رهاترین
Kanalga Telegram’da o‘tish
لطفا برام اهنگ بفرستین 🙏🏽 https://t.me/HarfChatBot?start=33199fc82efb ممنون ومطلوب .
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
308
Obunachilar
-124 soatlar
+247 kun
+8530 kun
Postlar soni
Ma'lumot yuklanmoqda...
Reaktsiyalar
Izohlar
Telegram Yulduzlari
Eng yaxshi postlar bo'yicha
Ma'lumot yuklanmoqda...
Nashrni tahlil qilish
Postlar | Ko'rish dinamikasi | |||||
Zendegi.mp3 | 84 | 1 | 1 | 7 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
"شب شام غریبان حرم بی بی"
"دعا گوی عزیزان" | 102 | 0 | 0 | 37 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
عجیبه
بیشتر از ۲۴ ساعته ادمینی به اینجا اضافه نشده | 118 | 0 | 1 | 26 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
اونی که میخواستم نیومد ناشناس اشتی بشم باهاش " مطلوب " | 7 | 0 | 0 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
https://t.me/TsOfmrestlessheart
میشه بذاری چنلت که اگر صدامو دوست داشتن حمایتم کنن؟🥲❤️ | 1 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
سلام خوشگله منو دوستام | 1 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
عکس پروفایل چنلت مال خودته یا فیک؟ | 1 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
اره بیا تم زندگیمم انتخاب کن | 15 | 0 | 1 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
رها میگم که میشه من اینسری بوست های چنلت رو انتخاب بکنم😂؟ | 17 | 0 | 1 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
آیدی بده ناشناس ببینم میشناسم🙏🏽 | 17 | 0 | 2 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
چه عجیب که تا الان نشدی ممبر | 17 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
منم میخواهم ادمین بشوم رها خانوم | 19 | 0 | 2 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
قربونت | 21 | 0 | 1 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
به به محتوای فاخر: | 21 | 0 | 6 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
بع | 20 | 0 | 1 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
ممنون یادم نبود ناشناس دارم | 21 | 0 | 0 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
عه ناشناس هارو الان دیدم. | 20 | 0 | 1 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
من دیگه خستم
ولی خب نمیتونم برگردم
نباید بیام
نباید برگردم حتی اگر شفای من دستت باشه
بهتره نباشم | 24 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
شب هنوز از نیمه نگذشته و علیرغم میل قلبیم بیدارم. نگاهم روی کوچههای خطوط کتاب پیادهروی میکنه و خیابونهای صفحهها رو به سرعت پشت سر میذاره.
چشمهام میخونن، ذهنم بهخاطر میسپاره و قلبم برای ادامه دادن، به اونها جون میبخشه؛ اما من جای دیگهای سِیر میکنم.
دلِمن میون اجتماع کلماتِ این کتابی که امشب بین دستهام نفس میکشه، جایی نداره. کاشونهی دلمو گم کردم.
دلِ بیچارهام پیر شده و دچار فراموشیه؛ داروهاش رو هم به موقع مصرف نمیکنه.
دلم دنبال راه فراره؛ ولی تکتک کلمههای کتاب، زنجیرهای محکمیان به چشمهام که مسیر فرار دلم رو بنبست کردن.
اما شاید هنوز هم چیزی به اسم معجزه وجود داشته باشه؟
بله. امشب شبیه که فراموشش نخواهم کرد.
نوری که از گوشهی چشم چپم گذشت؛ و باعث شد بدون گذاشتن نشونی روی یک خیابون، بدون گذاشتن بوکمارک روی صفحه کتاب، ببندمش و به طرف پنجره بجهم رو فراموش نمیکنم.
پرده با نوازش دستهای عزیزم کنار رفت... دستهای عزیزی که همیشه همراه من بودن و پا به پای نگرانیهام لرزیدن و حالا مثل دلم از تعجب سرد شده بودن.
اما این سرمای دستهام تقصیر دلم نبود..
بلکه مقصر قلبی بود که خون سرد رو به بدنم میرسوند.
چیزی هم به اسم دلسردی وجود نداشت؛
بلکه دلگرمی من بود که از هیجان به سرما مبدل شده.
همزمان با کنار رفتن پرده به لطف و توان دستهای مهربونم، نور هم تاریکیهای ذهنم رو کنار زد.
نوری از جنس هلالماه توی شبهای اولیه از ۱۴ شب.
ماه... به پنجرهی اتاق من بوسه زده و مهمون بخشی از آسمون شده بود که مقابل دیدم قرار داشت.
عطرِ وجود ماه رفته رفته رگهام رو فرا گرفت و من رو از فکر به معجزهی حضورش دور کرد.
دیدن ماه، اون هم از پنجرهی اتاقی با یک آسمون بیستاره؟
طولی نکشید که مغزِ ارزشمندم، دست از حیرت برداشت و از فرصت برای حرف زدن با ماه استفاده کرد.
اعصاب لازم و زیبای خودش رو آمادهی فرماندهی به حنجرهی صوتیم کرد و با انتظار نگاهی به من انداخت.
نگاهی که بوی جملهی "هرچی میخوای به ماه بگو؛ اون چیزی رو که خواستی بهت میده" رو میداد.
لبهام شروع کردن به اشک ریختن. عجیب نبود که ذهنم اینطور فکر کنه.. طفلکی متوجه بارون چشمهام نشده بود.
این اولینبار بود که صمیمیت ماه رو لمس میکردم و بخاطر این لمس از پارهی وجودم، از کتابخوانی قبل از خواب، دست کشیده بودم.
با مقدمه، با رعایت ترتیب بند بند مکتوبات ذهنیم، شروع به شرحِ بیشرح ترین احوال خودم برای ماه کردم و اون میشنید؛
میشنید و با نورش من رو میبوسید.
بدن فراموشکاری ندارم؛ جای بوسهها یادش میمونه...
و نور ماه امشب، تکتک قسمتهایی که تو بوسیده بودی رو نوازش میکرد.
وقتی حوضهی آبریز اشکهام خشکید، قلبم هم یک ضربان رو جا انداخت و چشمهام سکتهی کوچیکی رو رد کردن. حالا فقط نیمی از هلالماه رو میدیدم؛ و نیمهی دیگهاش تاریک بود.
ذهنم دیگه نمیتونست چهرهات رو خوب بهخاطر بیاره. مثل هلالماه. در مقابل دیدههای من، حالا تو هم یک نیمهی تاریک داشتی.
راستی روح عزیز من، نکنه به ماه سفر کردی؟ | 1 | 0 | 0 | 0 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring | |
اوف بیا بوست کنم | 8 | 0 | 0 | 1 | Statistikani ko‘rish uchun tizimga kiring |

