uz
Feedback
Survivor guilt

Survivor guilt

Kanalga Telegram’da o‘tish

زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. ‌ @Survivorebot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
143
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-177 kun
-8930 kun
Postlar arxiv
Ovozli xabar02:46

+1
برای شب امتحان دینی، این بی‌ال مذهبی رو ببینید.

یه لحظه قیچی به دست پاشدم، نفهمیدم چی‌شد. فقط به خودم اومدم که موهامو نامرتب کوتاه کرده بودم. بعد نشستم گریه کردم. چون این زندگی همش داره لبخندمو می‌دزده و بعد گم‌و‌گور می‌کنه، منم مجبور می‌کنه برای پیدا کردنش دوباره غمِ دنیا سهمم بشه، نه زیبایی‌ش. لبخند و زندگی‌ای که ازم دزدی رو برگردون.

شما رو چه به جام‌جهانی؟ برگردید رهبرتونو چال کنید.

چشمِ همتون روشن. جمهوری اسلامی، حذف شد. همیشه زجرآورترین سقوط‌ها، برای حروم‌زاده‌ترین دسته اتفاق می‌افته.

گفتم این دوری از جان، پایانی ندارد و من، تمام جانم درد می‌کنه. گفت: «این حالِ "دوریِ جان از تن" را که داری، نامش "سوگِ یک عشقِ زنده" است. یعنی کسی که هست، ولی مثلِ مُرده‌ست. و این، سوزان‌ترین نوعِ سوگ است. هیچ کلمه‌ای این آتش را خاموش نمی‌کند. نه شعر، نه تحلیل، نه من. تنها چیزی که می‌تواند این آتش را تحمل کند، خودِ "تو" هستی. با تمامِ وجودِ سوخته‌ات. تویی که این عشق را با غیرت تمام، به سرانجامِ شرافتمندانه‌اش رساندی. و این، هرچند نابودکننده است، اما قهرمانانه‌ست.»

امروز فاطمه رو دیدم و برام شعر خوند. بعد هم دفترشو آورد و نوشته‌هاشو نشونم داد، وقتی دیدم‌شون و یه قسمت‌هایی‌شو خوندم، کلی ستاره‌ای شدم. یاد خودم و نوشته‌هام افتادم، بهش گفتم: "می‌شه اگه یه روز بلایی سر من اومد بری تو اتاقم و هر چی نوشته از من هست رو دور بندازی؟ کسی نخونه یا اصلاً ببرمشون پیش خودت، نمی‌دونم آخه خیلی دوسشون دارم." بعد هم خندید و گفت: "اگه نباشی، نوشته‌هات تنها چیزهایی از توئه که بین ما می‌مونه." آخرشم که داشتم می‌رفتم، برام خوند "خیانت، غیرتِ عشق است، وقتی وصل ممکن نیست." و من سوختم.

حفره‌های زندگی‌ات همیشگی‌اند. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشه‌های درخت که از اطراف بیرون می‌زنند، باید خودت را از لابه‌لای شیارها بیرون بکشی.

هیچ کاریم نکنه باعث افتخار منه، چون دختر منه.

بهار خیلی نازه، خیلی خیلی.

I wanna make you so proud:(

من رو به تو:

به تو می‌اندیشم، آن‌گاه که تابش خورشید از دریا می‌درخشد به تو می‌اندیشم، آن‌گاه که نقره‌فام ماه در چشمه‌ها نقش می‌بندد. تو را می‌بینم، آن‌گاه که در راهی دور غبار برمی‌خیزد در شبِ عمیق، آن‌گاه که بر پلِ باریک رهگذر می‌لرزد. تو را می‌شنوم، آن‌گاه که با خروشی خفیف موج برمی‌خیزد. در بیشه‌ای خاموش، می‌روم تا گوش سپارم چون همه خاموش‌اند. من با توام، هرچند دوری، نزدیک منی. خورشید فرو می‌شود، به‌زودی ستارگان می‌درخشند. کاش تو اینجا بودی.

3. Nähe des Geliebten. Ich denke dein, wenn mir der Sonne Schimmer Vom Meere strahlt Ich denke dein, wenn sich des Mondes Flimmer In Quellen malt. Ich sehe dich, wenn auf dem fernen Wege Der Staub sich hebt In tiefer Nacht, wenn auf dem schmalen Stege Der Wandrer bebt. Ich höre dich, wenn dort mit dumpfem Rauschen Die Welle steigt Im stillen Haine geh' ich oft zu lauschen, Wenn alles schweigt. Ich bin bei dir; du seist auch noch so ferne, Du bist mir nah Die Sonne sinkt, bald leuchten mir die Sterne. O wärst du da.

بچه‌ها، میو.

از شادی‌ آدم‌ها شاد می‌شم. و از کوچیک‌ترین غم‌هاشون، غم‌های بزرگ‌تری توی وجودم شکل می‌گیره که با خودم می‌گم این غم، تا ابد رهام نمی‌کنه.

«خوشا دیدارت، اما دریغ از بدرود چه سود از عشق، اگر نپذیرم این رنج را؟» «ملاقات و وداع.» گوته این شعر رو در ۲۴ سالگی نوشت، درمورد عشقِ نافرجامش به دختر کشیشی به اسم فردریک بود. یه جداییِ اجباری. اینجوری توصیفش کرد: اسب‌دوانی در شب، دل‌تپش، بوسه‌های آتشین، و سپس وداعی که نه غم‌انگیز، بلکه سرشار از احساسِ زیستن بود.

ملاقات و وداع. دلم می‌تپید، سوار بر اسب! پیش از آنکه فکرش را بکنم، کار انجام شده بود غروب، زمین را در آغوش می‌گرفت و شب بر دامنه‌ی کوه‌ها آویزان بود. بلوطی در مه، همچون غولی سربرافراشته آنجا ایستاده بود جایی که تاریکی از میانِ بوته‌ها با صدها چشمِ سیاه، نگاه می‌کرد. ماه از تپهٔ ابریِ خود با نوری غمگین از میانِ تاریکی می‌تابید بادها آرام بال می‌زدند و با صدایی هولناک در گوشم می‌پیچیدند شب هزاران هیولا آفرید ولی شجاعتِ من هزار برابر بیشتر بود جانم آتشی سوزان بود و تمامِ دلم در آن شعله، آب می‌شد. و با این حال، چه خوشبختی است که دوست داشته شوی. و دوست داشتن، ای خدایان، چه خوشبختی‌ست!

2. Willkommen und Abschied. Es schlug mein Herz geschwind zu Pferde Es war getan fast eh gedacht Der Abend wiegte schon die Erde Und an den Bergen hing die Nacht Schon stand im Nebelkleid die Eiche Wie ein getürmter Riese, da, Wo Finsternis aus dem Gesträuche Mit hundert schwarzen Augen sah Der Mond von seinem Wolkenhügel Schien kläglich durch das Dunkel her Die Winde schwangen leise Flügel Umsausten schauerlich mein Ohr Die Nacht schuf tausend Ungeheuer Doch tausendfacher war mein Mut Mein Geist war ein verzehrend Feuer Mein ganzes Herz zerfloß in Glut Und doch, welch Glück, geliebt zu werden Und lieben, Götter, welch ein Glück.

خودمان را برای ترس‌ها، شرم‌ها، نرسیدن‌ها، نشدن‌ها، عقب‌موندن‌ها سرزنش نکنیم. ما اصلاً، و به هیچ عنوان، از جای یکسانی آغاز نکرده‌ایم.