uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

ﮬـۆژین

ﮬـۆژین

Kanalga Telegram’da o‘tish

@Hozhin_A0bot اینجا پناهگاه منه اگه دوست داشتی توهم یه سر بزن

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
302
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-330 kun
Postlar arxiv
‏"بيا بغلم ببينم چته" با اختلاف قشنگترين جمله دنياس.

«هرکسی درد را به شیوهٔ خودش حس می‌کند، هر کس جای زخم‌های خودش را دارد؛ بنابراین فکر می‌کنم به اندازهٔ هر کس دیگری به انصاف و عدالت اهمیت می‌دهم.» ‌ کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی

اونجا که سعدی میگه: هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد، ‏ بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...

شاید گریه نکنم اما شکستم. شاید چیزی نگم اما حس میکنم. شاید نشون ندم اما برام مهمه.

🔴اگه توهم کسیو نداری که تو این هوا باهاش خوش بگذرونی، این پستو فوروارد کن. 🎓『 @Ye_Student 』

می‌دانم که می‌گذرد و تمام می‌شود، اما نمی‌دانم در این گذر، از من چه خواهد ماند.

هایکو✉️🍁 نامه‌ات رسید — پاییز از پاکت بیرون آمد با اشک باران. ○□ نامەکەت گەیشت — پاییز لە پاکەتەکە هاتە دەر بە فرمێسکی باران‌. دانیال_خیاطی ᴰ·ᴺ·ᴷ

صدام بزن وای، چون پشت هر زخمی که دارم داستانی هست که هیچوقت برای کسی تعریف نکردم.

” اشکال نداره ، تجربه شد “ هام داره به طرز وحشتناکی زیاد میشه.

اره من متنفرم از کسایی که مقصرن ولی بلدن تورو مقصر نشون بدن.

مرثیهٔ یک تن برای تنی گریستم که اشکی به چشم نداشت؛ برای قلبی که هنوز می‌تپید، اما سال‌ها بود از تپیدن برای زندگی بازمانده بود. برای تنی گریستم که مرگش را هیچ‌کس به خاطر نسپرد؛ مرده‌ای که هنوز از ازدحامِ خیابان‌ها می‌گذشت، در میان آدم‌ها نفس می‌کشید و جهان، بی‌خبر از مرگش، به تماشای طلوع و غروب خود مشغول بود. برای او گریستم؛ برای آن‌همه زندگی که در او به پایان رسیده بود، بی‌آنکه روزی کسی آغازِ خاموشی‌اش را دیده باشد. چه غریب است به سوگِ خویش نشستن؛ آن‌گاه که هنوز نبضی در رگ‌هایت می‌زند و هیچ نشانی از بودن در تو باقی نمانده است. نه اشکی برای گریستن مانده، نه فریادی برای شکستنِ این سکوت؛ انگار تمامِ اندوه جهان در گلوی من به سنگ بدل شده است. چه شب‌ها که در خویش فرو ریختم و صبح، با چهره‌ای که هنوز مرا به یاد داشت، از خواب برخاستم؛ چه بارها که از کنار آینه گذشتم و در چهره‌ام کسی را ندیدم که بشناسم. سرانجام، از این‌همه ویرانی جز سکوت چیزی نماند؛ نه مرگ آمد که به این فرسودگی پایان دهد، نه زندگی که مرا دوباره به خویش بازگرداند. و جهان همچنان می‌گذشت؛ بی‌آنکه بداند در میان این‌همه رهگذر، جنازه‌ای قدم می‌زند که هنوز نام مرا بر خود دارد. #rasta

sticker.webp0.09 KB

و باز هم، در امتداد این روزها، فکری که مدت‌هاست در سرم خانه کرده، هر روز بی‌رحمانه‌تر از پیش رخ می‌نماید. حالا دیگر نمی‌توانم خودم را به ندانستن بزنم. تمام نشانه‌ها را دیده‌ام، تمام حرف‌ها را شنیده‌ام، تمام رفتارها را به خاطر سپرده‌ام؛ حتی آن‌هایی را که تمام این مدت، برای فراموش کردنشان به خودم اصرار می‌کردم. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه حقیقت هیچ‌وقت پنهان نبود، این من بودم که هر بار تکه‌ای از آن را از برابر چشمانم کنار می‌زدم. تمام این مدت، به نخی چنگ زده بودم که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛ رشته‌ای باریک که با هر نشانه سست‌تر می‌شد و من، با لجاجتی غریب، هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ می‌زدم؛ به اینکه شاید اشتباه کرده باشم، شاید هنوز چیزی باشد که نمی‌دانم، شاید بتوان این نشانه‌ها را جور دیگری فهمید. اما حالا، دیگر نمی‌خواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم. خودم دست از آن نخ می‌کشم؛ از همان رشته‌ای که با تمام فرسودگی‌اش این همه مدت در دستم نگه داشته بودم. و نخ، بی‌صدا، از میان انگشتانم می‌گذرد. #rasta

و باز هم، در امتداد این روزها، فکری که مدت‌هاست در سرم خانه کرده، هر روز بی‌رحمانه‌تر از پیش رخ می‌نماید. حالا دیگر نمی‌توانم خودم را به ندانستن بزنم. تمام نشانه‌ها را دیده‌ام، تمام حرف‌ها را شنیده‌ام، تمام رفتارها را به خاطر سپرده‌ام؛ حتی آن‌هایی را که تمام این مدت، برای فراموش کردنشان به خودم اصرار می‌کردم. شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه حقیقت هیچ‌وقت پنهان نبود، این من بودم که هر بار تکه‌ای از آن را از برابر چشمانم کنار می‌زدم. تمام این مدت، به نخی چنگ زده بودم که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛ رشته‌ای باریک که با هر نشانه سست‌تر می‌شد و من، با لجاجتی غریب، هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ می‌زدم؛ به اینکه شاید اشتباه کرده باشم، شاید هنوز چیزی باشد که نمی‌دانم، شاید بتوان این نشانه‌ها را جور دیگری فهمید. اما حالا، دیگر نمی‌خواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم. خودم دست از آن نخ می‌کشم؛ از همان رشته‌ای که با تمام فرسودگی‌اش این همه مدت در دستم نگه داشته بودم. و نخ، بی‌صدا، از میان انگشتانم می‌گذرد.

می‌گفت بارون مثل شرابه؛ اگه حالت خوب باشه خوبتر میشی و اگه حالت بد باشه بدتر می‌شی.

خونه بی تو خونه نیست قبر منه🫠

یکی از موندگارترین پاراگراف‌های رمان سقوط نوشتهٔ آلبر کامو قطعاً اینه: «‏من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم، امّا سرانجام فراموش می‌کردم. و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت می‌شد. آن‌گاه که می‌دید لبخندزنان به او سلام می‌کنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمی‌انگیخت یا خفت منشم را خوار می‌شمرد. غافل از این‌که علتِ رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.»

6861654590_1.mp34.21 MB