نشانیِ سوّم
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Ko'proq ko'rsatish877
Obunachilar
+424 soatlar
+1397 kunlar
+38730 kunlar
Postlar arxiv
873
Repost from le vent nous portera
نبودنت بر همهی وجودم ریشه دوانده و سراسرش را پوشانده. جوری که زخمهای دیگرم باعث خونین شدن زخم تو که در سراسر وجودم گسترده شده، میشوند.
873
حالا که بعد از مدتها فکر میکنم بهنظرم میاد که چهقدر ملالانگیز بوده و چهقدر دلم برایِ اون ملال تنگ شده. شاید هیچوقت اون برایِ من واقعی نبود اما رنجی که از هم بردیم واقعی بود؛ و به همون اندازه عشقی که به هم داشتیم. سکوت کردن، در انزوا به سر بردن، و دوباره سکوت کردن.
873
وضعیتِ روحی روانیم اینطوریه که برم دم خونشون بلند بلند بخندم ببندمش به ستون به زور براش لاک بزنم با ظرفایی که توش لازانیا میپزن بکوبونم تو سر خودم و با قهقهه دور شم.
873
You grew your hair long
You got new icons
And from the outside
It looks like you're tryin' lives on
I miss the old ways
You didn't have to change
But I guess I don't have a say
Now that we don't talk.
873
از دیشب تا حالا با دیدنِ اون عکسِ بهخصوص، همینجور راه میرم و هر چند ساعت یک بار رو به در و دیوار میگم خاک تو سرت. تو چرا؟ چرا تو؟ خاک تو سرِ من. خاک تو سرِ من عزیزم. من.
873
بعد از سه ماه خیلی قوی شروع کردم. قشنگ پسر پرون. خواستگار پرون.
اI'm moving on بهخدا ها! به ابلفضل.
873
دارم زندگیمو میکنم و هر وقت به اون یک دونه آدم (و تنها اون یک دونه آدم) رو کرهی زمین که میرسم میشم احمقِ دوران. تمامِ جذابیتهای پسر/دختر کُشم رو به کل از دست میدم. تو آینه کج و کوله میشم. شیرین زبونیام که هیچی، حرف زدنِ عادی هم یادم میره. بوشوگ. پاتریک.
میشم سَسَسَسلام. برنارد. یونسِ وضعیت سفید.
خودم رو به کل فراموش میکنم. یادم میره چهطوری حرف میزدم یا بالا و پایین میپریدم. یک بار یادم رفت بند کفشم رو ببندم. یک بارم رمز گوشیمو فراموش کردم.
باید یکجایی برم که اون نباشه. هیچ نشونهای ازش هم.
مریخ مثلاً... زحل؟
873
مدام صدایِ تو میاد تو گوشم:
"نذار آدما به اینجا برسوننت.
هچیکس حقشو نداره. بابا هیچکس!"
بلند میشم و چای دم میکنم که حرفتو زمین ننداخته باشم.
873
غروبِ امروز برایِ اولین بار برق گرفتتم. از تهِ گلوم جیغ زدم و خودمو به هر بدبختیای که بود پرت کردم اونطرف. انگار خودم خودمو نجات دادم. با خودم میگفتم نزدیک بود مثل خسرو تو "پلهیِ آخر" سرِ هیچ و پوچ بیفتم و بمیرم. مثلِ خندهدار مردن؛ سقوطِ سخت از درختِ نارنگی. همه گفتن شانس اوردی که زنده موندی. نوهیِ فلانی با برق گرفتگی مرد. خواهرِ بهمانی هم. خودمم میگفتم. میگفتم هوف! شانس اوردم.
یک ساعته که فهمیدم چهقدر شانس نیوردم که هنوز زندهم. که امشب رو دیدم و هنوز زندهم. یا اصلاً همهی اون شبا؛ شبایِ بدتر از امشب. اصلاً چهطور میشه آدم این چیزا رو ببینه و هنوز زنده باشه؟ چرا باید بقیهی زندگیشو بخواد و خوشحال باشه که بلده دوچرخه سواری کنه؟ گریه هم نکردم. فقط نشستم و به این فکر کردم که چهقدر واقعا هنوز،
اگر سنگ بودی به هر جا که بودی،
مرا میشکستی، مرا میشکستی.
873
حالا من اسکیتبرد سواری میکنم. آهنگای تو رو گوش میدم و وقتی میخوام گریه کنم بهجاش دستم میلرزه.
873
پس حالا دیگه فکر کنم بلدی گریه کنی. بلدی دامن بپوشی. موهاتو بلند میکنی و نازهای من دیگه واسهت ذوقزدهکننده نیست.
873
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
انگار از انفرادی آوردنت بند عمومی
_چیچو بدون فرانکو_
@uttweet
