نوشین شادفام
Kanalga Telegram’da o‘tish
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
302
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
302
گلثوم دختر کاکایم پیش از آنکه ازدواج کند، حمل گرفته بود. مردم همه میگفتند که شکمش هر روز دارد بزرگتر میشود. از این شایعهها، مادرم خیلی ترسیده بود و کمتر مرا به بیرون از خانه اجازه میداد. مدام برایم میگفت که:" احتیاط کو او دختر که یک وقت مثل دختر کاکایت نشوی و آبروی ماره ببری. هوشیار باش که لکه ننگ ده دامن خانواده ما نشوی. میبینی او خو فاحشه و بدکاره بوده که عروسی ناکرده حمل گرفته و روزبهروز شکماش بزرگتر میشه! اما مه به تو شیر حلال دادم پس احتیاط کو."
هرچند من شکم دختر کاکایم را از نزدیک ندیده بودم، اما از حرفهای مادرم و شایعههای که در بین مردم بود، خیلی ترسیده بودم. گاها با خود میگفتم که شاید دروغ باشد و گاهی نیز از خود میپرسیدم: اگر حقیقت داشته باشد چه؟
تا اینکه یک شام دختر کاکایم را دیدم، داشت آهستهآهسته از کوچه ما میگذشت. شکمش به واقعیت بزرگتر شده بود و چنان به نظر میرسید که پنج یا شش ماهه حمل داشته باشد. با دیدن شکمش، تنم سرد شد و عرق همهی وجودم را فرش کرد. داشتم با ترسولرز، همینطور از سوراخ دروازه حویلی نگاهش میکردم که مادرم آمد و با این سوالهایش "او دختر پیش دروازه حویلی چه میکنی!؟ از پشت دروازه چه ره سیل داری؟ نمیشرمی کلان دختر. برو! زود داخل خانه برو!" مرا از دروازه دور کرد و به داخل خانه رفتم. از ترس تنم میلرزید، با خود گفتم: هی خدایا! یعنی واقعیت داشته؟ ولی گلثوم که فقط شانزده سالش است. یعنی چه که خود بخود حامله شده؟ خودبخود خو کس حامله نمیشه! یعنی واقعا گلثوم دختری بدی بوده و ما نمیفامیدم. اما مه باور نمیکنم که او بد بوده باشه! مه گلثوم ره میشناسم خیلی دختری خوبی است ....
سوالهای زیادی در ذهنم داشتم که مانند موریانه مغزم را میخوردند و بعد از ختم یک سوال، سوال دیگری به ذهنم ایجاد میشد. ولی هیچ جوابی برای این سوالها نداشتم. هفتهها گذشت و من از ترس به خانه ماندم تا نکند من نیز مانند گلثوم بدنام شوم. خوب به یاد دارم، بعد از هفتهها دل به دریا زدم و یکروز صبح به خانهی گلثوم شان رفتم. میخواستم بدانم قضیه گلثوم چطور شد؟ وقتی آنجا رسیدم، دروازه حویلی شان باز بود. با دلهرهی زیاد داخل حویلی شدم. تا پایم را به حویلی گذاشتم، صدای مادر گلثوم به گوشم رسید. نمیدانم به کی میگفت، ولی داشت میگفت: " خاک به سر ما شد، آبروی ما رفت، خواهر تان بد کاره برآمد. او حامله شده، اوایل فکر میکردم چون چاق شده شکمش بزرگتر شده، اما حالا که بیش از حد شکمش بزرگ شده و مریض(پریود) هم نمیشه، اطمینان پیدا کردم که او حامله شده. یک ماه است که از خانه بیرون نشده! دیروز از کلگی پُت، گلثوم ره به داکتر بردم. داکتر وقتی گلثوم ره معاینه میکرد ناراحت به نظر میرسید. گویا داشت چیزی ره از مه پنهان میکرد. هر نوع معاینه که بگویی کرد، اما جواب قانع کنند بریم نداد، به مه گفت که مشکل مریض در نتیجه ذکر میشه و شما دو روز بعد پشت نتیجهی معایناتش بیاین. اما فامیدم که داکتر دروغ میگه! فامیدم که کدام چیزه از ما پنهان میکنه! از برای خدا بچیم! رویم پیش مردم سیاه شد. بینیام بریده شد، باید یک کاری کنیم و یک چاره بسنجیم. اگنی دیگه در بین مردم روی و آبروی نخواهد داشتم. اصلا اگر صبح یا دیگه صبح طفلش به دنیا بیایه باز چه خاک به سر کنیم؟ از برای خدا مردم چه خاد گفت ماره؟ یک چاره کنین بچیم! ای لکه ننگ ره پاک کنین ...
پیش رفتم تا ببینم مادر گلثوم با کی چنین زاریکنان حرف میزند. چادریام را کمی عقب کشیدم و از پنجرهای اتاق به داخل نگاه کردم. دیدم که مادر گلثوم دارد با پسرانش حرف میزند. برادران گلثوم همه خشمگین بودند. از شدت قهر دستهایشان را مشت کرده و به حرفهای مادرشان گوش میدادند. یکی از آنها مرا دید که دارم از پنجره نگاه شان میکنم. تا بسویم نگاه کرد، ترسیدم و از پنجره دور شدم. در گوشهای از حویلی ایستادم تا ببینم آنها میخواهند چه کار کنند. فکر میکردم که شاید بیایند و مرا از حویلی شان بیرون کنند. اما هیچ کس از اتاق بیرون نشد. گویا بودنم برایشان ارزشی نداشت. پس همانجا ماندم و تماشا کردم. ماندم تا اگر گلثوم در خطر بود، کمکش کنم. چون قلبم میگفت که گلثوم در خطر است.
بعد از اتمام صحبت شان، دیدم که برادران گلثوم دارند با غضب به سوی اتاقی میروند که گلثوم در آن است. داخل اتاق رفتند و در اتاق را قفل کردند. صدایشان را میشنيدم که فحش حرامی، فاحشه، لکه ننگ و حرمزاده را به گلثوم میدادند. لحظهای نگذشت و فریاد گلثوم بلند شد. صدای زجههایش در سراسر حویلی میپیچید. با گریه و زاری برای شان میگفت که: نزن! نزنی بیادر! به خدا جان مه هیچ کاری بدی نکردم. نمیفامم شکمم ره چه شده ولی به خدا که مه کاری بدی نکردم. جانم خیلی درد میکنه. چند روز است درد دارم، لطفا نزنین مره خیره! از برای خدا ....!
302
به نظر من سطح سواد آخوند های ما خیلی کمه مثلا امروز که میمامدم طرف خانه از مسجد صدای سخنرانی آخوند مان را میشنیدم که میگفت جمهوری اسلامی و خامنه ای فلان کار کرد و فلان.. بعد یهو شروع کرد از بد گفتن به غرب. بعد قصه ادیسون و مادرش را شروع کرد که فلان کرده و فلان کرده... اصلا من نمیفهمم به چی اعتقاد دارند که اینطور سخرانی میکنن سر ممبر یا مسجد اصلا یک دفعه طرف داری میکنن و یک دفعه بدگویی میکنن. یکبار از دانشمندان و فلان و فلان اش نام میکیرند و مردم را تشویق میکنن که علم و دانش را از غرب بیاموزند یکبار میکویند فلان کار کرده غرب در حق ما چطور کرده و فلان...
حالا کاری به خوبی و بدی غرب و اینا ندارم ولی میخواهم بگویم که مردم ره گیج میکنن... اصلا نمیفهمم مردم ره به چی تشویق میکنن. اصلا مه فکر میکنم یادشان میره وقتی سر ممبر بالا میشه که چه بگویه و حرف های که خودیشان میزنند که در آخر یاد خویشان هم نمیمانه. آدم میمانه چی بگویه واقعا... و تمام این حرف ها منشا از بی سوادی و مطالعه کم شان میگیرند من فکر میکنم.
302
نه اینطور نیست دیگه
چند روز ورکشاپ داشتیم بخاطر پلان های زنا و اینا نشد روزا بروم. امروز هم کمی مریض بودم. و شب ها ساعت یازده و اینا خواندن است خیلی ناوقت میشه چون مه درس دارم از طرف شب رفته نمیتانم. دیگرا میره از خانه به جایی من☺️😊
حالا شما تهمت بی دینی نزنید 😊
302
اره بچا میگیریم ولی مه هنوز نرفتیم از اول محرم تا حالی. صبح قصد دارم بخاطر عاشورا بروم. باز بریتان عکس میمانم
302
مثلا من فکر میکنم عروسک فروشی، گل فروشی، کتابفروشی، قهوه خانه اینا خیلی شغل های قشنگی هستن برای زنان، و به زیبایی و زنانگی زن ها بیشتر می کاهد.
شما چه فکر می کنید؟
302
در پل سرخ کابل دل بی قرارم می تپد
در هوای دشت برچی عشق یارم می تپد
بیشتر چیزهای شبیه شعر را در کتابچه ام مینویسم اینجا به اشتراگ نمیگذارم. مثلا ادامه این شعر که امروز نوشتم... البته اگر دوست داشتید میگذارم😊☺️
302
میفامید مه حرف ها و گفته ها و نوشته های بعضی ها را اصلا نمیفهمم به عنوان مثال برایتان بگویم که بهتر بفهمید گلویم درد میکنه ده شفاخانه رفتم یک نسخه نوشته کده که در دواخانه پیش شفاخانه ببر و دوایته بگیر چونکه او دواخانه خیلی شلوغ بود ده چند دواخانه دیگه بوردم اصلا خانده نتانیستن 😕 از مه بدتر مشکل خط خواندن و خط نوشتن داره دکترای ما😀 بیخی شریک وری استن کت دواخانه ها😆 اصلا بیخی میترسم کدام دوای جانور مانور ره بریم نتن😂😁
302
هيچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبليمان نيست هيچكس براي ما تاكسي نميگيرد كه برگرديم همان جايي در خودمان كه قبلا بوديم .. همه مي آيند همه چيز را در ما به هم مي ريزند و مي روند .. همه مي آيند به بهانه ي سر و سامان دادن جاي همه چيز را عوض مي كنند در را به هم مي زنند و مي روند .. ما مي مانيم و حس هاي گمشده حرف هاي گمشده .. ما مي مانيم و قسمتي از خودمان كه توي هيچ كشو و روي هيچ ميزي پيدا نمي كنيم .. هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند .. يك روزي حوالي چهل سالگي وقت گردگيري پشت يكي از كمد ها تكه اي از خودم را پيدا مي كنم هماني كه به اندازه ي يك دختر بيست ساله مي توانست عاشق باشد .. توي روزهاي كسل كننده ي چهل سالگي ام با چند تار سفيد شده ي لاي موهايم حتما تمام شب پا درد ميگيرم اگر بخواهم مثل آن موقع ها تمام كوچه را دنبالت بدوم و بخندم .. آن روز شايد با پيازي كه پوست ميگيرم آن تكه از خودم را هم توي سطل بيندازم .. پياز خورد كنم و از چشم هايم اشك بيايد .. به ياد سال هايي كه دوست داشتن را توي خودم گُم كرده بودم به ياد سال هايي كه بيست ساله بودم و زانو هايم براي دويدن و خنديدن زُق زُق ميكرد چون تو جاي همه چيز را در من عوض كرده بودي و من پيدا نمي كردم كه نمي كردم خود بيست ساله ام را و آن موقع آن قسمت از من به چه كار منِ چهل ساله خواهد آمد؟ هيچكس ما را به خود قبليمان بر نمي گرداند ما يك جايي يك دفعه خودمان را گير مي آوريم كه دير است .. و لعنت به دير پيدا كردن : )
302
انیمیشن کوکو را دیدهاید؟
همان انیمیشنی که بر اساس یک جشن ملی در مکزیک به نام «روز مردگان» ساخته و پرداخته شده است و داستان پسرکی به نام میگوئل را بیان میکند که آرزو دارد روزی موسیقی دان بزرگی شود اما مادربزگش به شدت با آن امر مخالف است (ظاهراً در سنین جوانی یک موسیقی دان مخ مادربزرگ را زده و بعد فرار کرده بود و حالا میگوئل فلکزده باید تاوان آن ماجرا را پرداخت کند)
میگوئل مخفیانه به نواختن گیتار میپردازد و این مهارت خودش را از خانواده پنهان میکند. او با دیدن یک عکس قدیمی خانوادگی کشف می کند که نوه نوازنده معروف ارنستو دلاکروز است و به مقبره او رفته و گیتارش را برای اجرای یک نمایش بر میدارد. اما او با برداشتن گیتار طلسم شده و وارد سرزمین مردگان میشود. میگوئل متوجه می شود که باید قبل از طلوع آفتاب به دنیای زندگان بازگردد و اگر در این کار موفق نشود برای همیشه در سرزمین مردگان باقی خواهد ماند...
حالا شما اگر تا هنوز این شاهکار سینمایی را ندیدهاید بروید و تماشایش کنید. من از یک زاویه دیگر میخواهم به این فیلم نگاه کنم.
بر اساس باوری که در این فیلم به آن پرداخته شده مردگان در دنیای خود شان مادامی که اقارب و خویشاوندان و دوستان شان از آن ها یاد میکنند زنده استند و شاد و شنگول اما روزی که دیگر هیچکس از آن ها یاد نکند، به طور ابدی محو خواهند شد.
با خودم فکر میکنم وقتی ما به آن دنیای کذایی مردگان برویم چند روز، چند هفته و چند ماه و سال طول خواهد کشید تا آن شمع وجود ما برای همیشه خاموش شود؟
آیا کسی را داریم که بعد مردن حداقل چهار پنج سالی آن شمع را روشن نگهدارد؟
اگر داریم الان که استیم چقدر هوای همان یک نفر را داریم؟
302
بگذار برایت بنویسم از ناهید مهرگان
صدای پای شکستن از هدیه یزدان ولی
را اگر دارید pdf اش را لطف کنید.
ممنونم🥰
302
بزرگواران یک عده تان با رقص در روز فرهنگ مشکل دارید و یک عده دیگرتان با سقاخانه در ایام محرم در این درگیری یادتان میرود که یک قشر تحت ستم و در معرض حذف استید .
302
ولی من مطمعینم یک روزی کسی پیدا می شود و کمک می کنند تمام این زنان خط خوان شوند.و یک روزی باز بیایم و بنویسم که تمام زنان روستا دیگر میتوانند خط را بخوانند، صاحب کسب و کار های کوچکی شدند و همه در آمدهای خودشان را دارند. دختران شان نیز صاحبی مکتبی شدند. و هزاران آرزوی دیگر که در سرم پررورش میدهم... و خدا خدا میکنم اتفاق بیوفتدد.
302
میدانید روستا هرگز مثل شهر نیست. کسی از ندارم، نمیکنم، نیست، نمی شود، حرفی نمیزند. همه می گوید ما داریم خداراشکر، 80،70 گوسفند، چند تا مرغ، چند گاو، چند تیکه زمین و یک خانه گگ داریم. اصلا هم نداریم وگفتن وجود ندارد. مثلا دیروز یکی از دوستان که با من بود گفت شهر اینطوری است. اصلا کسی نان خوردن شان را ندارد. خانومی از گوشه خانه با همان لفظ بومی خودش رو به آن دوست گفت: ده غم شی نشو بچیم. اینجا که آمدی اوقص نان تر دوغ و نان شیر شمو ره بیدیم که تا دم شمو بور نشده بخورید. نان ندریم بچی موگی پگ آبروی موره بوردید نان ده خانه ازره کم کی نیه خداره شکر تو بیا سال تمام ره ده خانه از مو بشی و تا جان دیری هم بخور دیگه اونتورا نگو قد از مو بچیم.
این ها را چنان با لفظ قشنگ و شوخی میگفت که همه مان از خنده غش کرده بودیم.
از هنر هایشان پرسیدیم. وای که از هنر هایشان من انگشت به دهن مانده بودم. شاید شما نیز باور تان نشود خیلی از زنان در اینجا شاعرن. وای که چه غزل های و دوبیتیهای نابی دارند. خیلی از زنان فیر کردن با کلاشنکوف، دراز نوف، چره یی و دیگر اسلحه ها را بلدن. وقتی هم دلیل یاد گرفتن را پرسان کردیم... همه بخاطر گرگ، و تک و تنها در پایان یک کوه و دشت زندگی کردن را گفتن. از مالداری و زراعت که نپرسید همه استادن و همه خیلی کارشان را خوب بلدن. از دوخت و دوز و بافندگی که همه بلدن انواع و اقسام دوخت و دوز، ساختن نمد، ساخت برگ، و... خیلی ها دمبوره را بلد بودن، خیلی ها آدم ها سیاست مدار را بهتر از هر باسوادی میشناختن. و هزاران تجربه و هنر دیگر. که آدم را ساعت ها به فکر میبرد.
و من برای هزارمین بار پیش خود فکر می کنم که اگر روی استعدادهایشان کار شود چی اتفاقی خواهد افتاد؟
