تاکستان انگور
Kanalga Telegram’da o‘tish
326
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+3930 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
«قبلاً با این آهنگ میخندیدی...»
راستش من هیچوقت چیزی را فقط به خاطر خودش دوست نداشتهام. نه آهنگِ محبوبی داشتهام، نه مکانی که دلم همیشه هوایش را بکند، نه حتی کتابی که بگویم از همه بیشتر دوستش دارم.
هرچه دوست داشتهام، از ردِ پای آدمها بوده است؛ آهنگی را چون عزیزی با آن لبخند میزد، مکانی را چون کسی که دوستش داشتم آنجا آرام بود، کتابی را چون دوستی با شوق از آن حرف میزد.
حتی این زندگی را هم شاید به خودیِ خود دوست نداشته باشم؛ اما حضور بعضی آدمها، آن را به اندازهای زیبا کرده که هنوز دلم میخواهد ادامهاش بدهم.
فکر میکنم حکایت لقمان حکیم و فرزند و خرش دیگه خیلی قدیمی شده. فکر کنید، عییین از زمان داوود تا امروز آن حکایت را میشنویم در آخر میگوییم، مردم در هر حال حرف میزنند، تو کار خودت را بکن. بیایید از امروز به بعد، عنوانش را عوض کرده حکایتِ رزمای مسکین را سینهبهسینه برای آیندهگان نقل کرده در آخر بگوییم، آن مسکین هر چه کرد، مردم حرف خود را زدند. خندید، گفتند: دختر را حیا گفته. سکوت کرد، گفتند: افسردهگی گرفته مراقب باشید خودش را نکشد. اگر در دهدادی بود، گفتند: مادری را که نُه ماه زحمت شه کشید، نادیده میگیرد و به دیدنش نمیرود. مزار رفت و گفتند: مادرِ پیر خود را رها کرده هفتههفته پیش آنها میرود. هر چه نباشد روی پول شیرینی میکند دیگه. حجاب کرد، گفتند: شبیه خواهرخواندههایت باش. گفتند: حالا ملا شدی دیگه ما را هم با خودت ببر. موهایش را به دست باد سپرد و گفتند: شرایط خراب اس ماسک بزن و حجاب کن. به خانهی خویشوقوم رفتوآمد کرد، گفتند: دختر هستی بد اس. فلانی و فلانی بچههای جوان دارند، مردم بد میگویند. خود را گوشه کرد، گفتند: ایی دختر دیگه ما را تحویل نمیگیرد. درس میخواند، گفتند: اینقدر خواندهگیها چه کردند که تو بکنی. دانشگاه بسته شد و نتوانست درس بخواند، گفتند: کاش همو دانشگاهگکات تمام میشد و یگان وظیفه میگرفتی د خانه بیکار چقدر سخت اس بیخی رنج شدی. کار پیدا کرد، گفتند: الا دختر د ایی شرایط تا اووو سرِ دنیا تنها میره چه ضرور؟ بر پدر چهار روپیه معاشی که همو دفتر میته...
ههه.. بهخدا یک عالم گپ دیگه هم بود، یادم رفت خو مگم یک گپ دیگه! این متنِ مسکین هم بین زبان محاوره و ادبی گیر مانده و نمیداند کدام طرف برود.
امروز آدم بهتری بودم!
طلوع خورشید را به تماشا نشستم و آرام بودم، صبحانه خوردم و آرام بودم، آماده شده طرف مکتب رفتم و آرام بودم، در راه به خودم میاندیشدم و آرام بودم، به آن کاکایی که در بندرِ پُلبابو دکان دارند و مرا دخترم میگویند، سلام داده حال شان را پرسیده خسته نباشید گفتم و آرام بودم، آدمی را که نباید در بندر دیدم و آرام بودم، با حمله نرفتم و شبیه روزهای نخست منتظر موتر ماندم و آرام بودم و به خودم میاندیشیدم، به اینکه این روزها خودم را دوستتر دارم. آدمِ -اندکی- بهتری شدهام و با خودم مهربانتر. درست غذا میخورم، چند صفحه کتاب میخوانم، دوباره به پوست و موی خود میرسم، دوست میدارم، ما...
پ.ن: هفت پاراگراف بنویس و از آن، یک پاراگرافِ ناتمام با "ما"ی آخرین جملهیی که میخواستی بنویسی، برایت بماند. کجا رفتند؟ نمیدانم. همینجا در یادداشت تلگرام مینوشتم و یک دفعه دیدم که این "ما" مانده و تمام. تا اینکه دوباره آدم شوم، همینجا بماند. این نخستینبار نیست که یادداشت تلگرام واژههای مرا میبلعد.
آه اشکهای گرم و مزاحم..
+1
منِ بیکار:
یک صاحب کار شوم از هر معاش به خودم کتاب میخرم.
منِ بعد از چند ماه کار و تنها کتابی که خریدهام:
Repost from کتابخانه سیار
اغاز چالش
در امتداد واژهها، در عمق تضادها...
به این دو تصویر نگاه کنید. یکی آینهای است از دیروز؛ با لبخندهایی رها و فضایی که زندگی در آن نفس میکشید. و دیگری آینهای از روزهای سخت امروز؛ با مشتهای گرهکرده و فریادی برای بازپسگیری هویت و حقوقی که شایستهی آرامش است.
چالش چیست؟ از شما همسفران و همراهان گرامی میخواهم که حس، اندیشه یا تعبیر خود را از این تضاد عمیق میان دو تصویر، در قالب یک متن بنویسید.
قوانین و شرایط اشتراک
- اصالت نوشتهها: نوشتهها حتما باید تراوش ذهن و قلم خودتان باشند؛ لطفا از کپی کردن متون دیگران یا استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی خودداری کنید تا حق کسی ضایع نشود.
- محدودیت حجم اثر: برای اینکه همهی دوستان فرصت برابر داشته باشند، طول نوشتهی شما حداکثر باید به اندازهی یک صفحهی A4 (حدود ۲۵۰ کلمه) باشد.
- رعایت ادب و احترام: از آنجا که این دو تصویر جنبههای تاریخی و اجتماعی دارند، نوشتهها باید در چارچوب احترام به همهی دیدگاهها و به دور از توهین یا بحثهای تند سیاسی باشند.
- یک نوشته برای هر نفر: هر همراه عزیز فقط میتواند با یک متن در چالش شرکت کند.
چطور و چگونهگی شرکت در چالش:
کجا بنویسیم؟ کلمات و نوشتههایتان را در پیام خانه شخصی من @Khalid_shams بگذارید.
تا چه زمانی فرصت داریم؟ شما ۵ روز (تا پایان روز ۲شنبه) فرصت دارید تا بنویسید.
برنده چطور انتخاب میشود؟ پس از پایان مهلت، نوشتههای برتر را انتخاب میکنیم و در قالب یک نظرسنجی به رای میگذاریم تا با انتخاب خود شما، برندهها مشخص شوند.
هدیهی این رقابت کوچک: تقدیم دو اشتراک ۶ ماه تلگرام پرمیوم به دو همراهی که زیباترین متن به تصویر کشیدهاند.
منتظر کلمات قشنگتان هستم...
نوت: اگر دوست داشتید با دوستان خود نیز به اشتراک بگذارید!
صبح میخندد و باغ از نفسِ گرمِ بهار
میگشاید مژه و میشکند مستیِ خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابشِ گرم
آتش انگیخته در سینهی افسردهی آب
#هوشنگ_ابتهاج
این را برایم فرستاد و.. بعضی جایکهای شعرش را خراب کرده برایش فرستادم، مچوم چرا خنده کرد..👀💔
مثلن گفتم:
روی لباسهای نازت خاک و گرد و غبار میشم
من از برای بودن تو فدای مزار میشم.
یا:
بهر قدمهای نازت لعلِ درخشان میشم
من از برای بودن تو فدای بدخشان میشم.
...
بوخودا خوب اس وزن بلد نیستم و بهانهام تیار اس هی.🥲😂
میگویند آب ناخواسته مراد اس انی؟
نان میخوردم. به این خیال میاندیشیدم و به آن امیدواریِ که برای حور گفتم. برادرزادهام صدایم کرد، پشتم را نگاه کردم که گیلاسم به دستش است و آب آورده که بدون آب، نان خورده نمیتوانی.
پس مراد هست!
#اینهخوشبینی
میگویند آب ناخواسته مراد اس انی؟
نان میخوردم. به این خیال میاندیشیدم و به آن امیدواریِ که برای حور گفتم. برادرزادهام صدایم کرد، پشتم را نگاه کردم که گیلاسم به دستش است و آب آورده که بدون آب، نان خورده نمیتوانی. پس مراد هست!
#اینهخوشبینی
خیالهایم را بنویسم که بخندیم عزیز!
در عالم خیال، دختری هستم آزاد. نه از آن آزادیهای که مردم گمان میکنند زنان میخواهند آنگونه آزاد باشند، نه. آزاد هستم. با -به گفتهی مردم ایرانمان- یک کوله پشتی و دوربین عکاسی و گذرنامهی سنگاپور و یک عالم پولِ مادر بهخطا و یک کمپر، کمپر ون، کاروان مسافرتی یا اگر بخواهم کلانکاری کرده به سطح بینالملل بگویم، RV و سفرِ دَورِ دنیا با تجربهی پرواز بر روی ابرهای همیشه دوستداشتنی و شنا در دریاچهی کومو و شنیدن بلاچاو در کافههای ایتالیا و نوشیدن قهوهی ترک جلو قلعهی دختر و عکاسی از کاخهای تاریخی تایلند و خوردن غذاهای محلی آنجا و بازدید از موزهی لور و اوووهی چه بگویم بچیش.
صوب بهخیر رزما..
Repost from سالامانوی پیر
📢 فراخوان دریافت داستان کوتاه
✍️ برای چاپ مجموعهداستان برگزیده نویسندگان افغانستان
انجمن ادبی خانه مولانا با افتخار از تمامی داستاننویسان افغانستان که در داخل کشور زندگی میکنند و بهصورت جدی در حوزه داستاننویسی فعالیت دارند، دعوت میکند آثار خود را برای حضور در مجموعهداستان منتخب و مشترک ارسال کنند.
🎯 هدف این فراخوان
گردآوری و معرفی روایتهای تازه، خلاقانه و تأثیرگذار نویسندگان افغانستان و انتشار آثار برگزیده در قالب یک کتاب مشترک.
📌 شرایط شرکت
✅ نویسنده ساکن افغانستان باشد.
✅ اثر ارسالی داستان کوتاه به زبان فارسی/دری باشد.
✅ داستان پیشتر در کتاب مستقلی منتشر نشده باشد.
✅ هر نویسنده حداکثر ۲ داستان ارسال کند.
✅ مسئولیت اصالت اثر بر عهده نویسنده است.
❌ آثار دارای محتوای توهینآمیز، تبعیضآمیز یا مغایر با اصول انسانی بررسی نخواهند شد.
🏅 معیارهای داوری
🔹 نثر و زبان داستانی
🔹 ساختار و تکنیک روایت
🔹 درونمایه و مضمون
🔹 شخصیتپردازی
🔹 خلاقیت و نوآوری
🔹 فضاسازی و انسجام
🔹 تأثیرگذاری و قدرت روایت
📖 روند انتخاب آثار
آثار پس از دریافت، در چند مرحله بررسی، نقد و ارزیابی خواهند شد. داستانهای برگزیده با همکاری نویسندگان بازبینی و ویرایش شده و در مجموعهداستان مشترک انجمن ادبی خانه مولانا منتشر میشوند.
📝 مشخصات اثر
حجم داستان: ۱۵۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه
فایل در قالب Word
نام و نام خانوادگی نویسنده
شماره تماس
نشانی ایمیل
شرح کوتاهی از سوابق ادبی (حداکثر ۱۰۰ کلمه)
📅 زمانبندی
آغاز دریافت آثار: ۲۳ سرطان ۱۴۰۵
آخرین مهلت ارسال آثار: ۳۱ سنبله ۱۴۰۵
📨 نحوه ارسال آثار
ایمیل: khanemwlana@gmail.com
واتساپ / تلگرام: ۰۰۹۳۷۹۷۸۸۲۹۵۰
ℹ️ اطلاعات بیشتر
برای دریافت اطلاعات بیشتر و پاسخ به پرسشهای خود، از طریق راههای ارتباطی انجمن ادبی خانه مولانا با ما در تماس باشید.
✨ منتظر خواندن روایتهای ارزشمند و خلاقانه شما هستیم.
#انجمن_ادبی_خانه_مولانا #فراخوان #داستان_کوتاه #نویسندگی #ادبیات #ادبیات_افغانستان #نویسندگان_افغانستان #داستان #کتاب #فرهنگ
💠 راههای پیوند با ما:
🌐 وبسایت: https://khanemwlana.com
📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana
📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana
📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana
Repost from سالامانوی پیر
📢 فراخوان دریافت داستان کوتاه
✍️ برای چاپ مجموعهداستان برگزیده نویسندگان افغانستان
انجمن ادبی خانه مولانا با افتخار از تمامی داستاننویسان افغانستان که در داخل کشور زندگی میکنند و بهصورت جدی در حوزه داستاننویسی فعالیت دارند، دعوت میکند آثار خود را برای حضور در مجموعهداستان منتخب و مشترک ارسال کنند.
🎯 هدف این فراخوان
گردآوری و معرفی روایتهای تازه، خلاقانه و تأثیرگذار نویسندگان افغانستان و انتشار آثار برگزیده در قالب یک کتاب مشترک.
📌 شرایط شرکت
✅ نویسنده ساکن افغانستان باشد.
✅ اثر ارسالی داستان کوتاه به زبان فارسی/دری باشد.
✅ داستان پیشتر در کتاب مستقلی منتشر نشده باشد.
✅ هر نویسنده حداکثر ۲ داستان ارسال کند.
✅ مسئولیت اصالت اثر بر عهده نویسنده است.
❌ آثار دارای محتوای توهینآمیز، تبعیضآمیز یا مغایر با اصول انسانی بررسی نخواهند شد.
🏅 معیارهای داوری
🔹 نثر و زبان داستانی
🔹 ساختار و تکنیک روایت
🔹 درونمایه و مضمون
🔹 شخصیتپردازی
🔹 خلاقیت و نوآوری
🔹 فضاسازی و انسجام
🔹 تأثیرگذاری و قدرت روایت
📖 روند انتخاب آثار
آثار پس از دریافت، در چند مرحله بررسی، نقد و ارزیابی خواهند شد. داستانهای برگزیده با همکاری نویسندگان بازبینی و ویرایش شده و در مجموعهداستان مشترک انجمن ادبی خانه مولانا منتشر میشوند.
📝 مشخصات اثر
حجم داستان: ۱۵۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه
فایل در قالب Word
نام و نام خانوادگی نویسنده
شماره تماس
نشانی ایمیل
شرح کوتاهی از سوابق ادبی (حداکثر ۱۰۰ کلمه)
📅 زمانبندی
آغاز دریافت آثار: ۲۳ سرطان ۱۴۰۵
آخرین مهلت ارسال آثار: ۳۱ سنبله ۱۴۰۵
📨 نحوه ارسال آثار
ایمیل: khanemwlana@gmail.com
واتساپ / تلگرام: ۰۰۹۳۷۹۷۸۸۲۹۵۰
ℹ️ اطلاعات بیشتر
برای دریافت اطلاعات بیشتر و پاسخ به پرسشهای خود، از طریق راههای ارتباطی انجمن ادبی خانه مولانا با ما در تماس باشید.
✨ منتظر خواندن روایتهای ارزشمند و خلاقانه شما هستیم.
#انجمن_ادبی_خانه_مولانا #فراخوان #داستان_کوتاه #نویسندگی #ادبیات #ادبیات_افغانستان #نویسندگان_افغانستان #داستان #کتاب #فرهنگ
💠 راههای پیوند با ما:
🌐 وبسایت: https://khanemwlana.com
📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana
📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana
📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana
من آدم امیدواری هستم. همیشه بودهام. آنقدر خوشبین و امیدوار هستم که مرتضا میگفت: اگر از اعتمادبهنفس و امیدِ رزما پرستامول بسازیم، سرطان را درمان میکند." ولی در رابطه به آبادی این سرزمین و تغییرِ -نخست خودم- نسلهای بعد، اصلن امیدوار نیستم و خودم را هم گول نمیزنم. ما هیچگاه تغییر نمیکنیم. تا بوده همین بوده. تغییرِ مردم و آبادی سرزمینِ ما زمانی ممکن است که تمام جمعیت -بدون استثنا- یکبار قتلعام شویم و دفنمان کنند و تمام آبادیِ سرزمین را هم ویران کرده به زمین زراعتی تبدیل کنند. چیزی کم، یک قرن در آن گندم بکارند و پنبه. باران ببارد و گندم بروید. باران ببارد و پنبه بروید، لاله بروید، بابونه بروید. سالهاااا و حتا قرنها بگذرد. آنقدر بگذرد که حتا استخوانهایمان به خاک تبدیل شده باشد و هیچی از ما و نسل قبل و بعدِ ما، نمانَد. بعد از آن، از گوشه و کنارِ جهان، آدمهای جدید با طرز تفکر و نگاهِ تازه به زندهگی، بیایند و اینجا خانه بسازند و تمدنِ دوباره.
