uz
Feedback
رهاترین

رهاترین

Kanalga Telegram’da o‘tish

لطفا برام اهنگ بفرستین 🙏🏽 https://t.me/HarfChatBot?start=33199fc82efb ممنون ومطلوب .

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
308
Obunachilar
-124 soatlar
+247 kun
+8530 kun
Postlar soni

Ma'lumot yuklanmoqda...

Reaktsiyalar
Izohlar
Telegram Yulduzlari
Eng yaxshi postlar bo'yicha

Ma'lumot yuklanmoqda...

Nashrni tahlil qilish
Postlar
Ko'rish dinamikasi
Zendegi.mp3
84117Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
"شب شام غریبان حرم بی بی" "دعا گوی عزیزان"
"شب شام غریبان حرم بی بی" "دعا گوی عزیزان"
1020037Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
عجیبه بیشتر از ۲۴ ساعته ادمینی به اینجا اضافه نشده
1180126Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
اونی که میخواستم نیومد ناشناس اشتی بشم باهاش " مطلوب "
7001Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ https://t.me/TsOfmrestlessheart میشه بذاری چنلت که اگر صدامو دوست داشتن حمایتم کنن؟🥲❤️
1000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
سلام خوشگله منو دوستام
1000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ عکس پروفایل چنلت مال خودته یا فیک؟
1000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
اره بیا تم زندگیمم انتخاب کن
15011Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ رها میگم که میشه من اینسری بوست های چنلت رو انتخاب بکنم😂؟
17010Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
آیدی بده ناشناس ببینم میشناسم🙏🏽
17020Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
چه عجیب که تا الان نشدی ممبر
17000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ منم میخواهم ادمین بشوم رها خانوم
19020Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ قربونت
21011Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
به به محتوای فاخر:
21061Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
‌ بع
20010Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
ممنون یادم نبود ناشناس دارم
21001Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
عه ناشناس هارو الان دیدم.
20011Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
من دیگه خستم ولی خب نمی‌تونم برگردم نباید بیام نباید برگردم حتی اگر شفای من دستت باشه بهتره نباشم
24000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
شب هنوز از نیمه‌ نگذشته‌ و علی‌رغم میل قلبیم بیدارم. نگاهم روی کوچه‌‌های خطوط کتاب پیاده‌روی می‌کنه و خیابون‌های صفحه‌ها رو به سرعت پشت سر می‌ذاره.  چشم‌هام می‌خونن، ذهنم به‌خاطر می‌سپاره و قلبم برای ادامه دادن، به اون‌ها جون می‌بخشه؛ اما من جای دیگه‌ای سِیر می‌کنم.  دل‌ِمن میون‌ اجتماع کلماتِ این کتابی که امشب بین دست‌هام نفس می‌کشه، جایی نداره. کاشونه‌ی دلمو گم کردم.  دلِ بی‌چاره‌ام پیر شده و دچار فراموشیه؛ داروهاش رو هم به موقع مصرف نمی‌کنه. دلم دنبال راه فراره؛ ولی تک‌تک‌ کلمه‌های کتاب، زنجیرهای محکمی‌ان به چشم‌هام که مسیر فرار دلم رو بن‌بست کردن. اما شاید هنوز هم چیزی به اسم معجزه وجود داشته باشه؟ بله. امشب شبیه که فراموشش نخواهم کرد.  نوری که از گوشه‌ی چشم چپم گذشت؛ و باعث شد بدون گذاشتن نشونی روی یک خیابون، بدون گذاشتن بوک‌مارک روی صفحه کتاب، ببندمش و به طرف پنجره بجهم رو فراموش نمی‌کنم. پرده با نوازش دست‌های عزیزم کنار رفت... دست‌های عزیزی که همیشه همراه من بودن و پا به پای نگرانی‌هام لرزیدن و حالا مثل دلم از تعجب سرد شده بودن.  اما این سرمای دست‌هام تقصیر دلم نبود..  بلکه مقصر قلبی بود که خون سرد رو به بدنم می‌رسوند. چیزی هم به اسم دل‌سردی وجود نداشت؛  بلکه دلگرمی من بود که از هیجان به سرما مبدل شده.  همزمان با کنار رفتن پرده به لطف و توان دست‌های مهربونم، نور هم تاریکی‌های ذهنم رو کنار زد. نوری از جنس هلال‌ماه توی شب‌‌های اولیه از ۱۴ شب. ماه‌... به پنجره‌ی اتاق من بوسه زده و مهمون بخشی از آسمون شده بود که مقابل دیدم قرار داشت. عطرِ وجود ماه رفته رفته رگ‌هام رو فرا گرفت و من رو از فکر به معجزه‌ی حضورش دور کرد. دیدن ماه، اون هم از پنجره‌ی اتاقی با یک آسمون بی‌ستاره؟ طولی نکشید که مغزِ ارزشمندم، دست از حیرت برداشت و از فرصت برای حرف زدن با ماه استفاده کرد. اعصاب لازم و زیبای خودش رو آماده‌ی فرماندهی به حنجره‌ی صوتیم کرد و با انتظار نگاهی به من انداخت. نگاهی که بوی جمله‌ی "هرچی می‌خوای به ماه بگو؛ اون چیزی رو که خواستی بهت می‌ده" رو می‌داد. لب‌هام شروع کردن به اشک ریختن. عجیب نبود که ذهنم اینطور فکر کنه.. طفلکی متوجه بارون چشم‌هام نشده بود. این اولین‌بار بود که صمیمیت ماه رو لمس می‌کردم و بخاطر این لمس از پاره‌ی‌ وجودم، از کتاب‌خوانی قبل از خواب، دست کشیده بودم. با مقدمه، با رعایت ترتیب بند بند مکتوبات ذهنیم، شروع به شرحِ بی‌شرح ترین احوال خودم برای ماه کردم و اون می‌شنید؛ می‌شنید و با نورش من رو می‌بوسید. بدن فراموشکاری ندارم؛ جای بوسه‌ها یادش می‌مونه... و نور ماه امشب، تک‌تک قسمت‌هایی که تو بوسیده بودی رو نوازش می‌کرد.  وقتی حوضه‌ی آبریز اشک‌هام خشکید، قلبم هم یک ضربان رو جا انداخت و چشم‌هام سکته‌ی کوچیکی رو رد کردن. حالا فقط نیمی از هلال‌ماه رو می‌دیدم؛ و نیمه‌ی دیگه‌اش تاریک بود.  ذهنم دیگه نمی‌تونست چهره‌ات رو خوب به‌خاطر بیاره. مثل هلال‌ماه. در مقابل دیده‌های من، حالا تو هم یک نیمه‌‌ی تاریک داشتی. راستی روح عزیز من، نکنه به ماه سفر کردی؟
1000Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring
اوف بیا بوست کنم
8001Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring