تاکستان انگور
Kanalga Telegram’da o‘tish
326
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+3930 kunlar
Postlar arxiv
پایان میرفتم که بخاطر رفتارم معذرت بخواهم، همین که درِ اتاق را باز کردم، این را پشت در دیدم. خودایا.. چقدر این دو آدم بزرگ هستند. با بغض از پلهها پایین شدم و میخواستم در آغوششان زار بزنم، نبودند. همهجا را گشتم و نبودند. نگران شدم که این وقت شب کجا رفته باشند. لالایم گفتند که خانهی مامایم رفتهاند. دوباره بالا آمدم. نیم ساعتی گذشت. کنار پنجره ایستاده آهنگ میشنیدم که صدایشان از کوچه آمد. من که میدانستم گنهکارم، با صدای معصومِ کودکیهایم گفتم: شما بلاگکها کجا رفته بودید؟
مادر گفتند: خانهی مامایت.
پدر هیچی نگفتند. صدا کردم: با من قهر هستید؟
گفتند: نه بیا دروازه ره باز کن.
گفتم: ده روپیه میگیرم.
گفتند: ندارم بیا باز کن.
پایان رفتم که در را باز کنم، لالایم پشت در بودند و باز کردند.
گفتم: ده روپیه مره بتین.
پدر گفتند: یک پنجی دارم. بیازو خودت هم باز نکردی.
پنجی را گرفته دوباره بالا آمدم و با وجدان آرام میخوابم..🫠
من بیشتر ساعتهای روز را در اتاقم میگذرانم. فقط دو بار پایین میروم. یک، زمانیکه آمده شدهام تا مکتب بروم. دو، گاهی هم با اصرار و چندبار صدا کردنِ مادرم، بخاطر نانِ شب. در خانهی ما -از زمانیکه یادم میآید- خبر دیده نمیشود. تلویزیون ما هیچگاه روی کانالهای خبری نبوده. پدرم از همان سالهای سابق تا امروز یا آهنگ گوش میکنند، یا مستند تاریخی میبینند و یا هم کانالهای تاجیکستان و هنر آن مردمِ دوستداشتنی را. دیشب که پایین رفتم و پدرم جشنوارههای مردم تاجیک را نگاه میکردند، مادر با دیدن چکنهای زیبا و رنگارنگ زنهایشان برای من گفتند: "خداوند برابر کند یک تا از اونمو چکنها به تنت میکنم." در پاسخ گفتم که مه خو لباس تاجیکی زیاد دارم. گفتند: "نه چکنِ تاجیک دیگه چیز اس." به کانالهای تلگرام و اوضاع هرات فکر کرده با خودم گفتم، شکر که خانه و خانوادهی ما از اخبار دور هستند و اینجا به رویاها و آینده میاندیشیم. همان دیشب میخواستم در بارهی آن اتفاق بنویسم؛ ولی تنبلیام در نوشتن باعث شد بماند. حالا امشب آن فلم دوباره تکرار شد. مادر صدایم کردند که نان تیار اس. رفتم و همین که به اتاق درآمدم، چشمم به تلویزیون افتاد و کانالِ انترنشال. نفرین بر اخبار و اوضاع! لقمهی نخست را برداشتم و هنوز به دهن نبرده به مادر گفتم، پول دارید؟ مال مه تمام شده و برای فردا کرایه راه ندارم. مادر بسیار جدی و طوری که هیچگاه با آن لحن همراهم حرف نزده بودند، گفتند: "تا رفتن طالب به دیدار کوثر و دیگه دخترا رفته نمیتانی." من زمانیکه واقعن عصبی و ناراحت شوم، سکوت میکنم و نهایت سعی خود را میکنم که دهن باز نکنم چون میدانم طرف -هر که باشد- بد ناراحت میشود. فقط گفتم که میروم. پدر دلایل خود را گفتند و مادر نگرانی خودشان را. من باز تاکید کردم که میروم. بعد مادر گفتند: "فلانی امروز آمده بود. گفت که دختر ره نمانین او رقم تنها بیرون برآیه. شما اخبار ره نمیبینین؟ همو ره بار کرده ببرند آبروی ما میره. بگویین حجاب شه جور کند و او رقم سر و قول لچ بیرون نرود." و حالا از همی کلهام دود بلند شده راهیست و..
نفرین بر هرچه خبرکش و هرچه آبروست..!
ههه..
اینجا افغانستان هست و ایستادهگی او الگو شد که ما را نگذارند فردا بیرون برویم اگنی مردهایمان به بلا گرفتار میشوند. اینجا هیچکس برنمیخیزد. برعکس سر خود را بیشتر در برف فرو میبرند که دیده نشوند و از تیر طالب در امان بمانند. خیر اس دخترانشان هستند که سرشان زور گفته حجابشان را حجابتر کنند.
در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید
حال اما شاهدید از من چه کوهی ساختید
آدمی در بردنش گاهی ضرر هم میکند
کیف را بردید اما ابرو را باختید
شاعر: ؟
آن روزهایی که شیخ بودم و مدرسه میرفتم، در یکی از کتابها نشانهی عشق خدا به بندهاش را خوانده بودم. یکی از آنها این بود که: "خدا اگر بندهیی را دوست داشته باشد، مِهرش را در دل آدمهای خوب میاندازد." میدانم خودشیفتهگی معلوم میشود؛ ولی مدتیست حس میکنم خدا دوستم دارد و این عشق را در مادرم میبینم. حالا شاید بگویید تمام مادران فرزندان خود را دوست دارند؛ ولی از من فرق میکند. یک زمانی ناهید اَودُرزادهام گفته بود: "اگر فقط یک نفر در دنیا باشد که عاشقانه تو را دوست داشته باشد و دوست دارد، مادرت -حلیمه سلطان- است." و این عشق بارها برای من ثابت شده. مادر بحثش جدا و طولانیست و شاید بعدها در بارهیشان نوشتم. دومین دلیلی که حس میکنم خدا دوستم دارد، این است که کودکان دوستم دارند. لیویسا، مرسانا، اصیل، لیانا، جسور، عثمان، تمیم و تمام کودکهایی که مرا میشناسند یا حتا آنهایی که این روزها در راهِ مکتب از مقابلم میگذرند. بیشتر شان را نمیشناسم؛ ولی از دور لبخند میزنند و نزدیک که آمدند دست داده سلام و احوالپرسی میکنند. و همین لبخند شان را دوست دارم و سومین دلیل کاکاهایی هستند که در کوچه و بازار میبینم. بعد از آن کاکای هفتههای قبل، این کاکا را هر روز در بندر پلبابو میبینم. دیروز با رفیقشان نشسته حرف میزدند. از کنار شان میگذشتم و پرسیدم که عکستان را بگیرم؟ کاکای لباس سفید گفتند: کی هستی؟ عکس ما را چه میکنی؟ کاکاگکِ خودم گفتند: "خیر اس ایی دختر نواسهام اس. هر روز میبینمش."
فتوای تو کشانده ما را به رزم و پیکان..
صدای تلگرام را میشنوم و آمده میبینم که همه در مورد اوضاع هرات و زنان و افغانستان نوشتهاند و همه خشمگین هستند. این خشم را دوست دارم؛ ولی برای حالِ بیدلیل خوبم، عذابوجدان میگیرم. من سالهاست در رابطه به اوضاع افغانستان فقط یک جمله در ذهن دارم و آن را بینشپژوه خوانده: "جملهگیتان را نه از گردن کم است، باید از ماتحتتان بر چوبههای دار کرد." در ضمن، این خشم مرا یاد ترانهی امید طوطیان میاندازد. ترانهیی که در نخستین سالِ سقوط و زمانیکه بخاطر رنگ سرمهیی چپنم نتوانسته بودم وارد دانشگاه شوم. من هم یک روز درسی را روی نیمکتِ جلو میدان فوتبال نشسته با صدای بلند، روی تکرار جلو چشمشان میشنیدم. امروز حرفی ندارم که در مورد اوضاع هرات بگویم. تمام آنچه را که در دل دارم، همین دوتا ترانه بیان میکند.
حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام گفته بودند که حس میکنند با شادی خود به رنجشان خیانت میکنند و بابت آن عذابوجدان هم نداشتند. روزهاست که به این حرفشان میاندیشم و با خودم میگویم، اینجا چقدر من هستند!
من هم خوب هستم، بی هیچ دلیلی خوب هستم و شاد. میخندم و زیباتر شدهام. در عکسها خوب میافتم و موهایم کمتر میروند و با آن تارِ موی سپید، جوانتر شدهام. در همهچیز زیبایی میبینم. در چشمهای دانشآموزانم، در آن مزرعهی گندم، در کانالهای تلگرام، در کتابها و دیوانهای شاعران، در لبخندهای مادرم، در خودم و در خودم و خودم.. برای همهچیز خوشحالم. من هم گاهی حس میکنم به اندوهم خیانت میکنم و چیزی را از دست دادهام که نباید. با این وجود من هم عذابوجدان ندارم. نخستینبار هست که قدرت آدمک و ریزوم در نبردِ تنبهتنِ درونم، مساوی نیست و ریزومم قویتر شده.
گفتم:
میترسم حرفهایمان تمام شوند و چیزی برای گفتن نداشته باشیم.گفت:
در بند آن مباش که مضمون نمانده است یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت
