250
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
250
رقصرقصان از لحد خیزم اگر آرد کسی
مشت خاکی از دیارِ یار* من به رسم ارمغان
#خلیلالله_خلیلی
250
چو رنگ خویش هردم انقلاب ساکنی دارم
چو جوش باده دایم اضطراب ساکنی دارم
ز خود هرچند بگریزم همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم شتاب ساکنی دارم
مباش ای ساحل غم، چشم بر راهم که من کشتی
بهسان جوهر تیغش در آب ساکنی دارم
دلم چون ساغر چشمت نه هرجاییست در محفل
برو ساقی که من جام شراب ساکنی دارم
بیابان کرد شهر هستیام را چشم آهویی
که از بس حیرتش موج سراب ساکنی دارم
نباشد پای رفتن از دل من بیقراری را
چو زلف خوبرویان پیچ و تاب ساکنی دارم
ز بس در گرد کلفت ماندهام از ناتوانیها
چو جوش سبزه در خاک اضطراب ساکنی دارم
نیامد عمر بر سر واعظ ایام جدایی را
ز بخت بد چه چرخ و آفتاب ساکنی دارم
#قزوینی
#موترنوشت
250
خوب اس این کانال در لبهی پرتگاه بود، اگر جایش امن میبود چندتا پست در یک روز میگذاشتم؟💔😂
250
یاسر میگوید:
"قربان گردنِ سفیدِ یارِ سبزینهاش میشود.
بلا اس هردو دل را یکجا بهدست میآورد."
#خانواده♥️
250
آدمی پرنده است
هر طرف که خواست می رود
مثل سار پشت تاک سایه میکند
مثل طوطی از جهان یکی قفس کرایه میکند
مثل زاغ خو به زاغه
مثل قو به دلبری
مثل باز با خدای وارهگی بزرگ میشود
مثل کرکس
از زمین به بوی خون، به بوی مرده
به درندهگی دچار
کمکم از پرنده گرگ میشود
آدمی درنده است
مثل شیر، دشت دشت دشت میدود
سر شکسته کم به خانه میرود
مثل روبه آنچه نیم خوردههای شیر را
نشانه میرود
مثل سگ
به راه
مثل سگ اجیر این و آن
مثل سگ
پادشاه گله های دیگران
دربهدر برای نیم لقمه استخوان
برای نیم متر سر پناه
مثل سوسمار
با دلی سیاه
در کمین دوستان
آدمی خزنده است
مثل اژدها
به روی گنج خفته آب و نان نمیخورد
از گرسنهگی هلاک میشود، تکان نمیخورد
مثل کرم در لجن
در زباله
غرق
غیر حرص از جهان نمیخورد
آدمی پرنده است
آدمی درنده است
آدمی خزنده است
آدمی خلاصه هر چه هست تا که زنده است
#رضا_محمدی
250
من کابلم بی او؛ ولی خالی از آزادی
من بامیانم، آه، در فقدانِ بودایش
نظمِ جهان یعنی که هر چیزی سرِ جایش؛
فرضِ مثال، انگشتهایم بینِ موهایش
گاه از بَر و دوشش، به سوی لالهی گوشش
لبهای من رفتهست از اینجایش به آنجایش
لباسهایم را اتو کشیده این ترانه را با غوغا همخوانی میکردم. پدرم پیش کولر نشسته با لَین و ساکت سر و کله میزدند. به اینجا که رسیدم، نمیدانم چرا خندهام آمد و همانطور با لبخند خواندم، سرم را بلند کرده میبینم که پدر از بالای عینکهایشان نگاهم کرده خندهی شیطنتآمیز میکنند. شرمندوکم آمد و مجبور در ادامه تیر خود را آوردم..🌚از بوسههایم گردنش را برحذر دارد چون پیشِ خواهرخواندههایش کرده رسوایش در زندگیِ بعدیِ خود آرزو دارم چون حبّهی قندی بیفتم داخلِ چایش #رامین_مظهر
250
پاره شد واقعیّت، از درزش_
اتّفاقی محال میگذرد:
سالها مثل لحظه کوتاهاند
لحظهها مثل سال میگذرد
غرق افکار بعد ظهر خود است
گربه روی درخت و آنسوتر
هضم سنگین نان چاشت تو
با یک عالم ملال میگذرد
مثل آهن پس از چکُشخوردن
روزها بعد طول عرض کشید
روزهایی به وسعت تاریخ
در مسیر زوال میگذرد
وحشت از مرکز مسیر زوال
میرود راه خویش را برعکس
سرنگون میرسد به اوج بلوغ
و سپس از کمال میگذرد
وقت تکوین شهوت ِوحشت
میرسد - وحشتی که شهوانیست
در طبیعت رها شده همهجا
راحت و بیخیال میگذرد..
…
و حقیقت دو پاره افتاد
تو خبر نیستی که در درزش
از شروع همین غزل تا حال
اتّفاقا دو سال میگذرد
#عبدالله_عزیزی
250
و اگر روزی، حرفی بزنم یا رفتاری داشته باشم که قلبی بفشارد و جبینی را چین بیندازد، بیشتر از زمانهاییکه قلبِ خودم را شکستهاند، اندوهگین میشوم و شاید، این یعنی فراموش نکردنِ خدا و رها نشدن به حالِ خويشتن.
نمیدانم...
