نشانیِ سوّم
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Ko'proq ko'rsatish817
Obunachilar
+1524 soatlar
-97 kun
-11530 kun
Postlar arxiv
819
این عشق نبود.
تو همان آغاز رنج آمدی و رنج ماندهای. عشق باید مهربان باشد. ساده باشد. صاف باشد. کاش بتوانم یک شب هیولایِ رنجت را از زیرِ تخت و از درونِ آستینِ لباسهایم بیرون بکشم.
کاش یک شب عشق بیاید و تو را قربانی کند.
819
دلِ من انار دلِ تو انار. کجایِ کارمان میلنگید که تو هزار دور زدی تا قصهیِ هزار و یک شبِ من نشوی؟
819
دلِ تو هم یک انارِ ترکخورده بود. هر صبح که چهار خط مینوشتی یاقوت یاقوت دروغ های خوشرنگ و لعاب میخوردم. باور میکنی؟ فکر میکردم دهانِ من تلخ است.
819
Repost from کولهپشتی ریحانه.
از خواب که بیدار میشی باید یک ربع وقت بذاری که بفهمی امروز افسردهی هورمونی هستی یا افسردهی فصلی یا افسردهی ایرانی یا افسردهی اصلی.
819
قضیه اینه که وقتی از دور نگاه میکنی هیچ کدوم از دعوا هامون واقعا دعوا نیست و هیچکدوم از تراژدیهامون واقعا تراژدی نیست. اما وقتی میای تو خونه و تو اتاق و تو آشپزخونه و وسط بحث و گریه و داد و بیداد میفهمی نه اتفاقا انگار خیلی هم جدیه. بعد که میای دربارهش افسردگی بگیری یکی از همون عواملِ افسردگی یهو پرده ها رو میزنه کنار و میگه: خُلی تو؟ نمیبینی که همه کارامون مسخره بازیه و هیجکدومشون اهمیت نداره؟
یه نگاه به شب بیداری ها میکنی یه نگاه به حرفاش، بعد با خودت فکر میکنی که نکنه واسه همه بازیه و فقط تو داری خودت رو از دست میدی و هر روز پژمردهتر میشی؟
نمیدونم. شاید حتی خانوادم هم باهام بازی میکنن و من تو یه دروغِ بزرگم.
819
من واقعا هر چی دارم از خانوادم دارم. پول، خوشتیپ بودن، کتابام، امکانات، بالمِ لبِ گرون، با کلاسی بین همسنهام، پیانو بلد بودن، اعتماد به نفس، اضطراب، هر دو روز یه بار دعوا، خبره در بیرون کشیدنِ مغالطه ها، اورثینک، روزمردگی، عذاب وجدان های افراطی، در مرز تیمارستانی شدن،
چی میگفتم؟
819
مزایایِ قهر بودن با کلِ اعضایِ خانوادت هم اینه که صبح تا شب برقِ اتاقت خاموش باشه و درو هم باز نکرده باشی کسی نمیاد بگه الو.
819
این غم انبوهِ بارانهایِ نیامدهیِ امسال است. من هنوز نتوانستهام بیشتر از ده دقیقه به آن روزها فکر کنم. نمیدانم قبل از این قلبم چهطور تابِ تحملش را داشت؛ اما میدانم این زخم هنوز مثلِ انارِ ترک خوردهیِ رشت تازه مانده. من ماهِ دیگر نوزده ساله میشوم و هنوز تازه است. من دیگر پایم را آنجا ها نگذاشتهام و هنوز تازه است. تازه. تازه. انگار همین دیروز! تا کِی تازه میماند؟ چرا گورش را گم نمیکند برود بنشیند رویِ همان نیمکتِ خراب شده و مرا در حال تنها بگذارد؟
برو. میخواهم زندگیام را بکنم.
