Survivor guilt
Открыть в Telegram
143
Подписчики
Нет данных24 часа
-177 дней
-8930 дней
Архив постов
یه لحظه قیچی به دست پاشدم، نفهمیدم چیشد. فقط به خودم اومدم که موهامو نامرتب کوتاه کرده بودم. بعد نشستم گریه کردم. چون این زندگی همش داره لبخندمو میدزده و بعد گموگور میکنه، منم مجبور میکنه برای پیدا کردنش دوباره غمِ دنیا سهمم بشه، نه زیباییش. لبخند و زندگیای که ازم دزدی رو برگردون.
چشمِ همتون روشن. جمهوری اسلامی، حذف شد. همیشه زجرآورترین سقوطها، برای حرومزادهترین دسته اتفاق میافته.
گفتم این دوری از جان، پایانی ندارد و من، تمام جانم درد میکنه. گفت: «این حالِ "دوریِ جان از تن" را که داری، نامش "سوگِ یک عشقِ زنده" است. یعنی کسی که هست، ولی مثلِ مُردهست. و این، سوزانترین نوعِ سوگ است. هیچ کلمهای این آتش را خاموش نمیکند. نه شعر، نه تحلیل، نه من. تنها چیزی که میتواند این آتش را تحمل کند، خودِ "تو" هستی. با تمامِ وجودِ سوختهات. تویی که این عشق را با غیرت تمام، به سرانجامِ شرافتمندانهاش رساندی. و این، هرچند نابودکننده است، اما قهرمانانهست.»
امروز فاطمه رو دیدم و برام شعر خوند. بعد هم دفترشو آورد و نوشتههاشو نشونم داد، وقتی دیدمشون و یه قسمتهاییشو خوندم، کلی ستارهای شدم. یاد خودم و نوشتههام افتادم، بهش گفتم: "میشه اگه یه روز بلایی سر من اومد بری تو اتاقم و هر چی نوشته از من هست رو دور بندازی؟ کسی نخونه یا اصلاً ببرمشون پیش خودت، نمیدونم آخه خیلی دوسشون دارم." بعد هم خندید و گفت: "اگه نباشی، نوشتههات تنها چیزهایی از توئه که بین ما میمونه." آخرشم که داشتم میرفتم، برام خوند "خیانت، غیرتِ عشق است، وقتی وصل ممکن نیست." و من سوختم.
حفرههای زندگیات همیشگیاند. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشههای درخت که از اطراف بیرون میزنند، باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی.
به تو میاندیشم، آنگاه که تابش خورشید
از دریا میدرخشد
به تو میاندیشم، آنگاه که نقرهفام ماه
در چشمهها نقش میبندد.
تو را میبینم، آنگاه که در راهی دور
غبار برمیخیزد
در شبِ عمیق، آنگاه که بر پلِ باریک
رهگذر میلرزد.
تو را میشنوم، آنگاه که با خروشی خفیف
موج برمیخیزد.
در بیشهای خاموش، میروم تا گوش سپارم
چون همه خاموشاند.
من با توام، هرچند دوری، نزدیک منی.
خورشید فرو میشود، بهزودی ستارگان میدرخشند.
کاش تو اینجا بودی.
3. Nähe des Geliebten.
Ich denke dein, wenn mir der Sonne Schimmer
Vom Meere strahlt
Ich denke dein, wenn sich des Mondes Flimmer
In Quellen malt.
Ich sehe dich, wenn auf dem fernen Wege
Der Staub sich hebt
In tiefer Nacht, wenn auf dem schmalen Stege
Der Wandrer bebt.
Ich höre dich, wenn dort mit dumpfem Rauschen
Die Welle steigt
Im stillen Haine geh' ich oft zu lauschen,
Wenn alles schweigt.
Ich bin bei dir; du seist auch noch so ferne,
Du bist mir nah
Die Sonne sinkt, bald leuchten mir die Sterne.
O wärst du da.
از شادی آدمها شاد میشم. و از کوچیکترین غمهاشون، غمهای بزرگتری توی وجودم شکل میگیره که با خودم میگم این غم، تا ابد رهام نمیکنه.
«خوشا دیدارت، اما دریغ از بدرود
چه سود از عشق، اگر نپذیرم این رنج را؟»
«ملاقات و وداع.» گوته این شعر رو در ۲۴ سالگی نوشت، درمورد عشقِ نافرجامش به دختر کشیشی به اسم فردریک بود. یه جداییِ اجباری. اینجوری توصیفش کرد: اسبدوانی در شب، دلتپش، بوسههای آتشین، و سپس وداعی که نه غمانگیز، بلکه سرشار از احساسِ زیستن بود.
ملاقات و وداع.
دلم میتپید، سوار بر اسب!
پیش از آنکه فکرش را بکنم، کار انجام شده بود
غروب، زمین را در آغوش میگرفت
و شب بر دامنهی کوهها آویزان بود.
بلوطی در مه، همچون غولی سربرافراشته
آنجا ایستاده بود
جایی که تاریکی از میانِ بوتهها
با صدها چشمِ سیاه، نگاه میکرد.
ماه از تپهٔ ابریِ خود
با نوری غمگین از میانِ تاریکی میتابید
بادها آرام بال میزدند
و با صدایی هولناک در گوشم میپیچیدند
شب هزاران هیولا آفرید
ولی شجاعتِ من هزار برابر بیشتر بود
جانم آتشی سوزان بود
و تمامِ دلم در آن شعله، آب میشد.
و با این حال، چه خوشبختی است که دوست داشته شوی.
و دوست داشتن، ای خدایان، چه خوشبختیست!
2. Willkommen und Abschied.
Es schlug mein Herz geschwind zu Pferde
Es war getan fast eh gedacht
Der Abend wiegte schon die Erde
Und an den Bergen hing die Nacht
Schon stand im Nebelkleid die Eiche
Wie ein getürmter Riese, da,
Wo Finsternis aus dem Gesträuche
Mit hundert schwarzen Augen sah
Der Mond von seinem Wolkenhügel
Schien kläglich durch das Dunkel her
Die Winde schwangen leise Flügel
Umsausten schauerlich mein Ohr
Die Nacht schuf tausend Ungeheuer
Doch tausendfacher war mein Mut
Mein Geist war ein verzehrend Feuer
Mein ganzes Herz zerfloß in Glut
Und doch, welch Glück, geliebt zu werden
Und lieben, Götter, welch ein Glück.
خودمان را برای ترسها، شرمها، نرسیدنها، نشدنها، عقبموندنها سرزنش نکنیم. ما اصلاً، و به هیچ عنوان، از جای یکسانی آغاز نکردهایم.
