uz
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Kanalga Telegram’da o‘tish

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
302
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
جوانی به باد رفته یمان مگر کم داغی بود، که حالا سوگ زنده ماندن بدون یاران را هم به آن اضافه کردید؟

امروز
+1
امروز

من یک مستند سازی میخواهم که با من کمک کنه.

بچا آدم مستند ساز میشناسید من را به اونا یا اونا ره به من معرفی کنید؟

از خوشحالی زیاد چقدر گدو ود نوشته کدیم🤭🤭

یکی از دوستانم را دوسال پیش خانواده اش به ازدواج با بچه ای در استرالیا مجبور ساخته بود. او از این عمل خانواده اش سخت ناراحت بود از اینکه خانواده اش چرا بدون صلاح و مشورت با او به خانواده طرف بله را داده بود. همان روز های اول نامزادی اش برایم زنگ زد و گفت: زینب تو که میدانی من زیر بار حرف این و آن نمی روم و به هیچ عنوان هم آن بچه را قبول ندارم در استرالیا نه، که در کره مریخ هم باشد جوابم نه هست. آخی میفهمی آن بچه چهل پنج ساله هست و سالها پیش رفته آن طرف آب.حالا جوان که مانده مانده دیگه دلیل نمی شود، بیاید یک دختری به سن وسال من بگیرد.چرا یک دختر چهل پنچ ساله مثل خودش را نمی گیرد؟ اصلا مگه میشه مه با 17 سال سن در کنار او به عنوان زنش ایستاد شوم؟ نه نه اصلا هم امکان ندارد خودم را به آب و آتش میزنم تا این ازدواج سر نگیرد. به نظرت چی کار کنم زینب؟ گفتم: نمی دانم رفیق، منم مثل تو ماندم که چی باید بکنی. و بعد برای عوض کردن آن فضا، به شوخی برایش گفتم شاید فرار از خانه راهی خوبی باشد. بعد از کلی درد دل کردن و حرف زدن آن روز باهم خدافظی کردیم و او نیز گفت: یک راهی را پیدا میکنم مطمعین باش. چند هفته یی از این مسله گذشته بود. که دوباره برایم زنگ زد و گفت: زینب پول های که آن خارجی گگ بخاطر گله من به پدرم داده بود را دزیدم. و تذکره برادرم را نیز گرفتم میخاهم فردا بروم پاکستان با یک خانواده هم هماهنگ کرده ام تو هم اگر میخاهی بیا با هم بیرویم. حالا پول هم پیش من هست میتوانی روی من حساب کنی. با تعجب زیاد گفتم: چی کدی؟ چی کدی؟ و بعد از کلی حرف زدن گفتم نه رفیق من نمی توانم تو شرایط من را درک میکنی و اینا... تو اگر می روی خدا پشت و پناهت باشد و مواظبت باش. چند هفته یی گوشی اش خاموش شد. و بعد چند هفته دوباره برایم در واتساپ پیام داد که: در پاکستان رسیدیم و یک کاری تمام وقت هم برای خودم پیدا کردم. و آنلاین درس میخوانم و... خیلی برایش خوشحال شدم. و کلی آرزوی خوشبختی برایش کردم و کلی با هم حرف زدیم و او نیز گفت که خانواده اش با او قهر است. و دیگر هیچ کسی به جز من جواب تماس هایش را نمی دهد. و تمام خانواده اش به او گفته که دیگر پایت را به خانه ما نگذاری و دیگر دختری هم به نام او ندارد.و در آخر هم گفت که خانواده اش فکر می کند او با بچه دیگر به جز نامزدش فرار کرده. وقتی او پرسیدم؛ چطور توانیستی از چکپایین های طالبا رد شوی؟ گفت: لباس های برادرم را تنم کرده بودم.و در هر چکپایین تذکره او را نشان می دادم وقتی هم ازم می پرسیدن کجا میروی پاکستان؟ گفتم تذکره و اسناد خواهرم را به پاکستان میبرم، و تذکره خودم را نشان شان میدادم. و میگفتم بخاطریکه سالهاست او را ندیدم خودم نیز میروم تا یکبار از نزدیک ببینم شان. و خانواده که با آنها هم سفر بودم نیز حرفم را تایید می کردند. امروز بعد دوسال برایم زنگ و جیغ کشید.. وقتی ازش پرسیدن چی شده و چرا چیغ میزنی؟ گفت: میدانی زینب بورسیه آلمان گرفته ام، و فعلا در آلمان هستم. و از این به بعد در یکی از بهترین دانشگاهای اینجا درس میخوانم. خانواده ام دوباره با من آشتی کردن و آن بچه به اصطلاح نامزدم را هم جواب کردن. تذکره برادرم هم دوباره برایش پس روان کردیم وووو... یک دقیقه از خوشحالی زیاد نمی توانیستم چیزی برایش بگویم و دوباره و دوباره پرسیدم واقعا؟ راست میگوی؟ دوباره حرف هایش را تایید کرد و بعد از کلی خوش و بش کردن، و بعد از خروار ها آرزو کردن، برایش گفتم امیدوارم همیشه همین طور خوشحالی ات را با هم جیغ بزنیم. و بعد از گریه کردن های از خوشحالی زیاد، با هم، گوشی را قطع کردیم وخداحافظی کردیم. چقدر برای سرنوشت رفیقم خوشحالم!

وای به گفته یی قلبم به دهنم پرید 😁 یادم هستی و در یاد من زندگی میکنی عزیز من❤️❤️

منم تو رو دوست دارم از اولش داشتم اون وقتا که افسرده بودم تو الگوم قراره داده بودم و تاحالام از کارم پشیمون نیستم بهتم گفته بودم تو ناشناس اون وقتا اگه یادت باشه

مثلا🥹🥺🫠🫀
مثلا🥹🥺🫠🫀

مثلا این🥹🥹🥰🦋
مثلا این🥹🥹🥰🦋

چقدر من بعضی از شماهای که در اینجا هستید را دوست دارم❤️🥹🥰 بابت پیام ها و انرژی که از شما میگیروم. واقعا از خداوند سپاسگذارم وجود تک تک شما در این دنیا یک نعمت بسیار بزرگ هست❤️ و باز هم دوست تان دارم.

باور کنید زن ها در خاور میانه زنانگی و آزادی فقط و فقط مجازی زیستن و بس.

پیام های بعضی ها را که از دیشب دریافت کردم زیادی از چارچوکات بیرون هستند. و نمی خواهم در اینجا فوروارد کنم. و بابت اینکه همچین افرادی هم در این کانال هست واقعا غمگینم. کاش ای کاش میتوانستم برای چنین افراد و طرز فکرشان چیزی بنویسم که واقعا از دادن چنین پیام هایشان به زن ها خوداری کنند.کاش حداقل یک نفری که کانال در مجازی برای خودیش و طرز فکر میسازد به گند نکشید. بگذارید حداقل در مجازی آزاد زندگی کنیم در دنیایی حقیقی که بیازو هم زندگی چندانی نداریم. و یا حداقل اگر دوست ندارید اینجا باشید لیف بدهید باور کنید اینجا فقط و فقط برای دل خودم هست نه چیزی دیگر و برایم فرقی نمی کند که تعداد فالورهای این کانال چقدر باشد. کاش بگذارید و بفهمید یک گوشه امن مجازی را که ما زنان برای خودیمان درست اش میکنیم به نجاست و بدبختی های خودیتان نکشید.

ممنونم هستید و میخوانید. و من از حضور شما در اینجا خیلی خیلی خوشحالم نه در کل زندگی را زیاد سخت نمیگیرم مثلا این روز ها در باغچه کار میکنم، کتاب میخوانم، درس هایم هست، امتحان دارم. و موزیک گوش میکنم و بعد از ظهر ها با یک ترموز چای قدم میزنم و در پهلوی کتاب خواندنم چای مینوشم.

زینب مدتی است با نوشته های تو مانوس هستم دردت را با جان و دل حس می کنم. اما بگذار در پهلوی درد و رنج، امید و عشق نیز نفس کشند. زیادی به خود سخت نگیر اما سرد و منجمد هم مباش. گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

با افتخار بلی مو نام هزاره یه❤️❤️

هزاره استی؟

نه میخاهم بزرگ شدم با یک جادو گر ماورائیی ازدواج کنم😂🤣🤣

زینب حاضری یک روز با پسر که از تو کتاب کمتر خوانده و اصلأ نوشتن بلد نیست مثل تو، از سن خود زیاد نمی داند حتا یک آدم معمولی هست ازدواج کنی؟

بامیان افغانستان.