confused
前往频道在 Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
显示更多未指定国家未指定类别
246
订阅者
-824 小时
+77 天
+730 天
帖子存档
246
+2
خوزستان! دوشندگان تو جوانان ما نبودند دارندگان باغهای سبز بودند.
#اسماعیل - رضا براهنی صفحات ۳۹، ۴۰ و ۴۱
246
اسماعیل! بیا برویم از بالای نخلها موهای زنهای اهواز را جمع کنیم. چه چشمهایی داشتید شما پیش از شروع شلوغی میتوانستیم از کودکی عاشق شما شده باشیم بیآنکه از قانون یا شرع ترسی داشته باشیم و حالا کجایید؟ غلطکها از روی استخوانهای شما زمین را صاف میکنند خیل موریانهها مردمک چشمتان را به نیش میکشد و شما مرده خواهید بود تا روزی که دیگر بار زنده شوید! خوزستان! هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید حق داری که حالا خون سرخ بخواهی اما فروشندگان تو اینان نبودند ویلاهای آنان در سواحل کالیفرنیا و جنوب فرانسه در آفتاب برق میزند انگار سپیدهدمان ماهیها از آب بیرون میآیند و زمانی که پیرزن ها کنار پیرمردها یا مردهای جوان در خواب بیاختیار غلت میخورند و صورت مرد در حلقهی بازوی زن میافتد ماهی ها پنجره ها را میلیسند، شیشهها را میلیسند، ستونها را میلیسند صبحانه در آلاچیق خواهند خورد، بعد از شنای مختصر و به حال نیمه تحرک و بعد از ظهر، از دریا، ویلا را مثل تخم مرغ اتمی یا ئیدوژنی خواهند یافت که قرار است روزی مثل ستارهای گمنام منفجر شود قطعاتی از سنگهای آن ستاره بر سر ما هم خواهد بارید و وقتی که اندام برهنهی آمریکایی را در آب تماشا میکنند بی آنکه بخواهند به یاد رعیتهای به خط ایستادهی خود در گرگان و مازندران میافتند و مطمئن میشوند"ایرونی جماعت درست بشو نیست!" در غروب به انتظار هواپیماهایی هستند که تتمهی دوشندگان خوزستان را میآورند کسانی که برلیانها را در احشاء زنانه از مرز خارج کردهاند و یا کنج بکارت طاول زدهی دختران تازه قاعد شده و یا در اپولهای کلفت پالتوهای زمستانی و یا در گچ ساق مصنوعا شکستهشان با نامههایی که نشان میدهند مرضهای خیالی آنان در ایران علاج پذیر نیست و میخندند از ته دل وقتی که در "اوین" بودند، روزانه پانصد رکعت نماز میخواندند اول بلد نبودند، بعدا یاد گرفتند و فقط یک نیت داشتند:" از جنوب فرانسه و کالیفرنیا محروم نمانند" و حالا میگویند:"داشتم به خاله جون میگفتم، اگر پشت گوشم را دیدم ایران را هم میبینم، پدرسوختهها لیاقت مارا نداشتند." و پول خوزستان به شکل دیگری، در زمین، بانک، صنعت، عیش، دورگردان و انگشت زنهای خواب آلوده ریشه میاندازند.
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۳۶، ۳۷ و ۳۸
246
ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده، مردیم
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم
و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان وا سپردیم:
به خاطر دارم پیامشان را
سرنوشتشان را
آری
و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آواز صامت سینهسرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم!
شعر از زنده یاد عزت ابراهیم نژاد، جان باخته در هجدهم تیرماه ۱۳۷۸ در کوی دانشگاه تهران.
246
خیلی چیزها از یادم نرفتهان و نمیرن و همین باعثِ رنج و عذاب من میشه. خاطرات هیچوقت دست از سرم برنمیدارن. توی گذشته مثل خری که توی گل گیر کرده باشه، گیر کردم. با دوستهام راجبش حرف میزنم. با تراپیستم. مینویسمشون. اما هیچوقت خالی از کلمه نمیشم. هیچوقت نمیتونم درک کنم که بقیه میتونن من رو درک کنن. نه. درد رو فقط صاحبش میتونه درک کنه. برای همین من هربار که به دوستهام و با بقیه راجبش صحبت میکنم، خالی نمیشم. و اصلا مگر میشه از درد خالی شد؟ از درد تهی شد؟
به من میگفت من درد تورو میفهمم. به من میگفت من میتونم درکت کنم. به من میگفت میتونم باهات همزاد پنداری کنم و این حرفها نمیتونست دل من رو گرم کنه. نمیتونست من رو دلخوش کنه.
هنوز به فکر اون حرفی هستم که کلاس چهارشنبه زنگ اول به میسا زدم هستم. هنوز به فکر آخرین روز مدرسهای هستم که هیچوقت تموم نشد هستم. روز دوشنبه، سر زنگ ادبیات و اتودی که آیات بهم داد. قرار شد روز بعد بهش پس بدم، اما روز بعد و روز بعد تعطیل شد و شنبهی هفتهی بعد جنگ شد. اتود آیات توی جامدادیم باقی موند و یادآور تمام آذرماه و روزهای بارونیای هستش که با بچهها وسط حیاط مدرسه گذروندیم.
هنوز به فکر اون اتفاقی هستم که توی ۵ یا ۶ سالگیم افتاد. هنوز به فکر اون روزی هستم که مامان نبود و من پیش بابا تنها بودم. هنوز به فکر اون بعد از ظهر گرم تابستون هستم. هنوز از کفشهای چرم، وافور، بوی خفهی ذغال و تریاک، هنوز از بوی ویسکی، هنوز از جندهها میترسم. هنوز از تو میترسم.
هنوز به این فکر میکنم که مامان چطور خوشحال میشه؟ خندههاش از ته دل هستن؟ من شبیهش میشم؟ سردردهاش کی تموم میشن؟ کی همهچی خوب میشه؟ و باز هم به یاد این میوفتم که مسبب تمام این ناامیدیها و روانی بودنها، باباست.
ناامیدی کاری میکنه هرروز عصر، کف اتاق دراز بکشم و به سقف نگاه کنم و به این فکر کنم که آدم مگه میتونه خونهی خودش رو ول کنه بره.
روانی بودن کاری میکنه هیچچیز رو فراموش نکنم. کاری میکنه همه چیز یادم بمونه و درد غریبه نشه. کاری میکنه من با تو حرف بزنم و باورت نکنم. کاری میکنه من بخوام خونه رو ول کنم. کاری میکنه من برای همیشه از تو بترسم.
پریشان، ۲۱ تیر ۱۴۰۵
246
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشقکش عیار کجاست؟
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست؟
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست؟
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست؟
باز پرسید ز گیسویِ شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست؟
ساقی و مطرب و مِی جمله مهیّاست ولی
عیش بییار مهیّا نشود یار کجاست؟
حافظ از بادِ خزان در چمنِ دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست؟
حافظ
246
شما آدمها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید، و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید. حالا من مسلما حق دارم بین شما و خودم دیوار بکشم.
نازنین - داستایفسکی
246
چون شیشهای شکسته پراکنده از آسمان ِ آبی ِ سوزنده بر روی ریگهای بیابانها از من شکستهتر کسی آیا هست؟ قرنی؟ نه! قرنهایی بر من گذشته است پوسیدگی - باد پلید و سرخ، وزیدهست - وین جنگل نگار نشینان را با یک نفس که مثل شبی خون ظلمت است پوساندهست ای دوست آن دستهای کوچک عاشق را بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار زیرا اکنون چون تازیانه فرو میآیند
246
در من تلاشی
برای متلاشی نشدن
جیغ میزند
و اینبار
من تنها حافظهی غریبهی یک چیزم
چیزی که در این شهر پیدا نکردهام
و تو
در تو که با انزجار
میخواهم در شعرم
نقشی داشته باشی
تا نقش بگیرد این متن
تا متلاشی نشود این من
در تو نقشِ همه جمع است
منهای من
در تو یاد همه حافظ است
منهای من
منهای من که با این جمع و تفریق
همیشه صفر بودهام
همیشه پوچ بودهام
و در یاد تو
دنبال شهری میگشتهام
تا کسی بشوم تا بیکسی
نشوم
فردای روزی که بازماندهای، ۱۸ تیر ۱۴۰۵
246
Repost from سیگار بعد پاستا.
ما را به خاطر بیاور، ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
۱۸ تیر - سالگرد جنایت کوی دانشگاه
246
من
بازماندهی جنگی هستم
که نه شروع میشود
نه صلح را قبول میکند
من
حال کودکی را دارم
که آیفون را برداشته
با کوچه حرف میزند
مهدی نظارتیزاده
246
ریِ عزیزم
از سرخیِ روزهات بگو
و از درد انگشتات
که زندگیو رقصیدن
به ابری که
روی سقفِ اتاقت
شوق باریده
_رقص یاد بده_
تا غمو نفس نکشی
وقتی تنهایی
به خیال تو هم
هر قرمز
برای بنفش شدن
به یک آبی سلام میده؟
به من بگو
_اون آبی برای تو
چقدر من هستم؟_
آنه؛
به من بگو
طعم زیستن
با گندمهای مزرعه
و قهوههایی که روزی
توی سینک خالی میکردی
چگونه بود؟
بگو،
_پارسال که همنشینِ
امسالِ خودت نبودی_
آفتابگردانها
جلوی چشمت
چه نقشی داشتن؟
ریِ عزیزم
شعرها
انتظارتو همین الان هم میکشن
یا با غم
یا با سیگار_
به من بگو ری
امسال برای خودت چی مینویسی؟
246
ریحونِ قشنگم،★
نمیدونم تا حالا کسی بهت گفته یا نه، ولی تو دقیقاً شبیه اون آدمایی هستی که انگار از دل یه کتاب قدیمی بیرون اومدن؛ با همون حس قهوهایِ گرم، بوی کاغذهای ورقخورده، عصرهای آرومِ تابستون، نور طلاییای که از پنجره میتابه و یه فنجون قهوه کنار دستت.
یه آدم با وایب امن، آروم و دوستداشتنی که بودنش حال آدم رو خوب میکنه.
خیلی خوشحالم که بین این همه آدم، اسم تو توی لیست دوستای منه. دوستی با تو از اون اتفاقاییه که شاید ساده به نظر بیاد، ولی ارزشش از خیلی چیزا بیشتره. ممنونم که همیشه خودِ واقعیِ خودتی و باعث میشی کنار تو حس راحتی داشته باشم.
امیدوارم سال جدید زندگیت پر از روزای آفتابی، عصرهای قشنگ تابستونی، کتابهای خوب، موسیقیهای قشنگ، خندههای واقعی و آدمهایی باشه که به اندازهی قلب مهربونت ارزش حضورت رو بدونن.
تولدت مبارک ریحون. امیدوارم امسال، قشنگترین فصل زندگیت شروع بشه؛ همون فصلی که همیشه لایقش بودی.
🤍
246
غروب را قدم زدهام
صبح زود را گذاشتهام برای مردن
و باد
که فکر میکردیم
تنها از دوسویمان میگذرد
عقربه را تکان داد و
ما پیر شدیم
باد،
رفتن بود
زندگی،
رفتن بود
امدن،
رفتن بود
انسان و ابر
در هزار شکل میگذرد
#گروس_عبدالملکیان
