ﮬـۆژین
Відкрити в Telegram
@Hozhin_A0bot اینجا پناهگاه منه اگه دوست داشتی توهم یه سر بزن
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
302
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-330 днів
Архів дописів
302
«هرکسی درد را به شیوهٔ خودش حس میکند، هر کس جای زخمهای خودش را دارد؛ بنابراین فکر میکنم به اندازهٔ هر کس دیگری به انصاف و عدالت اهمیت میدهم.»
کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی
302
اونجا که سعدی میگه:
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد،
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد...
302
Repost from یِ دانش آموز
🔴اگه توهم کسیو نداری که تو این هوا باهاش خوش بگذرونی، این پستو فوروارد کن.
🎓『 @Ye_Student 』
302
Repost from درد ناتمام کلام
هایکو✉️🍁
نامهات رسید —
پاییز از پاکت بیرون آمد
با اشک باران.
○□
نامەکەت گەیشت —
پاییز لە پاکەتەکە هاتە دەر
بە فرمێسکی باران.
دانیال_خیاطی
ᴰ·ᴺ·ᴷ
302
مرثیهٔ یک تن
برای تنی گریستم
که اشکی به چشم نداشت؛
برای قلبی که هنوز میتپید،
اما سالها بود
از تپیدن برای زندگی بازمانده بود.
برای تنی گریستم
که مرگش را
هیچکس به خاطر نسپرد؛
مردهای که هنوز
از ازدحامِ خیابانها میگذشت،
در میان آدمها نفس میکشید
و جهان،
بیخبر از مرگش،
به تماشای طلوع و غروب خود مشغول بود.
برای او گریستم؛
برای آنهمه زندگی
که در او به پایان رسیده بود،
بیآنکه روزی
کسی آغازِ خاموشیاش را دیده باشد.
چه غریب است
به سوگِ خویش نشستن؛
آنگاه که هنوز نبضی در رگهایت میزند
و هیچ نشانی از بودن
در تو باقی نمانده است.
نه اشکی برای گریستن مانده،
نه فریادی برای شکستنِ این سکوت؛
انگار تمامِ اندوه جهان
در گلوی من
به سنگ بدل شده است.
چه شبها که در خویش فرو ریختم
و صبح،
با چهرهای که هنوز مرا به یاد داشت،
از خواب برخاستم؛
چه بارها که از کنار آینه گذشتم
و در چهرهام
کسی را ندیدم که بشناسم.
سرانجام،
از اینهمه ویرانی
جز سکوت چیزی نماند؛
نه مرگ آمد
که به این فرسودگی پایان دهد،
نه زندگی
که مرا دوباره به خویش بازگرداند.
و جهان همچنان میگذشت؛
بیآنکه بداند
در میان اینهمه رهگذر،
جنازهای قدم میزند
که هنوز
نام مرا بر خود دارد.
#rasta
302
و باز هم، در امتداد این روزها،
فکری که مدتهاست در سرم خانه کرده،
هر روز بیرحمانهتر از پیش رخ مینماید.
حالا دیگر نمیتوانم خودم را به ندانستن بزنم.
تمام نشانهها را دیدهام،
تمام حرفها را شنیدهام،
تمام رفتارها را به خاطر سپردهام؛
حتی آنهایی را که تمام این مدت،
برای فراموش کردنشان به خودم اصرار میکردم.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛
اینکه حقیقت هیچوقت پنهان نبود،
این من بودم که هر بار
تکهای از آن را از برابر چشمانم کنار میزدم.
تمام این مدت،
به نخی چنگ زده بودم
که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛
رشتهای باریک که با هر نشانه سستتر میشد
و من، با لجاجتی غریب،
هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ میزدم؛
به اینکه شاید اشتباه کرده باشم،
شاید هنوز چیزی باشد که نمیدانم،
شاید بتوان این نشانهها را جور دیگری فهمید.
اما حالا،
دیگر نمیخواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم.
خودم دست از آن نخ میکشم؛
از همان رشتهای که با تمام فرسودگیاش
این همه مدت در دستم نگه داشته بودم.
و نخ،
بیصدا،
از میان انگشتانم میگذرد.
#rasta
302
و باز هم، در امتداد این روزها، فکری که مدتهاست در سرم خانه کرده، هر روز بیرحمانهتر از پیش رخ مینماید.
حالا دیگر نمیتوانم خودم را به ندانستن بزنم. تمام نشانهها را دیدهام، تمام حرفها را شنیدهام، تمام رفتارها را به خاطر سپردهام؛ حتی آنهایی را که تمام این مدت، برای فراموش کردنشان به خودم اصرار میکردم.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه حقیقت هیچوقت پنهان نبود، این من بودم که هر بار تکهای از آن را از برابر چشمانم کنار میزدم.
تمام این مدت، به نخی چنگ زده بودم که دیگر چیزی از استحکامش باقی نمانده بود؛ رشتهای باریک که با هر نشانه سستتر میشد و من، با لجاجتی غریب، هنوز به همان یک درصد احتمال چنگ میزدم؛ به اینکه شاید اشتباه کرده باشم، شاید هنوز چیزی باشد که نمیدانم، شاید بتوان این نشانهها را جور دیگری فهمید.
اما حالا، دیگر نمیخواهم آن یک درصد را هم بهانه کنم. خودم دست از آن نخ میکشم؛ از همان رشتهای که با تمام فرسودگیاش این همه مدت در دستم نگه داشته بودم.
و نخ، بیصدا، از میان انگشتانم میگذرد.
302
یکی از موندگارترین پاراگرافهای رمان سقوط نوشتهٔ آلبر کامو قطعاً اینه:
«من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.
غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.»
