Blue berry 🫐
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
194
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-1330 kun
Postlar arxiv
194
شب، ایران خوابش نمیبرد.
نه از سرِ بیخوابی، از سرِ دلتنگی.
میگن توی دنیایی فانتزی، جایی بین آسمون و زمین، باغی هست به اسم «ناتمامها».
باغی که پر از جوانههای شکفتهنشدهست…
جوانهایی که هنوز قرار بود عاشق بشن، بخندن، پیر بشن، رویاهاشون رو زندگی کنن.
هر کدومشون یه چراغ کوچیک دستشه.
چراغی که اسمش «آینده» بود.
اما چراغها خاموش موندن.
یکی میخواست مهندس بشه، یکی شاعر، یکی فقط میخواست آزاد نفس بکشه.
یکی عاشق قهوه بود، یکی عاشق دریا، یکی عاشق زندگیِ ساده.
همهشون شبیه ما بودن…
خیلی شبیه.
باد که میوزه، اسمهاشون رو با خودش میاره.
اسمهایی که دیگه صدا زده نمیشن،
ولی هنوز توی قلب یه ملت تکرار میشن.
ایران، هر شب، آروم کنار باغ ناتمامها میشینه
و زیر لب میگه:
«ببخشید… قول داده بودم دنیاتون قشنگتر باشه.»
و جوانها لبخند میزنن؛
نه از سرِ فراموشی،
از سرِ امیدی که به ما سپردن.
این داستان تموم نمیشه.
چون هر چراغ خاموش،
یه روزی توی دل یکی دیگه روشن میشه.
برای جوانهایی که ایران از دست داد،
اما تاریخ… هرگز. 🕯️🥀🖤
194
قصهی شهر آینهها
میگن یه زمانی، توی سرزمینی که اسمش ایران بود، شهری وجود داشت به اسم شهر آینهها.
خیابونهاش برق میزد، نه فقط از چراغها، از امیدی که توی چشم مردم راه میرفت.
قطارها سوت میکشیدن و شهر بیدار میشد، مدرسهها پر از صدای رویا بود و کتابها بوی آینده میدادن.
پادشاهی بود که اسمش رو کمتر صدا میزدن، اما سایهش همهجا بود؛
محمدرضا، پادشاهی که میخواست ایران شبیه قصههای مدرن بشه،
با برجها، دانشگاهها، زنهایی که بیصدا ولی محکم، جای خودشون رو توی خیابونها پیدا میکردن
و مردمی که فکر میکردن میشه هم ایرانی موند، هم رو به فردا راه رفت.
اما شهر آینهها یه راز داشت.
هر آینه فقط نصف تصویر رو نشون میداد.
یه طرفش پیشرفت بود، جادههای تازه، لباسهای شیک، صداهای غربی روی رادیو.
اونطرفش، ترکهای ریز روی دل بعضیها؛
صداهایی که شنیده نمیشد، سؤالهایی که جواب نداشت.
شبها، وقتی شهر ساکت میشد،
آینهها شروع میکردن به زمزمه:
«اگه آینده بدون شنیدن همهی صداها ساخته بشه،
آیا فردا واقعاً مال همهست؟»
بعضیها مسحور نور بودن،
بعضیها دنبال سایهها میگشتن.
و هیچکس نفهمید دقیقاً از کِی،
آینهها بهجای بازتاب، شروع کردن به شکستن.
صبحی اومد که شهر هنوز زیبا بود،
اما تصویرش دیگه یکتکه نبود.
قصهی ایران، قصهی همون شهر شد؛
نه کاملاً سیاه، نه کاملاً سفید،
پر از نور… و پر از سؤال.
و شاید هنوز،
لای آینههای شکستهی تاریخ،
یه تکه از اون شهر منتظره
که دوباره، این بار با همهی صداها، ساخته بشه.
194
ایران این روزها داغدارِ جوانهاشه.
جوانهایی که میتونستن آینده باشن، رویا باشن، زندگی باشن…
اما اسمشون زودتر از موعد، کنار واژهی «یاد» نشست.
این تسلیت فقط برای خانوادهها نیست؛
برای یه مردمه،
برای نسلی که هر بار کمتَر میشه
و هنوز ایستاده، هنوز نفس میکشه، با دلهای زخمی.
یاد همهی جوانهایی که دیگه نیستن گرامی،
و به بازماندههاشون صبر،
به ایران، آغوشی امنتر
و به آینده، مهربونی بدهکاریم.
🕊️🖤🥀
194
من سمت تاریک خودمو بهت نشون دادم، و تو اونجارو با ستاره پر کردی.
من زخمای خودم رو بهت نشون دادم و تو تک تکشونو بوسیدی.
من نقصای خودمو بهت نشون دادم و تو جوری رفتار کردی که انگار کامل ترین فرد روی زمینم.
من روح خستمو بهت نشون دادم و تو بغلش کردی.
من قلبمو بهت نشون دادم و تو با یه لبخند اونو برای خودت کردی.
