Hourshid ☀️
Kanalga Telegram’da o‘tish
451
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+330 kun
Postlar arxiv
451
من واقعا تلاش خودمو دارم میکنم یاد بگیرم سر کلاس ولی اساتید هیچ تلاشی نمیکنن برای یاد دادن
451
سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟
نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد
علت کورى یعقوب نبى معلوم است
شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد….
شهریار
451
یکی از قشنگ ترین شعرای شهریار که هر بار که چشمم بهش خورد کمتر از چندبار نتونستم بخونم این شعره که خطاب به این بیت هست:
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پـدرا یــارا اندوه گســـارا تو بمــــان
هوشنگ ابتهاجسایه جان رفتنى استیم بمانیم كه چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم كه چه درسِ این زندگى از بهر ندانستن ماست اینهمه درس بخوانیم و ندانیم كه چه خود رسیدیم به جان، نعشِ عزیزى هر روز دوش گیریم و به خاكش برسانیم كه چه آرى این زهر هلاهل به تشخّص هر روز بچشیم و به عزیزان بچشانیم كه چه دور سر هلهله و هاله شاهینِ اجل ما به سرگیجه كبوتر بپرانیم كه چه كشتیى را كه پىِ غرق شدن ساخته اند هى به جان كندن از این ورطه برانیم كه چه قسمتِ خرس و شغال است خود این باغِ مویز بى ثمر غوره چشمى بچلانیم كه چه بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن هى بخواهیم و رسیدن نتوانیم كه چه ما طلسمى كه قضا بسته ندانیم شكست كاسه و كوزه سر هم بشكانیم كه چه گر رهایى ست براى همه خواهید از غرق ورنه تنها خودى از لُجّه رهانیم كه چه ما كه در خانه ایمانِ خدا ننشستیم كفر ابلیس به كُرسى بنشانیم كه چه قاتل مُرغ و خروسیم، یكیمان كمتر این همه جان گرامى بستانیم كه چه مرگ یك بار ــ مَثَل دیدم ــ و شیون یك بار این قدر پاى تعلّل بكشانیم كه چه شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند ما همه از دگران فاتحه خوانیم كه چه
451
یه زمانی خیلی شعر میخوندم انقدر به به خودم میومدم میدیدم دیوان شهریار چند ساعته که تو دستمه و اصلا متوجه گذر زمان نشدم
بعضی وقتا خیلی تلاش میکردم شعر بنویسم و بعضا موفق هم بودم
451
خیلی عجیبه و ناراحت کننده که چطور اون چیزی که یک زمانی دلیل نفس کشیدنت بوده الان برات عادی شده و از داشتنش لذت نمیبری
تحمل این همه غم و غصه و ناراحتی و اضطراب و بیخوابی هم احتمالا تو خوشبینانه ترین حالت میخواد ختم بشه به بدست اوردن چیزی که بعدش چندان احساس رضایت رو نداشته باشی
و این خود زندگی نکردن
خود تجربه نکردن
خود غرق شدن در پوچ
و خود پس زدن همه شادیاست
این ها رو اینجا مینویسم چون میبینم که ماهی که گذشت چقدر طاقت فرسا بود و چقدر قدردان خودم بابت پشت سر گذاشتنش نیستم
اینجا مینویسم تا هر بار که به چشمم خورد به جای ناهمواری و سختی و طولانی بودن مسیر آینده به گذشته ای نگاه کنم که به بهترین شکلی که در توانم بود گذروندنمش
بجای سرزنش خودم بخاطر کم کاریام به پیشرفتم نگاه کنم
به تمام تغییراتی که داشتم
و یکم با خودم مهربون تر باشم
