es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Ir al canal en Telegram

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Mostrar más
819
Suscriptores
+1524 horas
-97 días
-11530 días
Archivo de publicaciones
Mensaje de video00:17

Mohsen Chavoshi - Goldoon.mp311.95 MB

بمان، برنج خیس کرده‌ام.

تهِ استکان چای مانده؟ تهِ کتاب، خطِ من؟

تو راستی!، همه چیز ها را می‌اندازی دور؟ همه‌چیزها را؟

نگاه کن. زمستان آمده. خوب شد من آن لباس را برایت خریدم، نه؟

نه... نمی‌ترسم. کِل می‌کشم. قربانی داریم تا قربانی.

این عشق نبود. تو همان آغاز رنج آمدی و رنج مانده‌ای. عشق باید مهربان باشد. ساده باشد. صاف باشد. کاش بتوانم یک شب هیولایِ رنجت را از زیرِ تخت و از درونِ آستینِ لباس‌هایم بیرون بکشم. کاش یک شب عشق بیاید و تو را قربانی کند.

من با یک نگاهِ تو شبِ یلدا را نرسیده صبح می‌کردم.

اصلاً چه فرقی دارد چرا دروغ می‌گفتی؟ تو حرف می‌زدی با من. همین کافی بود.

چه با تو چه بی تو. من این قصه را سینه به سینه نقل کرده‌ام.

دلِ من انار دلِ تو انار. کجایِ کارمان می‌لنگید که تو هزار دور زدی تا قصه‌یِ هزار و یک شبِ من نشوی؟

دلِ تو هم یک انارِ ترک‌خورده بود. هر صبح که چهار خط می‌نوشتی یاقوت یاقوت دروغ های خوش‌رنگ و لعاب می‌خوردم. باور می‌کنی؟ فکر می‌کردم دهانِ من تلخ است.

از خواب که بیدار می‌شی باید یک ربع وقت بذاری که بفهمی امروز افسرده‌ی هورمونی هستی یا افسرده‌ی فصلی یا افسرده‌ی ایرانی یا افسرده‌ی اصلی‌.

قضیه اینه که وقتی از دور نگاه می‌کنی هیچ کدوم از دعوا هامون واقعا دعوا نیست و هیچ‌کدوم از تراژدی‌هامون واقعا تراژدی نیست. اما وقتی میای تو خونه و تو اتاق و تو آشپزخونه و وسط بحث و گریه و داد و بیداد می‌فهمی نه اتفاقا انگار خیلی‌ هم جدیه. بعد که میای درباره‌ش افسردگی بگیری یکی از همون عواملِ افسردگی یهو پرده ها رو می‌زنه کنار و می‌گه: خُلی تو؟ نمی‌بینی که همه کارامون مسخره بازیه و هیج‌کدومشون اهمیت نداره؟ یه نگاه به شب بیداری ها می‌کنی یه نگاه به حرفاش، بعد با خودت فکر می‌کنی که نکنه واسه همه بازیه و فقط تو داری خودت رو از دست می‌دی و هر روز پژمرده‌تر می‌شی؟ نمی‌دونم. شاید حتی خانوادم هم باهام بازی می‌کنن و من تو یه دروغِ بزرگم.

من واقعا هر چی دارم از خانوادم دارم. پول، خوش‌تیپ بودن، کتابام، امکانات، بالمِ لبِ گرون، با کلاسی بین هم‌سن‌هام، پیانو بلد بودن، اعتماد به نفس، اضطراب، هر دو روز یه بار دعوا، خبره در بیرون کشیدنِ مغالطه ها، اورثینک، روزمردگی، عذاب وجدان های افراطی، در مرز تیمارستانی شدن، چی می‌گفتم؟

کاش دوتا بودم. یکی ادامه می‌داد، یکی بسیار بسیار گریه می‌گرد.

مزایایِ قهر بودن با کلِ اعضایِ خانوادت هم اینه که صبح تا شب برقِ اتاقت خاموش باشه و درو هم باز نکرده باشی کسی نمیاد بگه الو.

این غم انبوهِ باران‌هایِ نیامده‌یِ امسال است. من هنوز نتوانسته‌ام بیشتر از ده دقیقه به آن روز‌ها فکر کنم‌. نمی‌دانم قبل از این قلبم چه‌طور تابِ تحملش را داشت؛ اما می‌دانم این زخم هنوز مثلِ انارِ ترک خورده‌یِ رشت تازه مانده. من ماهِ دیگر نوزده ساله می‌شوم و هنوز تازه است. من دیگر پایم را آن‌جا ها نگذاشته‌ام و هنوز تازه است. تازه. تازه. انگار همین دیروز! تا کِی تازه می‌ماند؟ چرا گورش را گم نمی‌کند برود بنشیند رویِ همان نیمکتِ خراب شده‌ و مرا در حال تنها بگذارد؟ برو. می‌خواهم زندگی‌ام را بکنم.

+1