiv
218
صبر ؟
من صبر میکنم عزیزمن. همیشه صبر کردهام. من در پسِ خاطرات صبر کردهام، در پسِ اشکهایم صبر کردهام. من عادت دارم به این اتفاقِ شیرین انتظار.
انگار تار و پودِ وجودم را با صبر کردن گرهزدهاند. گذاشتهاند وقتی تمامِ اشکهایم را روانهی دل بیقرارم کردم، آنوقت این دنیا در آغوشم بگیرد و اجازه بدهد چند صباحی لبخند بزنم. چند صباحی دلخوش باشم به شیرینیِ پس از صبر.
برای من از انتظار بگو. من میفهمم. من خیره به ستارهی شب بودن از فرط دلتنگیرا میفهمم. من بیهوا زیر گریه زدن میانِ جمع را میفهمم. من اصابتِ تاریکی و غمِ شب به قلب را میفهمم. من تمام احوالاتِ یک دلتنگ را خوب میشناسم. من میان دلتنگی و گریههای پنهانی قد کشیدهام و تحملکردهام تمامِ این فاصلهرا،
پس با من از انتظار بگو...
218
-تو یه استكان چای بهم بده خودم بلدم چطور،باهاش خوشحال زندگی كنم
+ با یه استكان چای فقط؟
- نه...گفتم "تو" يه استكان چای بهم بدى..☕️
218
آواره و دلگیر بود؛ مانندِ تصویر بید مجنون، حوالیِ غروب.
انتظارش از زندگی در آرامش خلاصه میشد. احتمالاً آرامش با کسی.
با همین تصویر و همان دل. امّا کو؟ نیمهٔ آرامشش نبود. خودش بود و آن بید و همان خورشید...
218
نمیدانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم ، اگر با نور
اگر با گیاه و با شعر حالم تسکین نمییافت ، اگر پاییز و بهار ،
تابستان و زمستان ، باران و برف را دوست نداشتم ، برای دلخوشی
در تهیترین حالات ِممکن جهانم به کدامین اتفاق چنگ میزدم ؟
کدامین طعم و تصویر را بهانه میکردم کدامین دلخوشی کوچك را
در آغوش میکشیدم ، تا به وجودم بقبولانم ؛
زندگی هنوز در جریان است .
