uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

confused

confused

Kanalga Telegram’da o‘tish

زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد. این‌جا من هرچیزی که می‌خونم و می‌نویسم رو می‌ذارم. To stand on your knees : @pplVReybot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
218
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-57 kun
-1730 kun
Postlar arxiv
چرا گذاشتم بروی؟ کاش آن تاکسی هرگز تو را نبرده بود. چرا یک دلِ سیر چشم‌هایت را ندیدم؟ با آن رنگ، با آن جزییات، چرا خوب زل نزدم به چشمت؟ فقط بلدم چشمِ سبز را به چمنزار یا چیزی مثل آن تشبیه کنم. فقط استعاره و کاغذ و کلمه و کثافت‌کاری‌های ادبی. گمان می‌کردم دستانِ تو همیشگی ست. من چمنزارم را یافته بودم. خوب نگاهش نکردم. خوب بو نکردم. هرگز دست نبردم در موی تو. چرا دست نبردم در موی تو؟ حالا موهای تو کو؟ اسبم را دوباره گم کرده‌ام. گریسته‌ام. اسب بینوایم را برای همیشه گم کردم. معین دهاز

کجا بمیرم که با بوسه‌های تو چشم باز کنم؟ | ده شهریور سال‌روز درگذشت عباس معروفی.

Repost from N/a
photo content

نمی‌دونم چطور باید توصیف کنم. اما من هروقت این شعر شاملو رو می‌خونم، چیزی توی وجودم شروع می‌کنه به تکون خوردن. ناخودآگاه یه نفس عمیق می‌کشم و بغض می‌کنم. کاش می‌دونستم چه چیزی در این شعر نهفته‌اس که اینقدر احساسات من رو به جوشش می‌ندازه.

photo content

به او فکر مکن! به او فکر مکن! به خود می‌گفت: از همدردی بیمار شده‌ام و به همین دلیل خوب شد که رفت و چه بهتر که او را هرگز باز نبینم. این ترزا نیست که باید از دستش خود را آزاد کنم، بلکه از احساس همدردی است که باید رها شوم، مرضی که در گذشته نداشتم و او آن را به من تلقیح کرد! روزهای شنبه و یکشنبه، سبکی دلپذیر هستی را که از اعماق آینده به سوی او می‌دمید، احساس کرده بود. اما روز دوشنبه، احساس سنگینی ناشناخته‌ای او را از پای درآورد که تمام وزن زره‌پوش‌های روسی در برابر این سنگینی هیچ بود. هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا به‌ جای شخص دیگری، می‌کشیم و قوه‌ی تخیل ما به آن صدها بازتاب می‌بخشد.
بار هستی
میلان کوندرا

وقتی از جنگ حرف می‌زنم دارم به تو فکر می‌کنم جنگ راه‌های هوایی را خواهد بست! وقتی که به مرزهای زمینی فکر می‌کنم دارم به تو فکر می‌کنم مرگ در لباس مبدل بر لبه‌ی مرزها راه می‌رود و من می‌ترسم. وقتی که به برف فکر می‌کنم به مسیر خانه‌ی تو فکر می‌کنم و برف که دانش کافی ندارد و راه تو را خواهد بست. وقتی که به برق فکر می‌کنم به تاریکی انبوه فکر می‌کنم به زمانی که نباشم و تو از سفر بازگشته باشی.
درون شدم از دردی که نیست
شمس لنگرودی

عقل می‌گوید دیوانگی است پا که نمی‌شود، نمی‌بیند، و به راه خود می‌رود. عقل می‌گوید در مزن دست که نمی‌شنود، نمی‌بیند، زنگ می‌زند. عقل می‌گوید صبر کن صبر که نمی‌شود، نمی‌بیند درهای اتاق ها را باز می‌کند همه جا تویی بر مبل، بر کاناپه، بر ملافه و من با تمامی دست‌ها در آغوشت می‌گیرم.
درون شدم از دردی که نیست
شمس لنگرودی

photo content
+1

Repost from Night .
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم؛ حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاهِ جدید است که از قبلی بهتر نیست! اینجا سرزمینی‌ست که برای آزادی جنگیدیم، ولی حالا برای نان می‌جنگیم! نکته‌ی عدالت این است که همه وقتی برابر می‌شوند که مُرده‌اند. ــ ویکتور هوگو|بینوایان.

کاش بازگشت را بهانه‌ای بود یا سوگ شاعر را گشایشی کاش تشنه‌ی شوریده در سرابی نو می‌نگریست یا توفان در ساعتی سزاوار درمی‌رسید به تو رشک می‌برم، به تو به تو که در سپیده‌دمِ شعفْ جوان بوده‌ای و هرگز مجال نیافته‌ای که به افسون‌های نادمیده دل خوش داری و از نقاب‌های دریده به شگفت آیی چه کنم که باور کنی؟ نه مرا از نواختن پرده‌ای نو پروایی بود و نه نغمه‌گران را بر لب دریغایی لیک ماه رخ ننمود و هر اختری که پی افگندیم نیک نیامد شاید نجات در اشک بود و نمی‌دانستیم شاید بیگانگی‌مان نشانِ بُرنایی بود و دیوانگی‌مان گُواهِ دانایی اما ای گسیخته از منّتِ تن، ای گریخته در تمنای تداعی، سوگند می‌خورم که خون تابناک تو هم طلسم تیره‌چشمان را خواهد شکست و هم رونق دروغزنان را.
علیرضا اسماعیل‌پور

کاش یاد تو ثانیه‌ای از ذهنم بیرون می‌رفت. وقتی توی آشپزخونه برای بابا دمنوش درست می‌کردم، یاد تو افتادم. یاد عکس‌های عجیب و غریبت، یاد اب‌نبات‌های رنگی، یاد رنگ قرمز که بخاطر تو عاشقش شدم‌. یاد ژاپن. یاد اشپزخونه‌های شلوغ. یاد رنگ نارنجی و جوراب‌های پشمی. هربار اسم شکوفه های گیلاس به گوشم می‌خوره، یاد تو میوفتم. تو یاداور 12 و 13 سالگی من هستی‌. تو به من یاد دادی زندگی، یعنی چی. تو به من یاد دادی تنهایی بعد از ظهرها یعنی چی. تو. تو بزرگترین آدم زندگی من هستی. ثانیه‌ای یاد تو از ذهنم بیرون نمی‌ره. وقتی بوی خیس لباس‌های روی بند خورد به سرم، یک‌لحظه یاد پاییز، رنگ نارنجی و گرمش، یاد چایی کنار بخاری و پوست سوخته‌ی پرتقال، خود پرتقال، پتوهای بزرگ، جوراب‌های بافتنی، بند هودی‌ها و روزهای تاریک افتادم‌. وقتی خواهر کوچیکه‌ام که خواب بود رو بغل کردم، یاد اهنگ‌های او و دوستانش افتادم. یاد دی ماهی که من سیگاری شدم و با اهنگ‌های او و دوستانش گریه می‌کردم. یاد زمستون کلاس نهم و کتابخونه. یاد دره‌ای که پشت کتابخونه بود. یاد اون ساعت پنج صبحی که فکر می‌کردم کلاس داریم و رفتم مدرسه، بسته بود و رفتم کتابخونه، روی زمین خیس از بارون دیشب نشستم، با هودی سفیدی که تو بهم گفتی بهت میاد، با کلی ترس و استرس به ارتفاع زیر پام و دریاچه نگاه کردم و به صدای تفنگ‌ شکارچی‌ها گوش دادم. وقتی مامان یک هفته سرما خورده بود، یاد روزهایی افتادم که نبود. روزهایی که من احساس حمایتگری داشتم و احساس می‌کردم خانواده دارم. احساس خوب خانواده داشتن. مامان. بابا. خواهر و برادر. یاد روزهایی افتادم که مامان می‌رفت و من مجبور بودم توی اتاق تنهایی نقاشی بکشم. بالای صفحه‌اش بنویسم: Mom is never coming home again and I'm always alone with a monster. یاد روزی که مامان بابا دعوا کردن و خون روی سر مامان، ریخت روی نقاشی‌ای که کشیدم. ده ساله که اون نقاشی رو هنوز دارم و یادم نرفته مامان. وقتی کتاب‌های درسیم رو می‌بینم، یاد سانا می‌افتم. یاد شارژرهای خراب، یاد سیم‌ هندزفری‌های پیچ در پیچ، یاد سیم کتاب‌ها، یاد چای سبز، یاد رنگ سفید و سرمه‌ای، یاد آرزوی رها شده‌ی کارگردانی، یاد تئاتر و موسیقی هیپ‌هاپ، یاد فوتبال و برزیل. وقتی خواستم خون روی انگشتم رو بمکم، یاد کوین افتادم. دوستت دارم و همیشه نویسنده‌ی موردعلاقه‌ی من خواهی ماند. یاد نیکا، یاد هیرو، یاد سانا، یاد کوین. یاد احساسات و نوجوانی، یاد زدبازی، یاد تابستون‌هایی که همیشه همه چیز عوض میشد، یاد اهنگ‌های فرهاد، یاد اهنگ‌های عارف انسان، یاد اهنگ‌های هادی پاکزاد، یاد تو. یاد شیرکاکائوهایی که تو مدرسه برای مهسا می‌خریدم. یاد اون روزی که صبحونه برده بودیم مدرسه، یاد اون روزی که توی کلاس جزوه‌ام رو پاره کردم، یاد کلاس هفتم و دبیر ادبیات. یاد غروب‌های سرکلاس‌. یاد وقت‌هایی که کنار پنجره می‌شستم. یاد کلاس‌های ریاضی و تعویض جاها. یاد پشت بوم مدرسه. دلم چقدر تنگ می‌شه واست. اگه یک روز موهای پرکلاغی مشکیت رو یادم رفت، مطمئن باش که منم از یاد می‌رم. ما با خاطرات زنده‌ایم.
خاطرات، ۲۸ مرداد ۱۴۰۵

مزاحمت می‌شوم فوت‌هایم مصنوعی موهایم مصنوعی دریاچه‌های شهرم مصنوعی راستی تو فلسفه‌ی دندان‌های غیر شیری را می‌دانی؟ چه‌قدر از چراغ‌های راهنما کمک می‌گیری؟ اقدام به خودکشی از این‌دست دیگرکشی از ان‌دست یا نسل‌کشی با هردو دست چه‌طور؟ کمبود برف داشتیم سوخت از مصرف‌مان کمتر قطره‌قطره تاریخ بر چشم می‌ریزم در قسطنطنیه جشن می‌گیرند چراغانی کوچه‌ی بالا برق نیزه‌ها همه‌چیز را تبر‌ها به گردن می‌گیرند گذشته‌ی صعب‌العلاجی داشتم مد شده بود چتری‌هایم کوتاه چکمه‌هایم بلند در برکه‌ام سه ماهی می‌زیستند یکی از ان‌دیگری خنک‌تر سرگرم بودم با خشک کردن پروانه‌ها بی‌جهت نیست که مهربان نمی‌شوم حتی با طبیعت بی‌جان
کاترینا‌ توفان‌ موردعلاقه‌ی‌ من‌ است
فرزانه قوامی

سنگی که تویی در بستر دست‌های من می‌مانی تا پلک سیاهت را در کف‌هایم بگشایی سنگی که تویی سنگی که تویی در کف دستانم وقتی که پوستم را خارش را در جوی روان روان کردی ناگاه تمام سنگی‌ات در من با خارش تن می‌دود و باز شروع چهره‌‌ی خود را در آینه‌های سرخ می‌سایی سنگی که تویی تا باز پوست‌های من از پلک‌های تو خارش گیرد می‌جویی در جوی روان راهی را وز سمت دست‌های من می‌آیی سنگی که تویی.
یدالله رویایی

تو هم با من نبودی، مثل من با من.

تو را تماشا می‌کنم شکنجه ها حفره ها بی‌ صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من خودم را فراموش می‌‌کنم و از زبان می‌پرسم من کیستم؟ تو، تو تو را تماشا می کنم تو حاشا می‌ کنی من تمام می شوم و از زبان می‌پرسم من کیستم زبان الهه‌ی طوفانی ست که در کنارم لنگر انداخته است به من می‌خندد و می‌گوید آسمان ما فردا می‌شکند زیبایی تو بی صدا ست زیبایی تو خاموش ست شکنجه ها حفره ها بی صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من تمام می‌شوم که من هنگام تماشای تو کیستم که تو با تمام زیبایی ات چرا حاشا می‌‌کنی
آسمان ما فردا می‌شکند، ۱۴ مرداد ۱۴۰۵

برای من تنها ایران و مردمش مهم نیستند. دوباره می‌نویسم: برای من فقط ایران و فقط مردم ایران مهم نیستند. برای من انسان و زمین مهمه. بنابراین فقط مسئله‌‌ام نمی‌تونه حکومت و تنها سیاست باشه. اعدام، تعصب، بی‌سوادی، زن‌ستیزی، مردستیزی، فمنیسم مدرن، پدوفیلیا، هوموفوبیا، فقر، جنگ، زندانی بیان، وضعیت پناهنده‌ها، وضعیت محیط‌زیست، برده‌پروری تکنولوژیک، افسردگی، آمار خودکشی، موقعیت معلولین جسمی، وضعیت معلولین ذهنی، فاشیسم اسلامی، اسلاموفوبیا، بی‌وطنی، بی‌ناموسی، بی‌اخلاقی، بی‌وجدانی، بی‌شرفی، بی‌فکری، بی‌منطقی، همه‌ی این‌ها مسئله‌ی منه. و این‌ها با بشکن‌زدن و چهارتا توییت، و نه به اعدام و شعار‌های سانتیمانتالیسم حل نمی‌شن. اعدام فقط یکی از بی‌شمار مصائب این دنیاست! فکر می‌کنیم اگر سیاست عوض بشه، دیگه «مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد‌.» صادق نخواهد بود؟

جهان وسعت بی‌انتهای غربتی‌ست که از خطوط دست‌های من آغاز می‌شود و شب اندوه مضاعفی‌ست که بر شانه‌های من می‌نشیند. اما تو سقف دستی هستی که بر سر این تنهایی کشیده می‌شود تنها دیواری که پناهگاه بادهای پیر است. من تمام غربت‌های جهانم و تو، همه‌ی خانه‌ها و پناه‌ها.
#محمد_مختاری

« پس خدا وجود داره » ربطی به من ندارد اما ربط‌ها دارد به خدا كه خودش را وقف زن كرد و توی ان‌ها دنبال آنچه که ندارد می‌گردد! من ولی خیلی از خانم‌ها را كه خیلی می‌خواهم نمی‌شناسم. ان‌ها را هم که می‌شناسم نمی‌خواهم. و این یعنی پس‌رفت! البته پس و پیشی هم در كار نيست، آن‌ها كه می‌خواهند پيشرفت كنند، عاقبت حلزون می‌شوند و می‌چرخند دورِ هیچ و كم كه ميآورند دست می‌برند آن پايين و هی پيچش ميدهند كه اعلام كرده باشند يک واقعا مردند! اسلام از اين مردانگی تقلید می‌کند و این یعنی دیوانگی! مسیحیت هم به قول نیچه تقلید زنانگی‌ست که تنها از فرانسوی‌ها برمی‌اید نه انگلیسی‌ها که اغلب گی شده‌اند. این را پیش‌تر به ان کشیشی که دروغ نمی‌گفت و ترسو تر از ان بود که بگوید گفتم: خواهرِ دروغ باش تا همه باورت كنند! و الّا فقط ملّاست كه دائم حماقتش را تبلیغ می‌کند نه آدمیزاد. آنها نمی‌دانند برای اينكه طرفداری داشته باشند بايد مثل صفر در جمع بی طرف باشند، نه جانبِ زن را بگيرند، نه خايه‌ی من را حواله‌ی عالم و آدم كنند. احمقانه می‌خواهند مرگ را غالب كنند و نميدانند ما زندگي نمی‌كنيم كه بميريم. خوشبختانه در « پس خدا وجود داره » من ديگر آدم دروغگویی نیستم و این یک رنگی یعنی دروغ! اصلا چرا بايد بهش تن بدهيم؟ كه فروتن باشيم؟ كسي كه ادعايی نسبت به اين‌همه گند كه در عالم و آدم هست ندارد اصلا گُه می‌خورد كه مينويسد! به اعتقاد من شاعر هيچكس نيست، اين هم كه داري می‌خوانی اصلا كتاب نيست، كتابچه ست!بچه‌ب ماناييست كه حالِ بزرگ شدن ندارد، من هم كه حالِ بچه‌داری ندارم آن را به تو ميسپارم كه در نشر پاريس بزرگش كنند! البته حتا اگر كوچک بشود من باز چون خدا بزرگ است، راست ميكنم! اصلا کی گفته اين حرف‌ها ربطی به حالا دارد؟ برخلاف جهان، دنيا چون خدا دارد مدام عليه ما عمل كرده اما نميدانم چرا هنوز حق با من است! خداشناسی عقل باختن است. مثل يک کشیش که انجیل می‌خواند، يا یک ملّا كه اخلاق می‌فهمد! شاعر كه جز سوءتفاهم نمي‌فهمد، شعر هم سوءتفاهمی بیش نیست. من روی اخلاق بمب گذاشتم، چون زن را روسپی می‌خواهد ولی به او درس راهبگی می‌دهد! راستی شنیده‌ام حافظ مسلمان بوده، قرآن را نخوانده می‌پیموده! اگر واقعا این‌طور بوده پس قطعا شاعر نبوده، کصخلی بوده كه ميخواسته مثل مولوی پيشوايی شده پاهايش را پيشِ شمس و چند كونی ديگر از پشت وا كند، چه مي دانسته سگ گله‌ پیشاپیش می‌رود تا گله‌ای دنبالش کند که چوپانی در پی دارد. رهبر همیشه پیرو آرمان-گوسفند خود بوده، چه می‌دانسته براي اینکه به چیز معتقد باشد به انزجار عمیقی از همه چیزهای دیگر محتاج است. این است كه هنوز اعتقادی به اعتقاد ندارم، با اين‌همه اين‌روزها دارم به طرز فجيعی دنبال خدا ميگردم. براي اينكه پيداش كنم مدام زل ميزنم به او كه آن پايين، بين دو پا درگير است، اما اين ديوار نرم گوشتی، اين شكم لامصب كه از بس آبجو برداشته مگر ميگذارد. گرچه ديگر نميتوانم ببينمش اما مطمئنم به طرز فجيعي هنوز هست، چون تا صداي نازكی در خانه پيدا ميكند راست مي ايستد كه خودی نشان داده باشد اما نميتواند! اين شكم لعنتی هنوز دست از سرِ بطری بردار نيست، لامصب هرچه بيشتر گند ميزند، گنده‌تر ميشود و رخصت نميدهد كه از اين بالا خدا را مثل ساحلی رو به دريا به تماشا بنشينم. با اينهمه مطمئنم كه هنوز چيزی داره آن پايين وول ميخوره، پس خدا وجود داره؟ مگه نه؟
#پس_خدا_وجود_دارد #علی_عبدالرضایی
صفحات ۸، ۹ و ۱۰

#اسماعیل- #رضا_براهنی صفحات ۵۰، ۵۱ و ۵۲
+2
#اسماعیل- #رضا_براهنی صفحات ۵۰، ۵۱ و ۵۲