uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

دکتر سعیدی

دکتر سعیدی

Kanalga Telegram’da o‘tish

پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
412
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
+2230 kun
Postlar arxiv
اگر گذشته با نگاه نقادانه و آینده‌ساز خوانده شود، می‌تواند سرچشمه‌ی خرد و الهام باشد؛ اما اگر به پناهگاهی برای گریز از مسئولیت اکنون تبدیل شود، مانع تحول و نوسازی خواهد شد. بنابراین، راه میانه آن است که ایرانی امروز، با تکیه بر آیین خرد نیاکان، اما با فهمی مدرن از عدالت، سیاست و انسان، گذشته را به خدمت آینده درآورد، نه آینده را قربانی گذشته. https://t.me/drrezasaidi

«چرا ایرانیان راه‌حل مشکلات کنونی را در گذشته جستجو می‌کنند؟»؛ تحلیلی در پیوند تاریخ، هویت، و آیین خرد ایرانی یکی از ویژگی‌های بارز فرهنگ ایرانی در دوران معاصر، گرایش مداوم به گذشته و تلاش برای یافتن راه‌حل بحران‌های کنونی در میراث تاریخی و فکری خویش است. این پدیده، نه‌ تنها نشانه نوستالژی فرهنگی، بلکه بیانگر نوعی سازوکار هویتی و معرفتی است که در طول تاریخ ایران شکل گرفته است. در این نوشتار، تلاش خواهد شد که نشان داده شود که بازگشت به گذشته در ایران، در عین برخورداری از ظرفیت احیاگر، در صورت فقدان بازخوانی انتقادی می‌تواند به مانعی در برابر تحول و نوسازی تبدیل شود. روز کوروش در سال ۹۵ ایران سرزمینی با حافظه‌ای تاریخی و تمدنی چند هزار ساله است؛ حافظه‌ای که همواره نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری هویت جمعی ایرانیان داشته است. در دوره‌های بحران، ایرانیان معمولاً نه به آینده، بلکه به گذشته می‌نگرند؛ گذشته‌ای که در ذهن جمعی آنان مظهر نظم، خرد، و داد است. از شاهنامه فردوسی تا سیاست‌نامه نظام‌الملک، و از اندیشه ایرانشهری تا تصوف اسلامی، همواره نوعی بازگشت به ایین های کهن به‌منزله‌ی راه نجات دیده شده است. اما پرسش اساسی این است که چرا جامعه ایرانی، به‌جای تولید راه‌حل‌های نوین، پیوسته به الگوهای گذشته بازمی‌گردد؟ پاسخ به این پرسش مستلزم بررسی هم‌زمان سه ساحت تاریخی، فرهنگی و روان‌شناختی است. ۱. ریشه تاریخی: حافظه تمدنی و پیوستگی فرهنگی تمدن ایرانی از دوران باستان تا امروز، به‌واسطه‌ی استمرار زبانی، اسطوره‌ای، و اخلاقی خود، یکی از معدود تمدن‌هایی است که پیوستگی تاریخی‌اش قطع نشده است. در نتیجه، گذشته برای ایرانیان نه یک دوران مرده، بلکه منبعی زنده از معنا و مشروعیت است. در دوره‌های بحران، از حمله اعراب تا مغول و سپس استعمار و مدرنیزاسیون ، ایرانیان برای بازیابی خود، به گذشته‌ای پناه بردند که در آن “نظم کیهانی”، “فرّه ایزدی”، و “خرد شاهانه” بر جهان حاکم بود. نمونه‌ی برجسته این بازگشت، فردوسی است که در قرن چهارم هجری، با بازسازی تاریخ اسطوره‌ای ایران، در واقع طرحی برای بازسازی هویت ملی و اخلاقی ارائه کرد. در این نگاه، گذشته نه فقط یادآور افتخار، بلکه پایه‌ای برای بازتعریف هویت در زمان بحران است. ۲. ریشه فرهنگی و فلسفی: پیوند خرد و سیاست در فلسفه سیاسی ایران، از اندیشه‌ی ایرانشهری تا سیاست‌نامه‌ی نظام‌الملک، حکومت همواره با مفاهیمی چون خرد، داد و اخلاق تعریف شده است، نه با قانون یا نهادهای مدرن. شاه، در این سنت، مظهر “خرد است، و بقای حکومت، وابسته به پیوند میان فرّه ایزدی و آیین خرد. از این‌ رو، وقتی جامعه معاصر دچار فساد، بی‌عدالتی و فروپاشی اخلاقی می‌شود، ناخودآگاه جمعی ایرانیان این وضعیت را گسست از آن نظم خردمندانه‌ی باستانی تلقی می‌کند. به همین سبب، بازگشت به گذشته در واقع نوعی جست‌وجوی معنوی و اخلاقی برای بازسازی نظم ازدست‌رفته است. در آثار خواجه نظام‌الملک نیز می‌بینیم که حل بحران سیاسی زمان او با رجوع به نمونه‌های پیشین از «شاهان عادل» و «وزیران خردمند» ممکن دانسته می‌شود؛ یعنی، سیاست در ایران همواره امری یادگیرنده از تاریخ بوده است. ۳. ریشه روان‌شناختی و اجتماعی: پناه به اسطوره در زمان بی‌نظمی از منظر روان‌شناسی جمعی، جامعه‌ای که در وضعیت بی‌ثباتی، فساد، یا ناامیدی به سر می‌برد، برای حفظ معنا و امید به گذشته پناه می‌برد. گذشته در ذهن ایرانی، به‌ویژه از طریق شاهنامه، گلستان سعدی و تاریخ طبری، نه صرفاً زمان سپری‌شده، بلکه زمان آرمانی است؛ عصری که در آن خرد، اخلاق، و عدالت هماهنگ بودند. به تعبیر داریوش شایگان، “ایرانی در لحظات بحران، در آینه‌ی اسطوره خود را می‌جوید.” این پناه به اسطوره، اگرچه می‌تواند نیروی هویتی و مقاومتی ایجاد کند، اما در غیاب نگاه نقادانه، به نوستالژی فلج‌کننده می‌انجامد: نوعی زندگی در گذشته به‌جای ساختن آینده. ۴. بازخوانی انتقادی گذشته؛ ضرورت «آینده‌نگری تاریخی» بازگشت به گذشته، در صورتی مفید است که با نگاه تحلیلی و انتقادی همراه باشد. هدف نباید تقلید از گذشته باشد، بلکه فهم اصول جاودان آن در شرایط جدید. به بیان دیگر، آنچه از سنت می‌توان آموخت، نه شکل حکومت انوشیروان، بلکه نسبت میان عدالت، خرد، و قدرت است. نه ساختار دیوان‌سالاری نظام‌الملک، بلکه منطق پیوند میان تدبیر، اخلاق و مسئولیت حاکم. چنین رویکردی، که می‌توان آن را «نوسازی درون‌زاد» نامید، راهی است برای بهره‌گیری از میراث ایرانی بدون گرفتار شدن در دام اسطوره‌سازی یا تقدیس تاریخی. رجوع مداوم ایرانیان به گذشته، حاصل پیوستگی تاریخی و هویتی این سرزمین است. این رجوع، نشانه‌ی زنده بودن حافظه فرهنگی ایران است، اما در عین حال، می‌تواند نشانه‌ای از ناتوانی در خلق آینده نیز باشد.

اگر گذشته با نگاه نقادانه و آینده‌ساز خوانده شود، می‌تواند سرچشمه‌ی خرد و الهام باشد؛ اما اگر به پناهگاهی برای گریز از مسئولیت اکنون تبدیل شود، مانع تحول و نوسازی خواهد شد. بنابراین، راه میانه آن است که ایرانی امروز، با تکیه بر آیین خرد نیاکان، اما با فهمی مدرن از عدالت، سیاست و انسان، گذشته را به خدمت آینده درآورد، نه آینده را قربانی گذشته. https://t.me/drrezasaidi

پیمان نظامی عربستان، پاکستان و ترکیه؛ آغاز فصل تازه‌ای در امنیت خاورمیانه امضای پیمان دفاعی میان عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه را می‌توان یکی از مهم‌ترین تحولات ژئوپلیتیکی خاورمیانه در سال‌های اخیر دانست. این توافق، سه کشوری را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد که هر یک از جایگاه ویژه‌ای برخوردارند: عربستان به عنوان بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی جهان عرب، ترکیه با یکی از بزرگ‌ترین و مجهزترین ارتش‌های منطقه و عضو ناتو، و پاکستان به عنوان تنها کشور دارای سلاح هسته‌ای در جهان اسلام. در جهانی که نظم بین‌المللی در حال گذار است و رقابت میان قدرت‌های بزرگ شدت گرفته، کشورهای منطقه بیش از گذشته به دنبال ایجاد سازوکارهای امنیتی مستقل هستند. تجربه جنگ‌های اخیر، حملات موشکی و پهپادی، تهدید زیرساخت‌های انرژی و کاهش اطمینان به حمایت مستقیم قدرت‌های خارجی، بسیاری از دولت‌های خاورمیانه را به این نتیجه رسانده است که امنیت منطقه باید بیش از گذشته بر همکاری‌های منطقه‌ای استوار باشد. این پیمان را می‌توان تلاشی در همین مسیر ارزیابی کرد. هدف اصلی آن، افزایش هماهنگی نظامی، تبادل اطلاعات، برگزاری رزمایش‌های مشترک، توسعه صنایع دفاعی و ایجاد توان بازدارندگی بیشتر در برابر تهدیدهای امنیتی عنوان شده است. اگر این همکاری از سطح توافقات سیاسی فراتر رفته و به همکاری عملی و پایدار تبدیل شود، می‌تواند یکی از مؤثرترین ائتلاف‌های دفاعی جهان اسلام در دهه‌های اخیر باشد. از منظر ژئوپلیتیکی، این توافق می‌تواند موازنه قدرت در خاورمیانه را نیز تحت تأثیر قرار دهد. هرچند مقام‌های سه کشور تأکید کرده‌اند که این پیمان علیه کشور خاصی تنظیم نشده است، اما بسیاری از تحلیلگران معتقدند که افزایش توان دفاعی این سه کشور بر محاسبات امنیتی سایر بازیگران منطقه، از جمله ایران، اسرائیل و دیگر کشورهای خلیج فارس اثر خواهد گذاشت. در روابط بین‌الملل، حتی پیمان‌هایی که ماهیت دفاعی دارند نیز می‌توانند برداشت‌های متفاوتی ایجاد کنند و بر رفتار دیگر کشورها تأثیر بگذارند. در عین حال، موفقیت چنین پیمانی تضمین‌شده نیست. عربستان، ترکیه و پاکستان در برخی پرونده‌های منطقه‌ای و بین‌المللی دیدگاه‌های متفاوتی داشته‌اند و حفظ هماهنگی بلندمدت میان آنها نیازمند اراده سیاسی، اعتماد متقابل و سازوکارهای مؤثر برای مدیریت اختلافات خواهد بود. تجربه بسیاری از ائتلاف‌های نظامی نشان داده است که انسجام سیاسی، به اندازه توان نظامی، در موفقیت آنها نقش دارد. اگر این همکاری به حوزه‌هایی مانند آموزش نیروها، تولید مشترک تجهیزات دفاعی، توسعه فناوری‌های نظامی، امنیت سایبری و مقابله با تهدیدهای نوظهور گسترش یابد، می‌تواند به تدریج به یکی از مهم‌ترین ساختارهای امنیتی منطقه تبدیل شود. همچنین احتمال دارد کشورهای دیگری نیز در آینده برای همکاری یا مشارکت با این چارچوب دفاعی ابراز علاقه کنند؛ هرچند این موضوع به تحولات سیاسی و امنیتی آینده بستگی خواهد داشت. در نهایت، پیمان دفاعی عربستان، پاکستان و ترکیه را می‌توان نشانه‌ای از تغییر تدریجی معماری امنیتی خاورمیانه دانست. این تحول بیانگر آن است که کشورهای منطقه بیش از گذشته در پی ایجاد ظرفیت‌های دفاعی مشترک و کاهش اتکا به تضمین‌های امنیتی قدرت‌های فرامنطقه‌ای هستند. اینکه این پیمان تا چه اندازه بتواند به ثبات منطقه کمک کند یا بر رقابت‌های ژئوپلیتیکی بیفزاید، به نحوه اجرای آن، واکنش دیگر بازیگران و تحولات آینده خاورمیانه وابسته خواهد بود. https://t.me/drrezasaidi

دولت ترامپ؛ حاکمیت سرمایه مالی بر قدرت سیاسی دولت دونالد ترامپ را می‌توان یکی از آشکارترین نمونه‌های پیوند قدرت سیاسی و سرمایه مالی در تاریخ معاصر ایالات متحده دانست. اگر در گذشته نیز شرکت‌های بزرگ، بانک‌های سرمایه‌گذاری و وال‌استریت بر سیاست آمریکا نفوذ قابل توجهی داشتند، در دولت ترامپ این نفوذ نه در پشت پرده، بلکه در درون کابینه و در عالی‌ترین مناصب اجرایی آشکار شد. بسیاری از مسئولان ارشد دولت، پیش از ورود به کاخ سفید، مدیران بانک‌های سرمایه‌گذاری، صندوق‌های مالی، شرکت‌های چندملیتی و مؤسسات بزرگ اقتصادی بودند. این واقعیت، پرسشی بنیادین را پیش روی افکار عمومی قرار داد: آیا دولت نماینده شهروندان است یا نماینده سرمایه‌های کلان؟ در جهان امروز، جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمی‌دهد؛ جنگ در بازارهای مالی نیز جریان دارد. هر بحران نظامی، هر تهدید، هر حمله موشکی و هر تنش ژئوپلیتیکی، میلیاردها دلار سرمایه را در بازارهای نفت، گاز، طلا، ارز، صنایع دفاعی و بورس جابه‌جا می‌کند. افزایش قیمت نفت، رشد ارزش سهام شرکت‌های تسلیحاتی، تغییرات بازار انرژی و نوسان شاخص‌های مالی، همگی از پیامدهای مستقیم بحران‌های بین‌المللی هستند. تنش میان آمریکا و ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. هر بار که احتمال درگیری نظامی افزایش یافته، بازارهای جهانی با نوسانات شدید روبه‌رو شده‌اند. در چنین فضایی، شرکت‌های انرژی، صنایع دفاعی و برخی سرمایه‌گذاران حرفه‌ای می‌توانند از این نوسانات منتفع شوند، در حالی که هزینه اصلی بحران را مردم عادی، اقتصاد کشورهای درگیر و امنیت منطقه می‌پردازند. منتقدان دولت ترامپ بر این باور بودند که حضور گسترده مدیران وال‌استریت و سرمایه‌داران بزرگ در ساختار قدرت، نگرانی‌هایی جدی درباره تعارض منافع ایجاد می‌کرد. از دید آنان، هنگامی که تصمیم‌گیران سیاسی پیوندهای عمیقی با دنیای سرمایه دارند، این پرسش مطرح می‌شود که آیا سیاست خارجی صرفاً بر پایه منافع ملی تنظیم می‌شود یا منافع اقتصادی گروه‌های قدرتمند نیز در آن نقش دارد. تجربه دولت ترامپ بار دیگر این واقعیت را برجسته کرد که سرمایه مالی امروز تنها بر اقتصاد حکومت نمی‌کند، بلکه می‌تواند بر فرآیندهای سیاسی نیز اثر بگذارد. در جهانی که بازارهای مالی در چند ثانیه به تصمیم‌های سیاسی واکنش نشان می‌دهند، مرز میان سیاست، اقتصاد و قدرت هر روز کمرنگ‌تر می‌شود. از همین رو، شفافیت، نظارت عمومی و جلوگیری از تعارض منافع، بیش از هر زمان دیگری برای حفظ اعتماد عمومی و سلامت نظام‌های دموکراتیک اهمیت دارد. تاریخ نشان داده است که هرگاه قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی بدون نظارت مؤثر در هم بیامیزند، زمینه برای شکل‌گیری الیگارشی اقتصادی و کاهش پاسخگویی دولت‌ها فراهم می‌شود. از این منظر، بحث درباره نقش سرمایه‌داران در دولت ترامپ صرفاً نقد یک دولت یا یک رئیس‌جمهور نیست، بلکه هشداری درباره روندی گسترده‌تر در سیاست معاصر است؛ روندی که در آن قدرت اقتصادی می‌تواند نفوذی فزاینده بر تصمیمات سیاسی پیدا کند و ضرورت پاسخگویی و شفافیت را بیش از پیش برجسته سازد. https://t.me/drrezasaidi

اسلام حکومتی و «اسلام ناب محمدی»؛ از انحصار حقیقت تا سرکوب دیگراندیشان یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های حکومت‌های ایدئولوژیک، تلاش برای انحصار حقیقت است. هنگامی که یک حکومت خود را تنها مفسر مشروع دین، تاریخ یا اخلاق معرفی می‌کند، هر قرائت متفاوتی نه صرفاً یک اختلاف نظر، بلکه تهدیدی علیه موجودیت نظام تلقی می‌شود. در جمهوری اسلامی ایران، مفهوم «اسلام ناب محمدی» به یکی از ارکان اصلی این انحصار ایدئولوژیک تبدیل شد؛ مفهومی که روح‌الله خمینی آن را در برابر آنچه «اسلام آمریکایی» می‌نامید قرار داد و از آن به‌عنوان مبنایی برای مشروعیت سیاسی و دینی حکومت بهره گرفت. در این چارچوب، «اسلام ناب محمدی» صرفاً یک برداشت الهیاتی نبود، بلکه به قرائت رسمی حکومت از اسلام تبدیل شد؛ قرائتی که خود را معیار تشخیص حق و باطل معرفی می‌کرد. نتیجه آن بود که هر جریان فکری، مذهبی یا سیاسی که با این قرائت همسو نبود، به‌سادگی می‌توانست با برچسب‌هایی مانند «منحرف»، «ضدانقلاب»، «وابسته»، «مرتد» یا «منافق» از دایره مشروعیت خارج شود. این نوع نگاه، تکثر اندیشه دینی را برنمی‌تابد. در حالی که تاریخ اسلام سرشار از تنوع مکاتب فقهی، کلامی و فلسفی است، قرائت رسمی حکومت تلاش کرد این تنوع را به یک قرائت واحد تقلیل دهد. در چنین ساختاری، نه تنها روشنفکران دینی، بلکه بسیاری از روحانیون منتقد، اهل سنت، دراویش، پیروان آیین بهایی، مسیحیان نوکیش و حتی شیعیانی که برداشت متفاوتی از دین و سیاست داشتند، با محدودیت یا سرکوب مواجه شدند. پیوند میان دین و قدرت سیاسی، موجب شد که مخالفت با حکومت، در بسیاری از موارد به مخالفت با دین تعبیر شود. این همسان‌سازی، امکان گفت‌وگوی آزاد و نقد سیاسی را کاهش داد، زیرا منتقدان نه صرفاً مخالف یک دولت، بلکه مخالف «اسلام ناب» معرفی می‌شدند. در نتیجه، مرز میان ایمان دینی و وفاداری سیاسی به حکومت کم‌رنگ شد. با گذشت بیش از چهار دهه از استقرار جمهوری اسلامی، نشانه‌هایی دیده می‌شود که این گفتمان همچنان در بخشی از ساختار رسمی کشور حضور دارد. در سخنان برخی از مسئولان و رسانه‌های رسمی، همچنان بر تمایز میان «اسلام ناب» و قرائت‌های دیگر از اسلام تأکید می‌شود و این مفهوم به‌عنوان مبنایی برای تعریف مشروعیت سیاسی و فرهنگی به کار می‌رود. منتقدان این رویکرد معتقدند که چنین نگاهی، به جای پذیرش تنوع فکری در جامعه، به دوگانه‌سازی میان «خودی» و «غیرخودی» دامن می‌زند و زمینه حذف یا محدود کردن صداهای متفاوت را فراهم می‌کند. تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که هنگامی که دولت خود را مالک حقیقت دینی بداند، آزادی اندیشه، آزادی مذهب و حقوق شهروندی با چالش‌های جدی روبه‌رو می‌شود. از سوی دیگر، جوامعی که میان نهاد دین و نهاد حکومت تفکیک قائل شده‌اند، معمولاً امکان بیشتری برای همزیستی دیدگاه‌های مختلف و مشارکت سیاسی گروه‌های گوناگون فراهم کرده‌اند. در نهایت، پایداری هر جامعه‌ای بیش از آنکه به وجود یک قرائت رسمی و انحصاری از حقیقت وابسته باشد، به ظرفیت آن جامعه برای تحمل تفاوت‌ها، پذیرش نقد و احترام به آزادی وجدان بستگی دارد. اگر دین به ابزاری برای حذف رقیب سیاسی تبدیل شود، هم سیاست آسیب می‌بیند و هم خود دین، زیرا ایمان زمانی پایدار و اثرگذار است که بر انتخاب آزاد انسان استوار باشد، نه بر اجبار و انحصار قدرت. https://t.me/drrezasaidi

چهاردهم مرداد؛ انقلاب مشروطه، آغاز نوزایی ایران چهاردهم مرداد، تنها سالگرد یک رویداد سیاسی نیست؛ یادآور آغاز نوزایی بزرگ در تاریخ معاصر ایران است. انقلاب مشروطه نقطه عطفی بود که ملت ایران برای نخستین بار به شکلی سازمان‌یافته، خواهان محدود شدن قدرت مطلقه، حاکمیت قانون، مشارکت مردم در اداره کشور و پاسداری از حقوق شهروندان شد. این انقلاب، تنها یک تغییر در ساختار حکومت نبود، بلکه آغاز تحولی عمیق در اندیشه سیاسی، فرهنگ عمومی و هویت ملی ایرانیان به شمار می‌رفت؛ تحولی که آثار آن تا امروز ادامه دارد. مشروطه، ایران را وارد عصر جدیدی کرد؛ عصری که در آن مفاهیمی چون قانون اساسی، مجلس، تفکیک قوا، مسئولیت حکومت در برابر ملت، آزادی مطبوعات، عدالت و حاکمیت ملی به گفتمان عمومی جامعه راه یافت. هرچند این مسیر بارها با استبداد، کودتا، اشغال خارجی و بحران‌های سیاسی روبه‌رو شد، اما اندیشه مشروطه هرگز از حافظه تاریخی ایرانیان پاک نشد. جنبش‌های اجتماعی و سیاسی یک قرن گذشته را می‌توان در امتداد همان آرمان‌های مشروطه تحلیل کرد. جنبش اخیر مردم ایران نیز، با وجود تفاوت‌های نسلی و شرایط تاریخی، در بسیاری از خواسته‌های بنیادین خود ادامه همان مسیر است؛ مسیری برای دستیابی به توسعه سیاسی، توسعه اجتماعی، عدالت، کرامت انسانی، آزادی‌های مدنی و حاکمیت ملی. نسل جوان امروز نیز مانند مشروطه‌خواهان بیش از یک قرن پیش، خواهان حکومتی پاسخگو، قانون‌مدار و متکی بر اراده مردم است. استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، به جای ادامه روند تکامل مشروطه، در برخی زمینه‌ها به عقب‌گرد از بسیاری از دستاوردهای آن انجامید. در حالی که انقلاب مشروطه بر برتری قانون عرفی، حاکمیت ملت و محدود شدن قدرت تأکید داشت، نظام جدید نقش پررنگی برای مشروعیت دینی در ساختار قدرت قائل شد. از این منظر، می‌توان گفت که در تقابل تاریخی میان «مشروطه» و «مشروعه»، پس از انقلاب ۱۳۵۷، دیدگاه مشروعه‌خواهان بر ساختار سیاسی کشور غلبه یافت. با این حال، تاریخ ایران نشان داده است که اندیشه‌ها بیش از حکومت‌ها دوام می‌آورند. آرمان‌های مشروطه ـ یعنی حکومت قانون، آزادی، عدالت، مسئولیت‌پذیری قدرت و حاکمیت مردم ـ همچنان در وجدان تاریخی جامعه ایران زنده است. این آرمان‌ها بارها در قالب جنبش‌های مختلف خود را بازآفرینی کرده‌اند و امروز نیز در مطالبات بخش بزرگی از جامعه دیده می‌شوند. چهاردهم مرداد، فرصتی برای بازخوانی این میراث ارزشمند است؛ میراثی که به ما یادآوری می‌کند توسعه پایدار بدون قانون، آزادی بدون مسئولیت، عدالت بدون استقلال قوه قضائیه و حاکمیت ملی بدون مشارکت واقعی مردم امکان‌پذیر نیست. انقلاب مشروطه یک حادثه متعلق به گذشته نیست؛ پروژه‌ای تاریخی است که هنوز پایان نیافته است. هر نسل بخشی از این مسیر را پیموده و نسل امروز نیز در تلاش است تا آن آرمان‌های ناتمام را با زبان و نیازهای زمان خود دنبال کند. شاید بتوان گفت که آینده ایران، نه در گسست از مشروطه، بلکه در تکمیل آرمان‌های ناتمام آن رقم خواهد خورد؛ آرمان‌هایی که بیش از یک قرن پیش با شعار قانون، آزادی و عدالت آغاز شدند و همچنان الهام‌بخش امید به ساختن ایرانی آزاد، توسعه‌یافته و متکی بر اراده ملت هستند. https://t.me/drrezasaidi

نوزایش ایرانی: چشم‌انداز ظهور جامعه نوین ایران با اینکه در چند دهه گذشته تلاش‌های زیادی برای ایجاد هوبت و فرهنگی جعلی در ایران صورت گرفته است، اما مردم ایران ارتباط خود را با میراث فرهنگی و تاریخی خود حفظ کرده و افتخار می‌کنند که با رهبرانی همچون کوروش بزرگ شناخته شوند. به دلیل این هویت، بیشتر ایرانیان هویت فرهنگی خاصی دارند که شامل سنت‌های مهمان‌نوازی، سخاوت، دوستی و روابط اجتماعی است که از طریق زبان، سنن، خویشتن‌گرایی بهم پیوند خورده است. در دورانی که این هویت‌ها سرکوب شده‌اند، این شخصیت ملی به شکل‌های مثبت و طبیعی خودش را دوباره نشان می‌دهد. فرهنگ ایرانی  و دستاوردهای آن  همچنان تأثیر عمیقی بر زندگی ایرانی‌ها دارد . مایکل آکسورتی در کتابش «ایران: امپراتوری ذهن» می‌نویسد: «برخلاف سایر ملت‌ها که تمدن‌هایی در گذشته داشته‌اند، ایرانیان هرگز تمدن گذشته خود را فراموش نکرده‌اند و آن را در هویت ناخودآگاه خود زنده نگه داشته و همچنان از آن انرژی معنوی می‌گیرند.» با وجود ۱۴۰۰ سال از حمله تازیان و تأثیرات آن،  میهن‌دوستان، رهبران فرهنگی، نویسندگان و سایر تأثیرگذاران تلاش کرده‌اند تا جوهر فرهنگی ایران  را حفظ کنند. مردم ایران در ۴۵ سال گذشته حکومت اسلامی را تجربه کرده‌اند. این تجربه بیشتر مردم ایران را متقاعد کرده است که جدایی دین از سیاست برای پیشرفت ضروری است. این حرکت شگرف به عنوان یک نوزایش از میراث ایرانی با جامعه مدرن ادغام شده و با اعتقاد به اصول جامعه مدرن و رعایت اعلامیه جهانی حقوق بشر، هماهنگ گشته است. مردم به دستاوردهای شخصیت‌هایی مانند کوروش بزرگ و شخصیت‌های تاریخی دیگر افتخار می‌کنند. همچنین نسل جوان ایران با انگیزه‌های بیشتری به دستاورد‌های عصر تجدد در چند قرن اخیر توجه دارد. ایرانیان اغلب از آنچه احساس می‌کنند نقاط برجسته تمدن هستند الهام گرفته و آن را تحسین می‌کنند . پدران بنیانگذار ایالات متحده (مانند توماس جفرسون) به عنوان مثال، از یونان باستان، روم، و دوران کوروش بزرگ به عنوان بخشی از «عصر طلایی» یاد  کرده‌اند. به همین دلیل جفرسون و سایر میهن‌پرستان اولیه آمریکا واضح و با آگاهی، از ارثیه این دوران طلایی برای بنیانگذاری کشورشان استفاده کردند. همچنین جفرسون و پدران بنیانگذار تحت تأثیر  عصر روشنگری که سعی در فراتر رفتن از  باورهای خرافی و عقب‌ماندگی با تأکید بر اندیشه منطقی و روش‌های علمی‌ داشتند. این افکار با عادت آنها به احترام به نقاط برجسته‌ای از تمدن و زندگی انسان ادغام شد. همچنین به نظر می‌رسد مردم ایران  نیز قصد دارند به همین شیوه عمل کنند. آنها بطور فزاینده به دوران طلایی کشور خود نگاه می‌کنند و از آن الهام می‌گیرند. علاوه بر این، آنها به دنبال روش‌های مدرن، منطقی، و علمی‌ برای عمل و اندیشیدن هستند. نسل جوان در تلاش است تا با حفظ ارزش‌های ایرانی از دستاوردهای تجدد در چند قرن اخیر نظیر مردم‌سالاری، آزادی‌های مدنی و حکومت  قانون نیز برخوردار شود. بسیاری از نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند که مردم ایران خواستار تغییرات اساسی در شیوه حکمرانی در راستای این اهداف هستند. بطور مثال هرچند ایرانیان در نوع حکومت اختلاف دارند، ولی اکثریت آنان خواستار حکومتی بر مبنای دموکراسی، حقوق بشر و جدایی دین از سیاست‌اند.  توجه روزافزون جوانان به میراث فرهنگی ایران نظیر آموزه‌های کوروش و فردوسی از دیگر نشانه‌های تلاش آنان در استفاده از بن‌مایه‌های فرهنگ کهن ایرانی در ایجاد ایران نوین است. توجه روزافزون آنان به کوروش، نشان‌دهنده تمایل آنان به آموزه‌هایی نظیر آزادی‌های مدنی و مداراست. از طرف دیگر آموزه‌های حکیم طوس نظیر خردورزی، راستی، داد و تلاش برای آبادانی برای نسل جوان ایران بسیار جذابیت دارد. هر دو اندیشه خردورزانه و خردستیزانه در فرهنگ ایران ریشه دارند. به ویژه پس از حمله مغول اندیشه خردستیزانه بسیار رشد کرده است.  در دوران صفویه این اندیشه بسیار گسترش یافت.  جدال مشروطه‌خواهان و مشروعه‌طلبان از نمادهای تعارض این دو اندیشه در دوران جدید است.  اندیشه خردستیزانه برتری خود را در انقلاب ۵۷ نشان داد و تلاش شد که با استفاده از آموزه‌ها و تجربیات غیرایرانی، آینده ساخته شود. امروز نشانه‌های زیادی شاهد آن است که مجددا خردورزی به ویژه در نسل جوان رو به گسترش است که نوید یک نوزایش فکری  و راهی نو را می‌دهد.  بی‌تردید پدیده جهانی شدن و گسترش فناوری در این راه به ایرانیان کمک خواهد کرد تا با تلفیقی از بن‌مایه فرهنگی کهن و دستاوردهای عصر تجدد، ایرانیان قدم در راهی نویی بگذارند. https://t.me/drrezasaidi

از دست رفتن یک فرصت تاریخی؛ از هدررفت سرمایه‌های ایران تا امید به نوزایی ملی تاریخ هر ملت، لحظاتی سرنوشت‌ساز دارد؛ لحظاتی که می‌توانند مسیر یک کشور را برای دهه‌ها تغییر دهند. انقلاب ۱۳۵۷ یکی از همان نقاط عطف تاریخ ایران بود. بسیاری از مردم با امید به آزادی، عدالت، توسعه و استقلال به استقبال آینده‌ای تازه رفتند، اما آنچه در عمل با استقرار جمهوری اسلامی شکل گرفت، نه تحقق آن آرمان‌ها، بلکه آغاز دوره‌ای بود که بخش بزرگی از فرصت‌های تاریخی ایران را از میان برد. در چهار دهه گذشته، ایران با وجود برخورداری از منابع عظیم طبیعی، موقعیت ممتاز ژئوپلیتیک، پیشینه تمدنی چند هزار ساله و نیروی انسانی تحصیل‌کرده، نتوانست جایگاهی متناسب با ظرفیت‌های خود در جهان به دست آورد. در حالی که بسیاری از کشورهای آسیایی با سرمایه‌گذاری بر آموزش، فناوری، صنعت و اقتصاد جهانی مسیر توسعه را پیمودند، ایران بخش قابل توجهی از توان خود را صرف بحران‌های سیاسی، تنش‌های منطقه‌ای، تحریم‌ها، کشمکش‌های داخلی و محدودیت‌های اجتماعی کرد. اما شاید بزرگ‌ترین خسارت، نه در اقتصاد، بلکه در سرمایه انسانی ایران رخ داد. میلیون‌ها ایرانی متخصص، پژوهشگر، پزشک، مهندس، کارآفرین، هنرمند و دانشجو کشور را ترک کردند. بسیاری دیگر نیز، با وجود ماندن، فرصت شکوفایی استعدادهای خود را نیافتند. سرمایه‌ای که می‌توانست موتور پیشرفت ایران باشد، یا مهاجرت کرد یا در فضایی محدود و فرساینده گرفتار شد. در کنار این، منابع مالی کشور نیز در بخش‌های مختلف با چالش‌های جدی روبه‌رو شد. درآمدهای کلان نفتی که می‌توانست صرف توسعه زیرساخت‌ها، آموزش، پژوهش، سلامت و رفاه عمومی شود، از دید بسیاری از تحلیلگران نتوانست به رشد پایدار اقتصادی و بهبود کیفیت زندگی اکثریت مردم منجر شود. حاصل آن، اقتصادی با تورم مزمن، کاهش ارزش پول ملی، بیکاری، کاهش سرمایه‌گذاری و گسترش نابرابری بود. با این حال، تاریخ ایران تنها روایت شکست‌ها نیست. این سرزمین بارها پس از دوره‌های دشوار، توانسته خود را بازسازی کند. ایران پس از حمله اعراب، یورش مغول، آشوب‌های داخلی و بحران‌های متعدد، هر بار با اتکا به فرهنگ، دانش و نیروی مردم خود دوباره برخاسته است. امروز نیز نشانه‌هایی از تحول اجتماعی در نسل جوان ایران دیده می‌شود. نسلی که بیش از هر زمان دیگری با جهان ارتباط دارد، از فناوری بهره می‌گیرد، خواهان شایسته‌سالاری، قانون‌گرایی، آزادی‌های مدنی و توسعه علمی و اقتصادی است. این نسل، صرف‌نظر از گرایش‌های سیاسی، مطالباتی دارد که بر آینده، کارآمدی، رفاه و کرامت انسانی متمرکز است. هیچ‌کس نمی‌تواند با قطعیت درباره آینده سخن بگوید، اما اگر ایران روزی وارد مرحله‌ای از ثبات، حکمرانی پاسخگو، حاکمیت قانون و مشارکت گسترده‌تر شهروندان شود، ظرفیت‌های فراوانی برای آغاز عصری تازه خواهد داشت. منابع طبیعی، موقعیت جغرافیایی، دانشگاه‌ها، جامعه علمی، بخش خصوصی، و میلیون‌ها ایرانی موفق در سراسر جهان، می‌توانند در کنار یکدیگر پایه‌های نوزایی ملی را شکل دهند. تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که ملت‌ها می‌توانند پس از دوره‌های طولانی رکود و بحران، مسیر تازه‌ای را آغاز کنند؛ مشروط بر آنکه سرمایه انسانی را ارج نهند، نهادهای کارآمد بسازند، قانون را بر سلیقه ترجیح دهند و آینده را بر گذشته مقدم بدانند. ایران، بیش از هر چیز، به احیای اعتماد نیاز دارد؛ اعتمادی میان مردم و نهادها، میان نسل‌ها، و میان ایرانیان داخل و خارج از کشور. بازسازی این اعتماد، شاید دشوارترین اما ضروری‌ترین گام در مسیر نوزایی باشد. شاید بزرگ‌ترین امید ایران، نه در منابع زیرزمینی، بلکه در سرمایه‌های انسانی آن باشد؛ جوانانی که هنوز رؤیای ساختن کشوری آزادتر، آبادتر و پیشرفته‌تر را در سر دارند. اگر روزی این سرمایه عظیم فرصت شکوفایی پیدا کند، آنچه در دهه‌های گذشته از دست رفته است، هرچند به آسانی جبران نخواهد شد، اما می‌تواند آغازگر فصلی نو در تاریخ ایران باشد؛ فصلی که در آن، تجربه تلخ گذشته به چراغ راه آینده تبدیل شود و ایران بار دیگر جایگاه شایسته خود را در میان ملت‌های پیشرو جهان بازیابد. https://t.me/drrezasaidi

Invariably, I would be asked by new residents here if I would tell them whether a patient with borderline signs and symptoms needed to be explored for, say appendicitis. The answer I learned while on White 6 or 7 from Dr. Oliver Cope, if I remember correctly, is: “That you have to decide for yourself, but it had better be the correct decision.” Help must be available when asked and needed, but always couched in such terms as “what do you think?” Undoubtedly, selection of resident material was crucial to the success of the program. Excepting for myself, I don’t think the selection committee at the MGH made many grievous mistakes. But many of my residents had already been selected beforehand. Even then, I found it remarkable, how readily one or two black sheep would melt into the crowd. Or leave on their own. How could I tell if my three experiments worked out well? When I observed residents making rounds on their own initiative, discussing pros and cons of how to operate and when. And by being painfully honest in presenting their own errors. Above all, when they could, but did not avail themselves of the attending’s assistance, knowing that they were fully accountable for results. Am I afflicted by “those good old days” syndrome? I am aware of the whole panorama of surgery having changed dramatically over the past few decades in the United States in line with sociotechnological changes of great magnitude. The “paradigm” now is apparently an economic imperative. However, persistence of diseases requiring surgical intervention, and the need to train future surgeons to intervene, calls for selecting the best method to do this. The MGH surgical program that I remember, must have been good as it had universal application.Ÿ (Editors’ note: Dr, Farrokh Saidi graduated from Cornell University in 1951 and the Harvard Medical School in 1954. He entered the surgical training program at the MGH in 1955, completing his training in 1960. Following his residency, he spent a year with Dr. Ronald Belsey in England at the Frenchay Hospital in Thoracic Surgery. He then returned to Iran where he continues to pursue a distinguished career in Academic General and Thoracic Surgery. He is a Professor of Surgery Emeritus at the University of Tehran and Chief of Surgery at the Modarress Hospital, Beheshti University School of Medicine where he continues an active clinical, teaching and research program.) https://t.me/drrezasaidi

بیاد دکتر فرخ سعیدی The Spiel by Farrokh Saidi (MGH Surgical Society Bulletin 2005) A few surgical chest cases were being discussed in the Ether Dome, with Drs. Sweet and Churchill and other surgical luminaries sitting in the front row. A patient with empyema was presented and the best treatment discussed intensely. Carried away in that surgical intellectual atmosphere, I had the temerity to suggest injecting antibiotics into the chest cavity. Dr. Churchill’s quick retort was that this would be like putting out a fire with a water pistol. Later that day I was astounded to have him call me and actually apologize for having been facetious! Most of us have some vague ideas as to why the MGH surgical training in those halcyon days was good. A few may not remember or care. But I think I know some of the ingredients of that system, by having experimented with them. Far removed from the Boston scene for forty years, and deprived of all the backup support, technology, equipment, and Harvard gravity, I had the unique opportunity on three separate occasions to start, de novo, a general surgical residency program: 1961 to 1969 in Shiraz, 1972 to 1982, and 1988 to 2000 in Tehran. And every time it worked out well judging on the criteria of clinical results, residents’ happiness and their contagious enthusiasm. Now I know that the MGH surgical program works and is transplantable. From what I recall, in those days three general systems for training general surgeons existed: the Johns Hopkins pyramidal, the MGH block, and the Mayo Clinic fellowship systems. Getting back home to my native country, Iran, in 1961, I discovered another one: The Geheimrat system which is essentially throwing a handful of young residents into a hospital and letting them battle it out, some never seeing the chief during their four years perhaps. The first thing to do I found was to weld together an army-type discipline with a family spirit. The chief must be stern but friendly. Stressful interpersonal relationships can never be eliminated from a situation as demanding as an active surgical teaching service. However, competition and congeniality, seemingly an oxymoron, can coexist. High standards at the MGH were set by the string of stellar surgeons, known as the senior visiting staff. Personages like Richard Sweet, Claude Welch, Bob Linton, and above all Gordon Donaldson, were respected for their surgical prowess, but loved for their friendliness. Putting in long and hard hours for them did not appear as laboring under duress. A stifling atmosphere, I now know, is usually the reflection of insecurity on the part of the chief(s). Creating a corps de spirit does not really take much effort, young residents being all too eager to be the vanguards of the battle, if they see a good and benevolent leader and are treated courteously. Next comes freedom of action. How well I remember Arthur Baue, taking a private patient on Baker Memorial to the operating room to stop relentless bleeding from a peptic ulcer. For some reason the attending surgeon could not be located after a 48-hour intense search. Art received a commendation from Dr. Churchill, who at the same time reprimanded the courtesy staff surgeon. By nature, all surgical residents are in a permanent state of starvation for patients who need operations. Rather than telling them not to operate, they should be told to know when to operate. Even the junior visiting staff in our time, often felt called upon to put on the brakes to “protect” patients. But the overall policy of giving freedom to residents remained intact. Of course there was always an hour of reckoning, I yet have to find a better venue than the old ED, EJ, ET, EM method of arbitration, along with the coveted verdict of PD. I put the same system into operation here in my three experiments. I don’t know if the litigious atmosphere over there permits it now. But regardless of local constraints, accountability will be accepted and absorbed if carried out with fairness, friendliness and in a forthright manner.

Invariably, I would be asked by new residents here if I would tell them whether a patient with borderline signs and symptoms needed to be explored for, say appendicitis. The answer I learned while on White 6 or 7 from Dr. Oliver Cope, if I remember correctly, is: “That you have to decide for yourself, but it had better be the correct decision.” Help must be available when asked and needed, but always couched in such terms as “what do you think?” Undoubtedly, selection of resident material was crucial to the success of the program. Excepting for myself, I don’t think the selection committee at the MGH made many grievous mistakes. But many of my residents had already been selected beforehand. Even then, I found it remarkable, how readily one or two black sheep would melt into the crowd. Or leave on their own. How could I tell if my three experiments worked out well? When I observed residents making rounds on their own initiative, discussing pros and cons of how to operate and when. And by being painfully honest in presenting their own errors. Above all, when they could, but did not avail themselves of the attending’s assistance, knowing that they were fully accountable for results. Am I afflicted by “those good old days” syndrome? I am aware of the whole panorama of surgery having changed dramatically over the past few decades in the United States in line with sociotechnological changes of great magnitude. The “paradigm” now is apparently an economic imperative. However, persistence of diseases requiring surgical intervention, and the need to train future surgeons to intervene, calls for selecting the best method to do this. The MGH surgical program that I remember, must have been good as it had universal application.Ÿ (Editors’ note: Dr, Farrokh Saidi graduated from Cornell University in 1951 and the Harvard Medical School in 1954. He entered the surgical training program at the MGH in 1955, completing his training in 1960. Following his residency, he spent a year with Dr. Ronald Belsey in England at the Frenchay Hospital in Thoracic Surgery. He then returned to Iran where he continues to pursue a distinguished career in Academic General and Thoracic Surgery. He is a Professor of Surgery Emeritus at the University of Tehran and Chief of Surgery at the Modarress Hospital, Beheshti University School of Medicine where he continues an active clinical, teaching and research program.) https://t.me/drrezasaidi

اقتصاد الهی، جمهوری اسلامی و راهپیمایی اربعین پل سیبرایت در کتاب «اقتصاد الهی» (The Divine Economy) دین را نه صرفاً یک تجربه‌ی معنوی، بلکه یک سازمان اقتصادی- اجتماعی پویا می‌بیند. از نگاه او، ادیان مانند شرکت‌های بزرگ عمل می‌کنند: منابع مالی جذب می‌کنند، شبکه‌های اجتماعی می‌سازند، وفاداری مشتریان (پیروان) را مدیریت می‌کنند و در یک میدان رقابتی برای بقا و گسترش می‌جنگند. این چارچوب تحلیلی به ما کمک می‌کند تا رفتار دین در ایران امروز و به‌ ویژه نقش مراسم عظیمی مانند راهپیمایی اربعین را بهتر بفهمیم. دین به‌ مثابه پلتفرم اقتصادی- سیاسی سیبرایت دین را یک پلتفرم چندوجهی می‌داند؛ نهادی که خدمات مختلفی به پیروان خود عرضه می‌کند: • معنا و آرامش معنوی، • شبکه‌های اجتماعی و خانوادگی، • فرصت‌های اقتصادی و شغلی، • هویت جمعی و انسجام سیاسی. در ایران، جمهوری اسلامی دقیقاً بر همین منطق عمل می‌کند. نهادهای مذهبی (حوزه‌های علمیه، مساجد، بنیادها) نه‌تنها مراکز معنوی، بلکه ساختارهای عظیم اقتصادی و سیاسی‌اند که میلیاردها دلار دارایی و هزاران نیروی انسانی در اختیار دارند. اربعین به‌عنوان نمایش اقتصاد الهی راهپیمایی اربعین یکی از روشن‌ترین نمونه‌های «اقتصاد الهی» در جهان امروز است. ۱. بُعد اقتصادی میلیون‌ها زائر ایرانی و عراقی در این رویداد مشارکت می‌کنند. دولت ایران هزینه‌های گسترده‌ای برای حمل‌ونقل، اسکان، و خدمات می‌پردازد. شبکه‌های مذهبی و بنیادها نیز میلیاردها تومان صرف می‌کنند. این سرمایه‌گذاری نوعی «مدیریت وفاداری» است؛ مشابه همان چیزی که یک شرکت بزرگ برای حفظ مشتریان خود انجام می‌دهد. ۲. بُعد اجتماعی اربعین فرصتی برای ایجاد شبکه‌های اجتماعی است: گروه‌های دوستی، پیوندهای قومی-مذهبی، روابط تجاری و خانوادگی. به تعبیر سیبرایت، دین در اینجا به‌عنوان یک پلتفرم اجتماعی عمل می‌کند که فراتر از عبادت، روابط انسانی را سامان می‌دهد. ۳. بُعد سیاسی جمهوری اسلامی از اربعین به‌عنوان ابزار قدرت نرم استفاده می‌کند. پیام این راهپیمایی به جهان اسلام آن است که ایران محور تشیع و رهبری مقاومت منطقه است. این دقیقاً همان رقابتی است که سیبرایت درباره‌ی ادیان توضیح می‌دهد: رقابتی برای نفوذ، هویت و منابع. تناقض‌ها و هزینه‌ها سیبرایت تأکید می‌کند که موفقیت دین در گرو مدیریت منابع و رقابت کارآمد است. اما در ایران امروز یک تناقض دیده می‌شود: • از یکسو، حکومت میلیاردها دلار خرج مراسمی چون اربعین می‌کند تا سرمایه‌ی اجتماعی و سیاسی خود را تثبیت کند. • از سوی دیگر، بحران‌های اقتصادی (تورم، بیکاری، فقر) نارضایتی عمومی را افزایش داده و بخش زیادی از جامعه این سرمایه‌گذاری را اتلاف منابع عمومی می‌داند. به بیان دیگر، اگر دین مانند یک شرکت باشد، جمهوری اسلامی با مشکل بازگشت سرمایه (ROI) مواجه است: آیا هزینه‌های کلان مذهبی واقعاً به افزایش مشروعیت و وفاداری مردم منجر می‌شود یا برعکس شکاف‌ها را عمیق‌تر می‌کند؟ کتاب «اقتصاد الهی» پل سیبرایت نشان می‌دهد که دین در جهان مدرن همچنان زنده و قدرتمند است، زیرا مانند یک سازمان اقتصادی ـ اجتماعی عمل می‌کند: رقابت می‌کند، منابع را مدیریت می‌کند و پلتفرم‌های اجتماعی می‌سازد. در ایران، راهپیمایی اربعین مصداق بارز این تحلیل است. جمهوری اسلامی با این مراسم عظیم می‌کوشد: • وفاداری مذهبی را تقویت کند، • مشروعیت سیاسی خود را تثبیت نماید، • و در میدان رقابتی جهان اسلام، جایگاه محوری برای خود بسازد. اما تناقض بنیادین باقی است: آیا این «اقتصاد الهی» در بلندمدت می‌تواند بحران‌های اقتصادی و اجتماعی ایران را مدیریت کند، یا صرفاً یک نمایش پرهزینه است که در نهایت نیز مشروعیت حکومت را بیش از پیش زیر سؤال می‌برد؟ https://t.me/drrezasaidi

هشت اشتباه بزرگ در تاریخ سیاست خارجی ایران تاریخ ایران سرشار از لحظاتی است که در آن، انتخاب‌های نادرست در سیاست خارجی پیامدهای فاجعه‌باری به‌دنبال داشته‌اند. از دوران امپراتوری‌های بزرگ تا روزگار معاصر، اشتباهات دیپلماتیک، بی‌توجهی به موازنه قوا، و تصمیم‌گیری‌های ایدئولوژیک یا غیرکارشناسی، کشور را بارها وارد بحران‌های بزرگ کرده‌اند. این مقاله با نگاهی تحلیلی، هشت اشتباه کلیدی در سیاست خارجی ایران را که تأثیری تعیین‌کننده بر سرنوشت ملی داشته‌اند، مرور می‌کند. ۱. جنگ‌های فرسایشی با روم؛ تخریب تدریجی یک امپراتوری در دوران اشکانی و به‌ویژه ساسانی، ایران وارد جنگ‌های مکرر و طولانی با امپراتوری روم و بعدها بیزانس شد. اگرچه برخی از این جنگ‌ها برای حفظ مرزها ضروری بودند، اما ادامه بی‌پایان آنها موجب تحلیل منابع انسانی، تضعیف اقتصاد، بی‌ثباتی داخلی و فرسودگی ارتش شد. این فرسایش مزمن، ساسانیان را در برابر حمله اعراب مسلمان در قرن هفتم میلادی به‌شدت آسیب‌پذیر کرد و در نهایت منجر به فروپاشی یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های تاریخ ایران شد. ۲. تحقیر سفیران مغول؛ دعوت به فاجعه در اوایل قرن هفتم هجری، محمد خوارزمشاه در پاسخ به درخواست دیپلماتیک چنگیزخان، دست به اقدامی زد که از منظر روابط بین‌الملل فاجعه‌بار بود: کشتن و تحقیر سفیران مغول. این رفتار خلاف عرف دیپلماتیک، چنگیز را به خشم آورد و بهانه حمله‌ای بی‌سابقه به ایران شد. نتیجه، ویرانی گسترده شهرها، قتل‌عام میلیون‌ها نفر، فروپاشی نظام اداری و علمی ایران، و آغاز یکی از تاریک‌ترین ادوار تاریخی کشور بود. ۳. شکست در دیپلماسی با روسیه؛ از دست رفتن قفقاز در قرن نوزدهم، قاجارها با رویای بازسازی اقتدار ایران، وارد دو جنگ سنگین و بی‌نتیجه با امپراتوری روسیه شدند. در حالی که ارتش ایران فاقد تجهیزات و فرماندهی مؤثر بود، این جنگ‌ها بدون حمایت بین‌المللی و استراتژی بلندمدت دنبال شدند. شکست در این جنگ‌ها، منجر به امضای معاهدات گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸) شد که به‌واسطه آنها ایران بخش‌های وسیعی از قفقاز شامل گرجستان، ارمنستان و آذربایجان را از دست داد. ۴. بی‌طرفی مبهم در جنگ جهانی دوم؛ اشغال ایران رضاشاه پهلوی در جریان جنگ جهانی دوم، سیاست بی‌طرفی اعلام کرد، اما در عمل روابط تجاری نزدیکی با آلمان نازی داشت. این تضاد در رفتار و گفتار باعث شد متفقین، ایران را به‌ عنوان تهدیدی بالقوه در نظر بگیرند. در سال ۱۳۲۰ ایران توسط نیروهای بریتانیا و شوروی اشغال شد و رضاشاه مجبور به کناره‌گیری و تبعید گردید. این رویداد، به‌شدت استقلال سیاسی ایران را خدشه‌دار کرد و راه را برای افزایش مداخلات خارجی در دهه‌های بعد هموار ساخت. ۵. بحران نفت و کودتای ۲۸ مرداد دکتر محمد مصدق با هدف استقلال اقتصادی و کنترل منابع ملی، صنعت نفت ایران را در سال ۱۳۲۹ ملی کرد. اما فقدان دیپلماسی چندجانبه و ناتوانی در جلب حمایت قدرت‌های بزرگ به‌ویژه آمریکا، ایران را در برابر فشارهای اقتصادی و سیاسی بریتانیا آسیب‌پذیر ساخت. در نهایت، با طراحی سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا (MI6) و آمریکا (CIA)، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ داد. ۶. سیاست نفتی شاه محمدرضاشاه پهلوی با افزایش بهای نفت در دهه ۱۳۵۰، درآمدهای هنگفتی کسب کرد و تصمیم به مدرن‌سازی سریع کشور گرفت. این سیاست منجر به بحران های سیاسی ، مالی و انرژی در غرب گذشت بطوری که غربی‌ها با مخالفان شاه در براندازی او همراه شدند. ۷. تندروی انقلابی و آغاز جنگ ایران و عراق پس از انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی با شعار صدور انقلاب، روابط خود را با کشورهای همسایه به‌ ویژه کشورهای عربی تیره کرد. صدام حسین از این شرایط و ضعف ارتش ایران استفاده کرد و در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به کشور حمله نمود. در حالی که ایران پس از مدتی موفق به پس گرفتن مناطق اشغالی شد، ادامه جنگ به بهانه ‘تنبیه متجاوز’ منجر به جنگی فرسایشی و زیانبار شد که تا سال ۱۳۶۷ ادامه یافت. این جنگ خسارت‌های انسانی و اقتصادی عظیمی به کشور وارد کرد. ۸. ماجراجویی منطقه‌ای و تقابل با اسرائیل در دهه‌های اخیر، سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر محور حمایت از گروه‌های نیابتی مانند حزب‌الله، حماس و حوثی‌ها شکل گرفت. در کنار آن، مواضع علنی علیه اسرائیل، دشمنی با ایالات متحده، و شعارهای تند انقلابی، باعث اعمال شدیدترین تحریم‌های بین‌المللی، انزوای سیاسی و حملات مستقیم امنیتی و سایبری به تأسیسات هسته‌ای و نظامی کشور شده‌اند. این استراتژی بجای تقویت جایگاه منطقه‌ای ایران، موجب تضعیف اقتصاد و افزایش خطر درگیری‌های نظامی شده است. نتیجه‌گیری اشتباهات تکرارشونده در سیاست خارجی ایران، ریشه در بی‌توجهی به اصول دیپلماسی واقع‌گرایانه، ناتوانی در موازنه بین‌المللی، و غلبه منافع کوتاه‌مدت داخلی یا ایدئولوژیک بر مصالح بلندمدت ملی دارند.

برای جلوگیری از تکرار این چرخه تاریخی، ایران نیازمند سیاست خارجی‌ای است مبتنی بر تفاهم و مناسبات سازنده، اعتمادسازی منطقه‌ای، پرهیز از ماجراجویی و تمرکز بر توسعه پایدار. تنها در چنین چارچوبی است که می‌توان از فرصت‌های بین‌المللی به نفع منافع ملت بهره‌برداری کرد. https://t.me/drrezasaidi

#محمدعلی_فروغی: بعقیده من وظیفه هر ایرانی است که اولا خود با #شاهنامه مانوس شود، ثانیا ابناء وطن را بموانست این کتاب ترغیب نم
#محمدعلی_فروغی: بعقیده من وظیفه هر ایرانی است که اولا خود با #شاهنامه مانوس شود، ثانیا ابناء وطن را بموانست این کتاب ترغیب نماید و اسباب آن را فراهم آورد. مختصر، فردوسی قباله و سند نجابت ملت ایران را تنظیم فرموده، و همین کلمه مرا بی نیاز می کند از اینکه در توضیح مطلب و پافشاری در اثبات مقام فردوسی از این جهت بطول کلام بپردازم. گرامی باد زادروز زنده‌یاد #محمدعلی_فروغی (۱۰ امرداد ۱۲۵۴ تهران – ۵ آذر ۱۳۲۱ تهران) 🆔 @XeradsarayeFerdosiYazd

واقعیت این است که با ورود ربات‌های پیشرفته و نسل جدید قطعا فضای کاری برای بشر تغییر خواهد کرد. این پدیده‌ای است که هم‌اکنون نیز در بسیاری از مشاغل قابل رؤیت است. بسیاری از مشاغل فعلی در آینده از بین ‌خواهند رفت؛ همانگونه که بسیاری از مشاغل قرون گذشته اکنون دیگر وجود ندارند. https://t.me/drrezasaidi

آینده از آنِ کیست؟ ربات یا انسان؟! در دهه‌های اخیر بشر با شبیه‌سازی ساختار مغز انسان موفق به تولید ربات‌هایی شده است که قادر به انجام برخی کارهای انسان هستند. این ربات‌ها مانند انسان می‌توانند راه بروند، در کارخانه کار کرده و حتی رانندگی کنند. ربات‌های پیشرفته‌تر امروزی حتی قادر به تحلیل عکس‌های پزشکی و داده‌های تحقیقاتی هستند. بنابراین اکنون ممکن است این پرسش پیش آید که آیا ربات در آینده جای انسان را خواهد گرفت؟ آیا بسیاری از شغل‌ها در آینده به علت حضور ربات‌ها از بین خواهد رفت؟ اگر اینطور باشد، آینده تحصیلات دانشگاهی به کدام سمت خواهد رفت؟ چگونه می‌توان بشر را برای شغل‌های آینده تربیت کرد؟ شغل‌هایی که با حضور ربات‌ها از بین نروند؟ بیش از صد سال پیش با انقلاب صنعتی بسیاری از شغل‌ها در مزارع از بین رفت و کارگران را روانه کارخانه‌ها کرد. با انقلاب در هوش‌ مصنوعی و فناوری ربات‌ها، باز این اتفاق خواهد افتاد و بسیاری از مشاغل کنونی را ربات‌ها انجام خواهند داد. بسیاری از کارهایی که نیاز به «تکرار» دارند در آینده به وسیله ربات‌ها انجام خواهد شد. برای  نمونه، هم‌اکنون نیز از سال‌ها پیش در بسیاری از کارخانجات ماشین‌سازی ربات‌ها جای انسان را گرفته‌اند یا ربات‌ها قادرند میلیون‌ها محاسبه پیچیده ریاضی را در کسری از ثانیه انجام دهند. واقعیت این است که هر روز ربات‌های هوشمندتری ساخته می‌شوند. مطالعات متعدد پیش‌بینی کرده‌اند که بیش از نیمی از شغل‌های فعلی بشر در ٢٠ سال آینده، دیگر وجود نخواهد داشت. البته این پیش‌بینی، خود نویددهنده ایجاد شغل‌های جدید دیگر در آینده است. سیستم‌های آموزشی باید نسل جدید را برای این پدیده آماده کنند. البته باید به این نکته توجه داشت که با اینکه ربات‌ها به‌ تدریج بهتر و باهوش‌تر می‌شوند ولی انسان، ویژگی‌هایی دارد که ربات هیچگاه به آن نخواهد رسید. باید در آموزش نسل جدید، به‌ ویژه در تحصیلات عالی و دانشگاهی بر این ویژگی‌ها تکیه کرد. یکی از این ویژگی‌ها «ابتکار» و «خلاقیت» است. ابتکار و خلاقیت موتور محرکه پیشرفت بشر است. باید آموزش طوری طراحی شود که این ویژگی را پرورش دهد. ربات یک ماشین برنامه‌ریزی‌ شده توسط انسان است که از هرگونه ابتکار و خلاقیت تهی است. بنابراین بشر با داشتن این امتیاز همیشه از ربات‌ها جلوتر است. از دیگر ویژگی‌های بشر می‌توان به روابط و مناسبات انسانی اشاره کرد. بسیاری از مشاغل نیاز به این دو خصوصیت دارند که ربات‌ها فاقد آن هستند. تعالی و پیشرفت در روابط انسانی چیزی نیست که یک‌شبه در انسان ایجاد شده باشد و نیاز به تمرین و ممارست دارد. سیستم آموزشی آینده‌نگر می‌تواند بذر این ویژگی را در نسل‌های جوان نهادینه کند. مشاغلی که به دو ویژگی «ابتکار» و «روابط انسانی» نیاز داشته باشند، هرگز با ربات‌ها جایگزین نخواهند شد. این فرصتی است برای نسل جدید در انتخاب رشته و شغل آینده. برعکس، مشاغلی که نیاز به «تکرار» دارند، قطعا در آینده به‌ تدریج از بین خواهند رفت زیرا ربات‌ها بهتر از انسان قادر به انجام آنها هستند. مسئله دیگر این است که با پیشرفت در فناوری، دانش و مشاغل نیز از شکل سنتی و ثابت درآمده و به صورت سیال درخواهند آمد. بنابراین لازم است که انسان خود را برای آموزش مداوم تا آخر عمر آماده کند. آنچه بشر در مدرسه یا دانشگاه می‌آموزد طی سال‌ها و دهه‌های آینده قطعا تغییر می‌کند. چنانکه در به ویژه یک قرن اخیر نیز چیزی جز این نبوده است. بنابراین بشر باید یاد بگیرد که همیشه آموزنده باشد. با پایان دوره تحصیلات کلاسیک در مدرسه یا دانشگاه، آموزش پایان نمی‌پذیرد. این خصوصیت علم و فناوری است که همیشه در حال تغییر است. از همین رو در کشورهای پیشرفته همواره برای مشاغلی که به دلیل نوآوری‌ها به آموزش مداوم نیاز دارند، هر ساله دوره‌های آموزشی برای شاغلان برگزار می‌شود. بنابراین نسل‌های جدید نیز باید برای آموزش مداوم آماده باشند و این امر میسر نیست مگر با ایجاد روحیه آموزش مادام‌العمر در افراد. سیستم‌های آموزشی باید این ویژگی را از همان دبستان در نسل‌های جدید نهادینه کنند. اینهمه در حالیست که جمعیت کره زمین روز‌ به‌ روز بیشتر می‌شود. پیشرفت در فناوری بیش‌ از پیش مردم را بهم مرتبط کرده است. این امر خود رقابت شدیدتری را بین انسان‌ها و کشورها ایجاد خواهد کرد. با پیشرفت در فناوری، به‌ ویژه در زمینه کامپیوترها، هوش مصنوعی در ربات‌های جهان به سمت آینده متفاوتی سیر خواهد کرد؛ آینده‌ای که نقش فناوری در آن بیش و بیشتر خواهد شد و چنانکه گفته شد، بسیاری از مشاغل و حرفه‌ها از بین خواهند رفت یا اهمیت امروزی خود را از دست خواهند داد. البته این خود، فرصت‌های جدیدی ایجاد خواهد کرد؛ فرصت‌های شغلی به‌ ویژه در زمینه‌هایی که نیاز به «خلاقیت» و «روابط انسانی» دارند که از عهده ربات‌ها ساخته نیست.

واقعیت این است که با ورود ربات‌های پیشرفته و نسل جدید قطعا فضای کاری برای بشر تغییر خواهد کرد. این پدیده‌ای است که هم‌اکنون نیز در بسیاری از مشاغل قابل رؤیت است. بسیاری از مشاغل فعلی در آینده از بین ‌خواهند رفت؛ همانگونه که بسیاری از مشاغل قرون گذشته اکنون دیگر وجود ندارند. https://t.me/drrezasaidi

بطوری که تنها در آمریکا ۸۰۰ هــزار نفر خانه‌ی خود را از دســت داده و میلیون‌ها نفر تمامی‌ پول و پس‌اندازهای بازنشستگی خود را از دست دادند. دولت و سیاســتمداران آمریکا در پاســخ به این بحران برای حفظ این شــرکت‌ها و جلوگیری از نابودی آنها میلیاردها دلار پول مالیات‌دهندگان را خرج نجات آنان کردند. اما نجات بســیاری از این شرکت‌ها مقدور نبود. بن برننکی که در آن زمان مســئول نظام ذخیره فدرال یا سیســتم بانک مرکزی آمریکا بود در کتاب خود با عنوان «جسارت اقدام» به تفصیل شــرح می‌دهد که چطور دولت و سیاستمداران آمریکا برای نجات برخی از این شرکت‌ها اقدام کردند. ولی در نهایت با توجه به نفوذ این شرکت‌ها تنها برخی از شــرکت‌ها نظیر گلدمن- ساکس و AIG حفظ شدند و برخی نیز نظیر «انران» نابود شــدند. آنان با تبلیغ اینکه «این شرکت‌ها بسیار بزرگتر از آنند که نابود شوند» و نابودی آنان منجر به نابودی کل اقتصاد خواهد شــد، افــکار عمومی‌ را توجیــه کردند. در حالی کــه درواقع برای نجات میلیون‌ها نفر که آنها را بحران ســاخته و پرداخته‌ی این شرکت‌ها نابود کرد، پول کافی وجود نداشت! جالب اینکه میلیون‌ها دلار از پولی که دولت آمریکا جهت نجات این شــرکت‌ها پرداخت کرد، به عنوان پاداش به جیب افراد رده بالای این شرکت‌ها رفت که خود مسبب این بحران بودند. با انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا بسیاری از افراد این شرکت‌ها بطور مســتقیم وارد دولت آمریکا شدند. بسیاری از افراد کابینه ترامپ ازجمله خود وی سیاســتمدار نبوده‌اند و از سردمداران این شرکت‌های بزرگ هستند؛ افرادی نظیر تیلرسون (وزیر امور خارجه) که سال‌ها در شرکت نفتی اکسان فعالیت کرده یا استیو منوچین که سال‌ها در گلدمن- ساکس بوده است. بررسی‌ها نشان داده که فقط اعضای کابینه ترامپ به‌اندازه ۴۰ درصد مردم آمریکا ثروت دارند. واقعیت این است که ترامپ الگوی جدیدی در سیاســت آمریــکا و در جهان مطرح کرده و آن دخالت مســتقیم سردمداران شرکت‌های بزرگ در سیاست است و دولت نیز بجای حمایت مالی از سیاستمداران سنتی در جهت حفظ منافع این شرکت‌ها گام برمی‌دارد. یکی از اقدامات مهم دولت ترامپ جهت حفظ منافع شرکت‌های بزرگ، کاهش مالیات این شرکت‌ها و مدیران مسئول آنها بوده اســت. کاهش مالیات افراد ثروتمند روندی است که بعد از جنگ جهانی دوم از ســوی تمامی‌ دولتمداران در آمریکا دنبال شد بطوری که مالیات آنــان از حدود ۹۰ درصد به کمتر از ۳۵ درصد در ســال‌های اخیر کاهش یافته است. ولی به راســتی راه مقابله با غول‌های بزرگ اقتصادی چیست؟ اگر آنان نهادهای اقتصادی و تصمیم‌گیری را در اختیار دارند آیا می‌توان نفوذ آنان را کاهش داد؟ آنهم در حالی که این شــرکت‌ها نیز در نهایت همچنان به رأی مردم برای فرستادن افراد خود به نهادهای تصمیم‌گیری نیاز دارند؟ یک راه این است که مردم از قدرت رأی خود استفاده کرده و در هر انتخاباتی از نامزدهای مستقل حمایت کنند؛ نامزدهایی که در جهت منافع شرکت‌های بزرگ حرکت نمی‌کنند. برنی سندرز در انتخابات ریاســت جمهوری ۲۰۱۶ آمریکا موفق به ایجاد چنین جنبشی شد. میلیون‌ها نفر با کمک‌های مادی اندک موفق شدند مبارزات انتخاباتی وی را در برابر دو رقیب مورد حمایت شرکت‌های بــزرگ از لحاظ مالــی تأمین کنند. پدیده‌ای کــه او از آن به عنوان «انقلاب سیاسی» نام برد، یعنی مشارکت میلیونی مردم در فرایندهای سیاسی. اگرچه این جنبش در نهایت موفق نشد، ولی این نوید را داد که مشارکت میلیونی افراد جامعه و نه در حاشیه ماندن آنان، تا زمانی که نامزدهای مورد حمایت شرکت‌های بزرگ نیز نیاز به آرای مردم دارند، قادر به مهار غول شرکت‌ها خواهد بود. https://t.me/drrezasaidi