ar
Feedback
رهاترین

رهاترین

الذهاب إلى القناة على Telegram

لطفا برام اهنگ بفرستین 🙏🏽 https://t.me/HarfChatBot?start=33199fc82efb ممنون ومطلوب .

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
309
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+277 أيام
+8730 أيام
عدد المنشورات

جاري تحميل البيانات...

التفاعلات
التعليقات
نجوم تيليجرام
أفضل المنشورات حسب

جاري تحميل البيانات...

تحليل النشر
المشاركات
ديناميات المشاهدات
"شب شام غریبان حرم بی بی" "دعا گوی عزیزان"
"شب شام غریبان حرم بی بی" "دعا گوی عزیزان"
950036Loading...
عجیبه بیشتر از ۲۴ ساعته ادمینی به اینجا اضافه نشده
1110126Loading...
اونی که میخواستم نیومد ناشناس اشتی بشم باهاش " مطلوب "
7001Loading...
‌ https://t.me/TsOfmrestlessheart میشه بذاری چنلت که اگر صدامو دوست داشتن حمایتم کنن؟🥲❤️
1000Loading...
سلام خوشگله منو دوستام
1000Loading...
‌ عکس پروفایل چنلت مال خودته یا فیک؟
1000Loading...
اره بیا تم زندگیمم انتخاب کن
15011Loading...
‌ رها میگم که میشه من اینسری بوست های چنلت رو انتخاب بکنم😂؟
17010Loading...
آیدی بده ناشناس ببینم میشناسم🙏🏽
17020Loading...
چه عجیب که تا الان نشدی ممبر
17000Loading...
‌ منم میخواهم ادمین بشوم رها خانوم
19020Loading...
‌ قربونت
21011Loading...
به به محتوای فاخر:
21061Loading...
‌ بع
20010Loading...
ممنون یادم نبود ناشناس دارم
21001Loading...
عه ناشناس هارو الان دیدم.
20011Loading...
من دیگه خستم ولی خب نمی‌تونم برگردم نباید بیام نباید برگردم حتی اگر شفای من دستت باشه بهتره نباشم
24000Loading...
شب هنوز از نیمه‌ نگذشته‌ و علی‌رغم میل قلبیم بیدارم. نگاهم روی کوچه‌‌های خطوط کتاب پیاده‌روی می‌کنه و خیابون‌های صفحه‌ها رو به سرعت پشت سر می‌ذاره.  چشم‌هام می‌خونن، ذهنم به‌خاطر می‌سپاره و قلبم برای ادامه دادن، به اون‌ها جون می‌بخشه؛ اما من جای دیگه‌ای سِیر می‌کنم.  دل‌ِمن میون‌ اجتماع کلماتِ این کتابی که امشب بین دست‌هام نفس می‌کشه، جایی نداره. کاشونه‌ی دلمو گم کردم.  دلِ بی‌چاره‌ام پیر شده و دچار فراموشیه؛ داروهاش رو هم به موقع مصرف نمی‌کنه. دلم دنبال راه فراره؛ ولی تک‌تک‌ کلمه‌های کتاب، زنجیرهای محکمی‌ان به چشم‌هام که مسیر فرار دلم رو بن‌بست کردن. اما شاید هنوز هم چیزی به اسم معجزه وجود داشته باشه؟ بله. امشب شبیه که فراموشش نخواهم کرد.  نوری که از گوشه‌ی چشم چپم گذشت؛ و باعث شد بدون گذاشتن نشونی روی یک خیابون، بدون گذاشتن بوک‌مارک روی صفحه کتاب، ببندمش و به طرف پنجره بجهم رو فراموش نمی‌کنم. پرده با نوازش دست‌های عزیزم کنار رفت... دست‌های عزیزی که همیشه همراه من بودن و پا به پای نگرانی‌هام لرزیدن و حالا مثل دلم از تعجب سرد شده بودن.  اما این سرمای دست‌هام تقصیر دلم نبود..  بلکه مقصر قلبی بود که خون سرد رو به بدنم می‌رسوند. چیزی هم به اسم دل‌سردی وجود نداشت؛  بلکه دلگرمی من بود که از هیجان به سرما مبدل شده.  همزمان با کنار رفتن پرده به لطف و توان دست‌های مهربونم، نور هم تاریکی‌های ذهنم رو کنار زد. نوری از جنس هلال‌ماه توی شب‌‌های اولیه از ۱۴ شب. ماه‌... به پنجره‌ی اتاق من بوسه زده و مهمون بخشی از آسمون شده بود که مقابل دیدم قرار داشت. عطرِ وجود ماه رفته رفته رگ‌هام رو فرا گرفت و من رو از فکر به معجزه‌ی حضورش دور کرد. دیدن ماه، اون هم از پنجره‌ی اتاقی با یک آسمون بی‌ستاره؟ طولی نکشید که مغزِ ارزشمندم، دست از حیرت برداشت و از فرصت برای حرف زدن با ماه استفاده کرد. اعصاب لازم و زیبای خودش رو آماده‌ی فرماندهی به حنجره‌ی صوتیم کرد و با انتظار نگاهی به من انداخت. نگاهی که بوی جمله‌ی "هرچی می‌خوای به ماه بگو؛ اون چیزی رو که خواستی بهت می‌ده" رو می‌داد. لب‌هام شروع کردن به اشک ریختن. عجیب نبود که ذهنم اینطور فکر کنه.. طفلکی متوجه بارون چشم‌هام نشده بود. این اولین‌بار بود که صمیمیت ماه رو لمس می‌کردم و بخاطر این لمس از پاره‌ی‌ وجودم، از کتاب‌خوانی قبل از خواب، دست کشیده بودم. با مقدمه، با رعایت ترتیب بند بند مکتوبات ذهنیم، شروع به شرحِ بی‌شرح ترین احوال خودم برای ماه کردم و اون می‌شنید؛ می‌شنید و با نورش من رو می‌بوسید. بدن فراموشکاری ندارم؛ جای بوسه‌ها یادش می‌مونه... و نور ماه امشب، تک‌تک قسمت‌هایی که تو بوسیده بودی رو نوازش می‌کرد.  وقتی حوضه‌ی آبریز اشک‌هام خشکید، قلبم هم یک ضربان رو جا انداخت و چشم‌هام سکته‌ی کوچیکی رو رد کردن. حالا فقط نیمی از هلال‌ماه رو می‌دیدم؛ و نیمه‌ی دیگه‌اش تاریک بود.  ذهنم دیگه نمی‌تونست چهره‌ات رو خوب به‌خاطر بیاره. مثل هلال‌ماه. در مقابل دیده‌های من، حالا تو هم یک نیمه‌‌ی تاریک داشتی. راستی روح عزیز من، نکنه به ماه سفر کردی؟
1000Loading...
اوف بیا بوست کنم
8001Loading...
عاشقتم بخدا😂😂😂
45000Loading...