. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
Kanalga Telegram’da o‘tish
࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -میشنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1
Ko'proq ko'rsatishEron186 302Toif belgilanmagan
437
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+117 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
منتظر بابالنگ درازِ زندگیم میمونم تا کنار هم همینقد قشنگ و دلبر باشیم👈🏻👉🏻🌟
𓏲࣪#sevdiğimsensin ⊹ ࣪#DijEr
هر خبری که از سودیم بهم میرسه انگار از کراشمه که چندساله ازش خبر ندارم🌼🌼
دلم واسه این گوشواره و این گردبند تنگ شده بود لان:)
سلام سلام من چنل سنتور دارم سنتور میزنم میزارم میشه لطفا بیاین؟ لطفا😭😭
https://t.me/+qbR5JnqHs7JlYzg8
میشه این چنل هم بیاین چنل خودم نیست ولی میشه بیایننن لطفااا ؟
https://t.me/dasttsazeeee
سلام سلام من چنل سنتور دارم سنتور میزنم میزارم میشه لطفا بیاین؟ لطفا😭😭
https://t.me/+qbR5JnqHs7JlYzg8
میشه این چنل هم بیاین چنل خودم نیست ولی میشه بیایننن لطفااا ؟
https://t.me/dasttsazeeee
هوووووعف بالاخره تموم شد.
این شکلیم الان جدی:😮💨😮💨😮💨
خدایا شکرت اینم از این🫰🏻
مرسی که شرکت کردین بچهها، با تمام خستگیاش و دهن سرویسیاش خیلی بامزه بود و چالش برانگیز😂💓
https://t.me/HotChocolateforme/945با یه کتوشلوارِ چند هزار دلاریِ کاملاً فیت و یه قیافهی به شدت جذاب میاد تو سوله. اولش جرم و مجازاتِ آدمربایی رو با ماده و تبصره برای دزدا میخونه! ⚖️ دزدا که بهش میخندن، ساعتش رو درمیاره، آستیناشو میده بالا و تو ۱۰ ثانیه کلِ دزدا رو میخوابونه رو زمین! با جذبهی تمام میاد سمتت تا طنابت رو باز کنه... اما یهو همون لحظه گوشیش زنگ میخوره. اسم «هونگ هائه این» رو صفحهست! یهو کلِ ابهتش میریزه! دستاش میلرزه، بغض میکنه، همونجا وسط سوله میشینه رو زمین و شروع میکنه به زار زار گریه کردن با هقهق میگه: «من فقط اومدم یه نفرو نجات بدم... چرا زنم زنگ زد؟ اگه بفهمه من اینجام منو میکشه! اصلاً من چرا انقدر بدبختم؟ چرا مامانم منو انقدر کیوت و جذاب به دنیا آورد که همش تو دردسر بیفتم؟!» تهش چی میشه؟ رئیس دزدا با صورتِ خونی و کبود، یه جعبه دستمالکاغذی میاره میذاره جلوش، دست میکشه رو شونهی هیون وو و بهش دلداری میده! تو هم همونطور به صندلی بسته شدی و میگی: «آقا یکی اول طنابِ منو باز کنه بعد به این مشاوره خانواده بدین!»
با یه موتور هوندا ۱۲۵ خودشو میرسونه و با ماسکِ جورابی رو صورتش، یواشکی از پنجره سوله میاد تو!
وقتی میبینه طنابپیچ شدی، اولش میخواد طنابت رو باز کنه... ولی یهو یادِ حرفِ لیلا میافته که بهش گفته بود: «مرتضی، من تا وقتی بچه دار نشیم آروم نمیشم!»
مرتضی یه نگاه به تو میندازه، یه نگاه به دزدا... بعد به جای اینکه نجاتت بده، رو به رئیس دزدا میگه: «داداش، این گروگان مالِ شما... به جاش، تو فک و فامیلتون بچهی نوزاد ندارین به من قرض بدین؟!»
دزدا هنگ میکنن! مرتضی که میبینه اونا بچه ندارن، از استرسِ لیلا، تو رو ول میکنه، یه موتور از دزدا میدزده و فرار میکنه سمتِ یه پرورشگاه تا برای لیلا بچه جور کنه! تو همونجا رو صندلی میمونی و داد میزنی: «مرتضــــی! کجا رفتی نامرد؟!»
انقد خوشحال شدم مرتضی رو گفتی، خیلی جدید بود😭😂عاشق خداحافظ بچهم تا ابد
در سوله رو با لگد وا میکنه و میاد تو. تو همون حین، آویز چشم زخمشم داره تو دستش میچرخونه مث تسبیح🧿
دزدا از ترسِ اسمِ امینداع اسلحهها رو میندازن زمین و تسلیم میشن. کادیر با غرور میاد سمتت تا طنابت رو باز کنه...
که یهو «دفنه» از ماشین پیاده میشه و میاد تو سوله.
کادیر همونجا تو رو، دزدا رو و عملیات نجات رو کلاً فراموش میکنه
چاقو رو میندازه زمین، میره جلوی دفنه زانو میزنه و داد میزنه: «دفنه! خطبهی طلاقِ من ۵ دقیقه پیش جاری شد، دیگه هیچ مانعی نداریم، همین الان تو همین سوله باید با من ازدواج کنی🛐 💍
بعد بدون اینکه منتظر جواب دفنه بمونه رو میکنه به نوچههاش و عربده میکشه: «عملیات تمومه! منقلا رو بیارید پایین! به یمنِ این پیروزی و ازدواج، همینجا وسطِ سوله کباب آدانایی میزنیم!»
تهش چی میشه؟ تو همونطور که به صندلی بسته شدی، داری تو دودِ منقلِ کباب خفه میشی! دزدا دارن برای کادیر کباب باد میزنن، و کادیر داره با دستِ خودش کباب آدانایی میذاره دهنِ دفنه و میگه: «عشقم بخور جون بگیری برای عقدمون!»
با پالتوی بلندِ مشکی و نگاهِ سنگین و همون حرفای همیشگی میاد تو سوله. دزدا از دیدنِ رئیس خاندانِ آلبورا قالب تهی میکنن. جیهان عربده میزنه: «تو زمینای آلبورا، کسی جرأت نداره نفسِ بیجا بکشه!»
میاد جلو که با چاقو طنابت رو باز کنه... اما یهو درِ سوله باز میشه و «آلیا» با یه چمدون میاد تو و جیغ میزنه: «جیهان! بس کن این بازیای مافیایی و سنتی رو! من بچهام رو میخوام ببرم کانادا!»
جیهان چاقو رو میندازه زمین، با حرص دو تا انگشتش رو میذاره رو پیشونیش و نفس عمیق میکشه و همونجا وسطِ سوله شروع میکنه با آلیا سرِ «سنتها و آبروی خاندان» دعوا کردن 🗣️🗣
تهش چی میشه؟ نیم ساعت میگذره، جیهان و آلیا هنوز دارن سرِ ارث و میراث دعوا میکنن! رئیس دزدا که از این حجم از سمی بودنِ خانوادهی آلبورا سرسام گرفته، خودش میاد طنابت رو باز میکنه، یه چایی میده دستت و درِ گوشت میگه: «پاشو یواشکی فرار کنیم، اینا خانوادگی دیوانهان، الان ما رو هم میکشن!»
فکر کنم با حجم پیاما فهمیدین چرا یکهفته طول کشید😔😂 از همه سختتر دوبار نوشتن واسه عادلش بود*
