مَهخوربانو‟
Kanalga Telegram’da o‘tish
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
264
Obunachilar
-224 soatlar
-1067 kun
+2230 kun
Postlar arxiv
264
رشتهکوه زاگرس، در سکوتی که گویی از اعماق تاریخ به ارث رسیده بود، زیر لایهای از برف سپید و سنگین آرمیده بود؛ گویی زمان بر شانههایش مکث کرده باشد و نفس جهان برای لحظهای در آن بلندا فروبسته باشد.
نور مهر، آرام و باوقار، از افق بر آن میتابید؛ نه چون آفتابی ساده، بلکه همچون یادگاری از آیینهای کهن که بر صخرهها و درهها جاری میشد. هر دانه برف، در تماس با آن روشنایی، به دُری بدل میگشت که گویی از خزانهای فراموششده در دل تاریخ بر سطح کوه پاشیده شده باشد.
زاگرس در آن لحظه فقط کوه نبود؛ پیکری بود از خاطرههای دور، از عبور کاروانها، از نَفَس اسبهای جنگاوران، از زمزمهی نامهایی که قرنها پیش در باد گم شدند. و نور، همچون دستِ خاموش زمان، بر این همه گذشته میلغزید و آن را نه زنده میکرد، نه میمیراند؛ فقط جاودانهاش میساخت.
آرتمیس“
264
Repost from ¦¦-мои кошмарыヅ
حمایتی بزرگ برای چنل های قشنگتون🍻
تکس حتما کامل فور باشه چنلاتون🍺
تگ چنلتو بفرست باتم (@girl_Only_moood_bot)
برای افزایش ممبر و ویو بر اساس وایب چنلت🥂
264
دریغا ز یارانِ دیرینهروز
کز ایشان بماند این انده و سوز
ز داغِ نیاکان مرا جان گرفت
همان آتشِ کهنه فرمان گرفت
نه از روزِ اکنون چنین سوختم
که از ریشهی خون برانگیختم
برفتند و خاکِ کهن برگرفت
ولیکن غمِشان دلم درگرفت
همی قرنها رفت و من ماندهام
به یادِ کهنداغِ دل زندهام
یکی شب نگه کرد و جانم ببرد
ز من هوش و آرام و تابم سترد
نه گفتی که آرم تو را در امان
که افتاد از آن دیدنم زخمِ جان
رخش دیدم و دل ز خویشم برید
خرد رفت و جانم ز تن درکشید
یکی نور و سوگ است در کارِ اوی
دو رویِ یکی بختِ آزارِ اوی
نه دانم چه آیینِ بخت است باز
که هم مرهم آرد، هم آتشگداز
آرتمیس“
264
آسمان به رنگِ خون نشسته بود،
چنان که پنداری مادرِ گیتی
از مرگِ فرزندانِ نجیبِ خویش آگاه گشته است.
لیک خورشیدِ زرینِ بامداد
همچنان برآمده میدرخشید؛
باشکوه و استوار،
گویی به جهانی اندوهگین
نویدِ دوامِ روشنایی میداد.
آرتمیس“
264
من در هیاهوی جنگ و زیر سایهٔ صدای بمبها، فصل تازهای از زیستن را آغاز کردم.
اشکهایم و اندوهی که بر دوش میکشیدم، مرا به نسخهای بدل کردند که شاید پیشتر تنها در خیال به آن میاندیشیدم.
تصمیمی ناگهانی بود، اما من...
من بر این راه استوارم و بار سنگین دشواریهایش را با آغوشی گشوده میپذیرم.
بیآنکه بخواهم سخنم رنگ کلیشه بگیرد، میگویم:
جنگ و بمباران، روح سرکش و احساساتی مرا بیواسطه نشانه رفت؛
روحی که از دیماه گذشته هنوز زخمی بود و مجال التیام نیافته بود.
آن روح، در میانهٔ نبردی نابرابر، زخمِ شمشیر خورد و بر زمین افتاد.
اما...
اما همان روح، در میان ویرانیها، راهی تازه یافت.
راهی که از دلِ رنج میگذشت و به سوی شناختی عمیقتر از خویشتن میرفت.
شاید جنگ چیزی از من گرفت،
اما چیزی را نیز در من بیدار کرد؛
ارادهای که پیشتر خاموش بود،
و نگاهی که اکنون جهان را از پسِ آتش و خاکستر، روشنتر از همیشه میبیند.
آرتمیس“
