. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
Kanalga Telegram’da o‘tish
࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -میشنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1
Ko'proq ko'rsatishEron186 302Toif belgilanmagan
437
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+117 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
به ونوش گفتم عادل تکراریه ولی گوشش بدهکار نبود و گفت عادل و اسمه باهم، پس:
عادل با ۵۰ تا ماشینِ شاسیبلند و غضب و دار و دستهش، درِ سوله رو از جا میکَنه و میاد تو
تفنگِ برنو رو میگیره سمتِ دزدا. رئیسِ دزدا از ترس سکته میکنه و اسلحهاش رو میندازه. عادل با قدمهای سنگین میاد سمتت، خنجرش رو درمیاره که طنابت رو ببُره...
اما یهو چشمش به طنابِ دورِ دستت میافته، فلاشبک میزنه به ۲۰ سال پیش!
یهو خنجر از دستش میافته، بغض میکنه، رو به سقفِ سوله عربده میکشه: «نامردااا... ۲۰ سال پییییش، اسمهی منم همینطوری بردن!»
اسمه میزنه تو پیشونیش و میگه: «یانگاز! من که الان صحیح و سالم کنارتم! توروخدا از گذشته بکش بیرون طنابِ این بدبختو باز کن!»
ولی عادل اصلاً نمیشنوه! همونجا وسط سوله میشینه رو زمین، روسریِ قدیمیِ اسمه رو از تو جیبش درمیاره، یه آهنگِ غمگینِ محلی پلی میکنه و شروع میکنه به زار زار گریه کردن!
تهش چی میشه؟ دزدا خودشون بغض میکنن، میان طنابت رو باز میکنن، یه چایی میریزن میدن دست عادل و دلداریش بدن، ولی عادل با دیدن چایی بدتر عصبانی میشه و همشونو به رگبار میبنده☕️ (یادتون بمونه ایحلامور فوراور)
شما هم که جفتتون باهم گفتید عادل(هم شما هم مهدیه) پس:
با صد تا تفنگدارِ طایفهاش کلِ منطقه رو محاصره میکنه و با آرامش میاد تو سوله.
اصلاً به دزدا نگاه هم نمیکنه، فقط به نوچههاش یه اشاره میکنه و میگه: «این پشهها رو ببندین به جیپ، ببرید تو طویلهی اسبها کارگری کنن!» دزدا از ترس لال میشن؛)
بعد با همون ابهتش میاد سمتت، با یه خنجر طنابت رو میبُره. تو با خوشحالی و گریه میگی: «وای کوچاری مرسی! میتونم برم خونه؟»
عادل یه نگاهِ سنگین بهت میندازه، یه تفنگِ برنو میندازه تو بغلت و میگه: «کسی که تو خاکِ کوچاریها دزدیده بشه، دیگه آدمِ کوچاریهاست! فردا شب میخوایم به زمینهای طایفهی فورتونا حمله کنیم، تو هم باید باهامون باشی!»
تهش چی میشه؟ تو از دستِ دزدا نجات پیدا میکنی، ولی عادل به زور میندازتت پشتِ لندکروز و میبردت تو دلِ بزن بزن با فورتونالاری! تو همونطور که تفنگ دستته، با گریه میگی: «عادل بِی به خدا من اصلاً فورتونا رو نمیشناسم، بذار برم!» ولی اون فقط گاز میده و میره سمتِ کوهستان🏔️
(از چاله دراومدی افتادی تو چاه)
با یه پالتوی کلاسیکِ دهه بیستی، کلاهِ کجِ فرانسوی و یه چمدونِ چرمی میاد درِ سوله رو باز میکنه
یه اسلحهی کمری دستشه، با یه نگاهِ به شدت دراماتیک و اشکی به دزدا خیره میشه و یه دیالوگِ حماسی میگه: «شما نمیتونید آزادیِ این سرزمین رو به بند بکشید!»
میاد جلو که طنابت رو باز کنه... اما یهو درِ جلوییِ سوله با لگد باز میشه و «شیرزاد» با ارتشِ روسها میاد تو و عربده میکشه: «خاتوووون! تو چرا بدونِ اجازه من اومدی اینجا؟!»
همون لحظه از پنجرهی سقفِ سوله، «رضا فخار» میپره پایین و داد میزنه: «شیرزادِ خائن! دست به خاتون نزن!»
تهش چی میشه؟ شیرزاد و رضا فخار سرِ خاتون میافتن به جون هم و کلِ سوله رو به آتیش میکشن! دزدا هم اسلحه رو میندازن، میشینن یه گوشه تخمه میشکنن و دعوای عشقیِ اینا رو تماشا میکنن!
خاتون هم همونطور که تو به صندلی بسته شدی، یه نگاهِ اشکی و دراماتیک بهت میندازه، چمدونش رو برمیداره و میگه: «من باید برای نجاتِ وطن برم... حلالم کن!» و تو رو همونجا ول میکنه میره تو مِه گم میشه!
(دلم به حالت سوخت)
با زیرپوشِ آبی و شلوار گرمکن، با یه لگد درِ سوله رو میشکنه میاد تو! ولی تنها نیست... ارسطو، رحمت و بابا پنجعلی هم پشت سرش صف کشیدن!
با قیافهی حقبهجانب رو به دزدا میگه: «آقاااا! من فداییِ شما بشم! ول کنید این طفلمعصوم رو!»
ولی دقیقاً وسطِ عملیات نجات، یهو با ارسطو سرِ اینکه «پول گازوئیلِ کامیون رو کی باید بده» دعواش میشه:))
رئیس دزدا عصبانی میشه میگه: «شما اصلاً کی هستی؟!»
نقی همونجا رنگش میپره، دستشو میذاره رو قلبش و میگه: «آقاااا... به من برخورد! تو قهرمانِ پیشکسوتانِ کشتیِ جهان رو نمیشناسی؟!» بعد یهو فشارش میافته، میشینه رو زمین و به ارسطو میگه: «ارسطو... آبقند... آبقند بیار من حالم بده!»
بابا پنجعلی هم از اون گوشه به دزدا میگه: «الکی میگه!»
تهش چی میشه؟ هما زنگ میزنه، نقی از ترسِ هما تو رو همونجا ول میکنه، با ارسطو فرار میکنن سمتِ مازندران🫵🏻
با هلیکوپترِ نظامی میاد رو پشتبومِ سوله فرود میاد. وقتی در سوله رو باز میکنه، یهو زمان اسلوموشن میشه!
یه آهنگِ به شدت احساسی و غمگین تو بکگراند شروع میکنه به خوندن. فرمانده لی با یونیفرمِ نظامیِ کاملاً فیت و موهایی که حتی یه طرهاش هم تکون نخورده، تکتک دزدا رو با هنرهای رزمی میزنه زمین.
وقتی میرسه بهت، طنابت رو باز میکنه... همون لحظه یه دزدِ نامرد از پشت میخواد بهت شلیک کنه! فرمانده لی سریع میپره جلوت و تیر رو تو بازوی خودش میخوره!
تو جیغ میزنی و گریه میکنی، ولی اون با یه لبخندِ جذاب و خونسرد تو چشمات خیره میشه و میگه: «مهم نیست... فقط بگو تو حالت خوبه؟»
بعد در حالی که داره از بازوش خون میچکه، کتش رو میندازه رو دوشت و میبردت تا برات رامیون درست کنه! 🍜
وای حق✨✨✨✨✨✨✨خدایاشکرت که تابستون (گرمای سگی و بوی سگ مرده دائمی مهم نیست مهم این ورژن اکین و آلپرنه)
نههههههسجشجسحینیمیمی
بوووو نههههه لاااان یخسجقخقجیح🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣😂😂🤣😂🤣😂🤣😂🤣🤣
