روجآ
Kanalga Telegram’da o‘tish
548
Obunachilar
+124 soatlar
-57 kun
+3230 kun
Postlar arxiv
548
حتی وقتی فکر میکنی کسی را میشناسی، فقط در حال نگاه کردن به بخشی از او هستی که اجازه داده دیده شود. بقیهاش همیشه در سایه میماند. مثل دریاچهای که عمقش را هیچ وقت نمیبینی.
548
گاهی آدم آنقدر خسته میشود
که دیگر نمیخواهد کسی را تغییر دهد،
نمیخواهد بفهماند،توضیح دهد، ثابت کند.
فقط میخواهد در آرامشی غریب،
خودش را به خودش برگرداند..
548
«من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی؟
تو چنان در دل من رفتهای که جان در بدنی.»
— سعدی
548
گویند زمان مرهم است. اما هرگز چنین نبوده، دردهای واقعی با گذر زمان عمیقتر میشوند. زمان محکی است برای رنجها و نه درمان. اگر اینچنین بود، دیگر رنجی نبود.
•امیلی دیکنسون
