uz
Feedback
Blue berry 🫐

Blue berry 🫐

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
194
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-1330 kun
Postlar arxiv

شبی بود که ماه، رنگِ خاک گرفته بود و ستاره‌ها انگار از ترس، پشت ابرها پنهان شده بودند. در سرزمینی که پیران آن را «ایران‌زاد» می‌نامیدند، افسانه‌ای قدیمی میان مردم زمزمه می‌شد؛ افسانه‌ای که می‌گفت قلب این سرزمین از جنس نور است، اما هر بار که اندوه مردمش بیشتر شود، آن نور در دل کوه‌ها زندانی می‌شود. سال‌ها گذشت و نور کم‌رنگ‌تر شد. خیابان‌ها هنوز پر از صدا بود، اما خنده‌ها کوتاه‌تر از همیشه شده بودند. مادران با لبخندی که درد را پنهان می‌کرد، فرزندانشان را بدرقه می‌کردند و پدران، خستگی را پشت سکوتشان دفن می‌کردند. با این حال، هیچ‌کس شعله‌ی کوچک امید را خاموش نمی‌کرد. می‌گفتند اژدهایی از سایه‌ها بر فراز آسمان پرواز می‌کند؛ موجودی که از ناامیدی انسان‌ها نیرو می‌گیرد. هر اشکی که بی‌صدا روی زمین می‌افتاد، بال‌های او را نیرومندتر می‌کرد. اما رازی وجود داشت که اژدها هرگز نفهمید: مردم این سرزمین، حتی وقتی دلشان می‌شکست، باز هم برای یکدیگر چراغ روشن می‌کردند. روزی دخترکی از میان کوچه‌های غبارگرفته برخاست. نه شمشیری داشت، نه جادویی بزرگ. تنها چیزی که در دستش بود، فانوسی بود که از مهربانی مردم روشن مانده بود. او از میان شهرها و کوه‌ها گذشت و هر جا قدم گذاشت، کسانی که امیدشان را گم کرده بودند، شعله‌ای از فانوسش با خود برداشتند. وقتی به بلندترین قله رسید، فانوس دیگر تنها نبود. هزاران نور کوچک از دور و نزدیک به آن پیوسته بودند. آسمان که این همه روشنایی را دید، ابرهای سنگین را کنار زد و ماه، پس از سال‌ها، دوباره درخشید. اژدهای سایه‌ها نعره کشید، اما هرچه تاریکی‌اش را گسترد، نور مردم پررنگ‌تر شد. او فهمید که نمی‌تواند سرزمینی را شکست دهد که هنوز قلب‌هایش برای هم می‌تپد. از آن شب به بعد، افسانه‌ای تازه میان مردم شکل گرفت؛ اینکه قدرت واقعی نه در شمشیرهاست و نه در تاج‌ها، بلکه در دست‌هایی است که هنگام سختی، دست دیگری را رها نمی‌کنند. و شاید راز ماندگاری آن سرزمین همین بود؛ اینکه هر بار باد، خاک را بر چهره‌اش می‌نشاند، از دل همان خاک، دوباره گلی می‌شکفت و به آسمان یادآوری می‌کرد: «تا وقتی امید زنده است، هیچ تاریکی برای همیشه ماندگار نخواهد بود.»

انقدر دیگه برام همه چیز عادی شده که دارم بهتون میگم «هر جور راحتی» چون هر چی گفتم کسی گوش نکرد :)

دلم یه نوتیف میخواد که از ذوق، هزار بار بخونمش.

فقط اینجوری تونستم خودمو توصیف کنم براتون 🥲

من، درسا... اسمم درساست؛ دختری متولد ۲۸ شهریور، شیرازی، با قلبی که هنوز با رنگ آبی آرام میشه. من از اون آدم‌هایی هستم که با چیزهای کوچک خوشحال می‌شن؛ یک متن از ته دل، یک نامه، یک ویس، یک هدیه‌ی ساده یا حتی یک «حالت خوبه؟» واقعی، میتونه تمام روزم را زیباتر کنه. ورزش بخشی از زندگی من هست و وقتی دستانم روی هنگ‌درام میشینه، انگار تمام حرف‌هایی را که نمی‌تونم بگم، نت‌ها بجام می‌گن. قبلاً آدمی کاملاً برون‌گرا بودم، اما زندگی باعث شد بیشتر در خودم پناه بگیرم. حالا فقط کنار آدم‌هایی که بهم احساس امنیت و آرامش می‌دن، همان درسا‌ی پرانرژی و پرحرف می‌شم. شاید برای بعضی‌ها ساکت به نظر میرسم، اما سکوت همیشه به معنی نداشتن حرف نیست؛ گاهی یعنی منتظرم مطمئن بشم که شنیده میشم. همیشه دوست داشتم خودِ واقعی‌ام باشم، اما گاهی آدم‌ها بیشتر دوست دارن نسخه‌ای از من را ببینن که خودشون ساختن، نه کسی که واقعاً هستم. با این حال، هنوز باور دارم قشنگ‌ترین اتفاق زندگی این هست که آدم بدون ترس، خودش باشه. میگن خیلی مهربان بودم؛ شاید هنوز هم هستم، فقط یاد گرفته‌م مهربانی را برای کسانی نگه دارم که قدرش را می‌دونن. این روزها هم احساساتم را زودتر نشان میدم؛ خوشحالی، ناراحتی یا دلخوری را دیگه مثل قبل پنهان نمی‌کنم، چون واقعی بودن را به نقش بازی کردن ترجیح میدم. بزرگ‌ترین آرزوم آزادی ایران است؛ آرزویی که برام فقط یک جمله نیست، بلکه امیدی هست که همیشه گوشه‌ی قلبم زنده مانده. من کامل نیستم. روزهایی می‌خندم، روزهایی سکوت می‌کنم، گاهی قوی‌ام و گاهی خسته. اما هرچه باشم، دوست دارم خودِ واقعی‌ام بمونم؛ همان دختری که با رنگ آبی آرام میشه، با صدای هنگ‌درام نفس می‌کشه، با خانواده و دوستانش جان می‌گیره و هنوز به مهربانی، امید و روزهای بهتر ایمان داره. این منم... درسا.

تا شب منتظر ری اکت هاتون هستم اگه زیاد شد خودمو کامل توصیف میکنم براتون

دوست دارید منو بشناسید ؟

00:00

11:11

ضحاک مُرد؟ نه. ضحاک فقط لباس عوض کرد. مارها هنوز روی شانه‌های این سرزمین‌اند، فقط دیگر دیده نمی‌شوند. دیگر مغزِ جوانان را در دیگ‌های آشکار نمی‌ریزند؛ آرام‌تر می‌خورند، بی‌صدا‌تر. هر روز نه دو جوان، که یک نسل آرام‌آرام قربانی می‌شود. یکی در خیابان، یکی در زندان، یکی زیر فشارِ نان، یکی زیر بارِ «امیدی که هیچ‌وقت نرسید». مادرها هنوز چشم‌به‌راه‌اند. پدرها هنوز شب‌ها بی‌صدا می‌شکنند. و شهر هنوز از خنده خالی‌تر می‌شود. آن‌روز مارها مغز می‌خواستند تا ضحاک زنده بماند؛ امروز خون می‌خواهند تا «وضعیت» حفظ شود. و ما نسلی هستیم که نه کاملاً کشته شد، نه اجازه داشت زندگی کند. می‌گویند تاریخ تکرار می‌شود؛ اما حقیقت این است: ما هنوز در همان داستانیم، فقط فریدون دیر کرده.

photo content

چجوری از اشک این همه مادر نمی‌ترسن ...🕊🖤

نمی‌دونم کی و چجوری ولی مطمئنم ایران رو پس میگیرم ایرانی که حق ماست به غیر از پس گرفتن ایران ،حق جوون هامون هم پس میگیرم 🥲🕊🖤

مطمئنم یه ایران حالش بده ...🖤

Repost from Amir Tataloo
Video xabar00:16

دنیام یه قبرستونه که دفن شده توش امید هام "Hoomaan"

Saghar Gholami, 19, from Gonbad. Her death sentence is confirmed; But before that, they plan to force her into a temporary marriage with a member of the IRGC so she can be raped before execution, so she won't die a "virgin." #SagharGholami

حاجی جوونامون تموم شدن ماها زیر ۵۰سال سن داریم ولی پیر شدیم پیر شدیم چون هرروز صبح که از خواب بیدار میشیم میبینیم نفس کسیو قطع کردن که نصفمون سن داره و کاری از دستمون برنمیاد. پیر شدیم چون هزاران لاله پر پر شده و کاری بجز استوری گذاشتن نمیتونیم انجام بدیم پیر شدیم چون نمیشه هرکار میکنیم نمیشه،نمیذارن که بشه. ماها پیرمرد/پیرزن هایی هستیم که از جنگ و صدای انفجار نمیترسیم ولی مامور های امنیتی میبینیم نفس تو سینه حبس میکنیم. از صدای جنگنده نمیترسیم ولی از صدای اذان صبح وحشت داریم
موذن اذان نگو